پهلوون پنبه

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ “پهلوون پنبه”. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای بودم که در پنج-شش سالگی می نشستم پا به پای شوهر خاله ام یه دیس میوه رو می خوردم،‌ آبگوشت می خوردم و هر چیز خوردنی دیگه ای از زیر دستم در نمی رفت. اون هم به چشم ِ من...

ادامه مطلب

ازدواج و شروع زندگی در شهری دیگر چگونه می تواند باشد؟

من بعد از ازدواج برای زندگی کردن به قزوین اومدم، یا بهتره بگم هجرت کردم. چون وقتی به قصدِ موندن میری دیگه اسمش میشه هجرت. سی و یک سالِ قبل از اون رو کرج زندگی کرده بودم. کرج شهریه که در اون هیچ چیزی اونقدر خاص نیست که وجه تمایز این شهر باشه، هیچ غذایی، هیچ فرهنگی، هیچ سوغاتی ای، هیچ مراسمی و نه  هیچ چیز دیگه ای. چون افرادی از فرهنگ های مختلف در این شهر زندگی میکنن. بنابراین در این شهر یه چیزی وجود نداره؛ “تعصب”. تعصب همون چیزیه که سرمنشا بیشتر مشکلات بشر در طول تاریخ بوده. اینکه...

ادامه مطلب