دلم‌ می‌خواهد تمام حس‌گرهایی که موجب درک و دریافت ناراحتی‌ها می‌شوند را از کار بیندازم؛ تمام آن‌هایی که وقتی کسی حرفی می‌زند شروع می‌کنند به هشدار دادن و می‌گویند حرفِ طرف برخورنده بود و الان باید ناراحت شوی، یا آنهایی که تو را به یاد کمبودی در درونت می‌اندازند، یا آنهایی که چیزی را به چیزی ربط می‌دهند چه با‌ربط چه بی‌ربط.

در واقع مشکل از حس کردن نیست، مشکل از تحلیل و تفسیر کردن حس‌ها است. ما تمام دیده‌ها و شنیده‌هایمان را مترادف می‌کنیم با یک حس چون از طریق حس کردن است که جهان را درک و تجربه می‌کنیم. سپس حس‌هایمان را ترجمه می‌کنیم به یک‌ فکر و فکر همیشه مساوی می‌شود با ترس، حتی حس‌های مثبت‌مان در نهایت به ترس ختم می‌شوند؛ ترسْ از دوباره تجربه نکردنشان.

می‌کوشم با حس‌هایم مثل یک آدم بالغ مواجه شوم و صرفن آ‌نها را حس کنم بی‌آنکه تعبیر و تفسیری در پی آنها بیاورم، اما علی‌رغم کوشش‌هایم،‌ اغلب به میدان عمل که می‌رسم در مقابلشان وا می‌دهم.

حرف‌ها غمگینم می‌کنند و غم‌ها مضطربم و اضطراب‌‌ها ناامیدم و ناامیدی‌ها خسته‌ام.

در نهایت می‌بینم که از یک حرف ساده به یک جا زدن کامل رسیده‌ام.

انگار که حس‌ها حکومت خودمختاری هستند کاملن جدا از من و تقریبن همیشه فرمانروایی سرزمین وجود مرا در اختیار دارند. انگار که وجود من خاک حاصلخیزی است برای رشد هر نوع احساسی که اغلبشان هم احساسات هرز هستند چون به هیچ دردی نمی‌خورند.

شاید حس‌ها واقعن موجودات مستقلی هستند که در فضا وجود دارند و تنها نیاز به یک میزبان دارند که پذیرای آنها باشد تا بتوانند تجربه شوند، در واقع نیاز به یک گیرنده دارند.

‌نمی‌دانم، فقط می‌دانم که بر سر راه تمام حس‌هایم مقاومت قرار می‌دهم و اجازه نمی‌دهم که به راحتی از من عبور کنند.

مقاومت یعنی نمی‌خواهی چیزی را آنگونه که هست تجربه کنی و تلاش می‌کنی آن را تبدیل به چیز دیگری کنی و یا تلاش می‌کنی آن را از خودت دور کنی و یا حتی محکم نگه داری.

یک گیرنده‌ی خوب امواج را دریافت می‌کند و آنها را بی‌ کم‌ و کاست تحویل می‌دهد، یک گیرنده‌ی بد به امواج نویز اضافه می‌کند. حس‌گرهای من به حس‌ها نویز می‌افزایند و آن‌ها را گوشخراش می‌کنند.

(این وقت شب تمام حس‌هایم را ردیف کرده‌ام و برایشان آسمان و ریسمان می‌بافم. صدایشان را می‌شنوم که می‌گویند خواهشن پایت را از روی سیم بردار.)

مرد به پسر گفت: «مگه آدم همینطوری مادرش رو ول می‌کنه به امان خدا؟»

پسر جواب داد: «شما بهتر از خدا سراغ داری؟»

از شنیدنش شوکه شدم. هزار بار این جمله را شنیده بودم یا حتی استفاده کرده بودم اما هرگز فکر نکرده بودم که مگر بهتر از خدا هست برای سپردن؟

کجا امن‌تر از امانِ خداوند است؟

ما «امان خدا» را باور نداریم؛ ترجیح می‌دهیم همه چیز را به کسی یا چیزی بسپاریم یا خودمان گردن بگیریم؛ پول‌هایمان را به بانک‌ها و گاوصندوق‌ها، خانه‌‌هایمان را به دزدگیرها و قفل‌ها، ماشین‌هایمان را به بیمه‌ها، فرزندانمان را به عقل خودمان، جانمان را هم که به دکترها.

همه‌ی این‌ها را امن‌تر از امان خداوند می‌دانیم. تصور می‌کنیم همه‌ی این‌ها را خودمان به دست آورده‌ایم و حالا مالک همه‌ی آنها هستیم و باید برای حفظ آنچه مالکش هستیم تدبیر کنیم.

هر بار چیزی را واقعن به امان خدا سپرده‌ام آن را نه تنها به همان شکل، بلکه بسیار بهتر از آنچه داده بودم تحویل گرفته‌ام. با این حال هنوز هم آنقدر دورَم از باورش که وقتی کسی می‌گوید «شما بهتر از خدا سراغ داری» شوکه می‌شوم.

من این امنیت را زیسته‌ام اما حتی تجربه‌ی زیسته هم حریف فراموشکاری انسان نمی‌شود.

