گل های بهاری

من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم

يك زندگي برای من كم است؛ هفتاد يا هشتاد سال ديدنِ غروب آفتاب براي من كافی نيست. هر روز آنقدر به آن صحنه ی زرد و نارنجی زُل می‌زنم كه خورشيد معذب می‌شود. من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم؛ همه‌ی آنهايی كه باران سرِ ذوقشان نمی‌آورد و بهار انگيزه‌ی حركتشان نيست. من سهم همه را می‌خواهم. زندگی سفرِ سحر انگيزيست كه هر لحظه‌اش مرا مسخ می‌كند. ايكاش سهمم از اين شراب جادويی آنقدری باشد كه از آن سيراب شوم. پی نوشت: بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰، آغاز سی و هفت سالگی

ادامه مطلب

میلاد تو

چه آرام و بی خبر رخنه کرد در عمق وجودم آن حس ِ غریب ِ لطیف. تو شدی تمام من و من دل بریدم از هر چه غیر ِ تو بود. نامش را نمی دانستم اما پیامش زیباتر بود از هرچه زیبایی که می شناختم. این همه را تنها یک چیز ممکن می کرد؛ میلاد تو که تولد عشق بود و تبلور زیبایی و چه زیبا گفت که «عشق را ایکاش زبان سخن بود».

ادامه مطلب