سرطانِ درايت گرفته‌ام گویا…

سلول‌های سرطانی تمام درایتم را فرا گرفته‌اند.

باید جراحی شوم تا این توده‌ی بدخیم را از درایتم خارج کنند.

دکترها می‌گویند زندگی کردن بدون درایت بهتر از زندگی کردن با یک درایت سرطانی است.

نمی‌دانم درست می‌گویند یا نه.

وقتی می‌گویم «نمی‌دانم درست می‌گویند یا نه» معنی‌اش این است که فکر می‌کنم هرگز بدون درایت نزیسته‌ام.

شاید همین خودش باعث تولید توده‌ی سرطانی در درایتم شده است.

وقتی زنش از دنیا رفت تبدیل شد به آنچه از معنای مستأصل به ذهن متبادر می‌شود؛ از بچه خسته بود، از نوه خسته بود، از دوست خسته بود، از زندگی‌اش که حس می‌کرد آن را نزیسته، از پولی که فکر می‌کرد ندارد، از زمانهای از دست رفته، از زمانهای باقیمانده، او به واقعی‌ترین شکل ممکن درمانده بود. دیگر حتی نوشیدن هم دوای دردش نبود.

اما درماندگی‌اش سر و صدا و هیاهوی بیرونی نداشت، از انواع شناخته‌شده‌‌ی درماندگی‌ نبود که برای دیگران قابل قبول و قابل احترام باشد.

جایی در هفتاد و چند سالگی دلش می‌خواست همه چیز جور دیگری باشد که نبود؛ قید دوستی‌های سی ساله را زد، تنها مالی که به نامش بود یعنی ماشینش را فروخت، حتی دوباره زن گرفت اما درماندگی از بین نرفت.

این درماندگی چه بود که آرام نمی‌گرفت؟

انگار که چیزی از تو در جایی جا مانده باشد؛ جایی که نمی‌دانی کجاست و چیزی که نمی‌دانی چیست.

درماندگی جایی است که در آنجا نه راه پس داری و نه راه پیش، جایی شبیه «ثُمَّ لایَمُوتُ فِیها وَ لایَحْیى».

درماندگی‌اش را دست گرفته بود و راه افتاده بود در خیابان‌ها. دلش می‌خواست آن را مثل یک بچه‌ی سرراهی جایی بگذارد و فرار کند. حاضر بود باقی عمرش را با این عذاب وجدان زندگی کند که چیزی از خودش را در خیابان‌ها رها کرده است تا اینکه آن را در دلش نگه دارد.

همه چیز دل است؛ دل که خوب باشد همه چیز خوب است و بد که باشد هیچ چیز خوب نیست.

شاید فکر کنید او عاشق زنش بود که با رفتنش این‌گونه درمانده شد، شاید هم بود، اما قواره‌ی این درماندگی بزرگتر از جای خالی عشق بود، این میزان از درماندگی هیچ تناسبی با هیچ میزان از عشق نداشت.

عجیب است که گاهی درماندگی می‌تواند حتی از عشق بزرگتر شود. درماندگی حتی می‌تواند از جهانی که در آن زندگی می‌کنی هم بزرگ‌تر شود. چیز عجیبی‌ست که وصفش از کلام خارج است، باید آن را زیسته باشی تا عمقش را درک کنی. برای همین بود که پیرمرد از درماندگی‌اش حرف نمی‌زد.

ادامه دارد…

بخش دوم را اینجا بخوانید.

 

الهی شکرت…

پدر من از آن پدرهایی نیست که شلوار جین می‌پوشند و اهل مسافرت و معاشرت‌اند. پدرم روزهای متمادی در اتاقش می‌ماند و «گنج غزل» می‌خواند، در حالیکه لغت‌نامه‌ای کنار دستش دارد و معنی تک‌تک کلماتی که نمی‌داند را در لغت‌نامه پیدا می‌کند، بعد غزل‌‌های مورد علاقه‌اش را رونویسی می‌کند و بارها و بارها با صدای بلند می‌خواند تا زمانی که از بر می‌شود.

سپس خودش غزلی می‌گوید، غزل‌هایی که فقط برای بچه‌هایش می‌خواند.

عصرها به درختان نارنگی و پرتقالش سر‌ می‌زند؛ درختانی که همین سر زدن‌های مداومش آنها را با آب‌و‌هوای غریب اینجا آشتی داده است.

پدرم خجالتی است و همیشه معذب، فقط در اتاقش احساس راحتی می‌کند. او در چشمانش آبی اقیانوس‌ها* را دارد و در قلبش سبزی جنگل‌ها را.

پدرم هرگز این یادداشت را نخواهد خواند، اما من می‌نویسم تا یادم بماند که نطفه‌ی عشق را او در دل ما کاشت؛ عشقِ به بودن و زیستن.

*این یک استعاره نیست، چشمان پدرم به رنگ آبی اقیانوسی است.

واقعی‌ترین چیزی که دریافته‌ام شاید این باشد که «در میان تمام چیزهای موجود در این عالم من هیچ چیز نیستم».

من، با تمام حس‌‌ها و اندیشه‌ها و امیدها و رویاها و داشته و نداشته‌هایم، همچنان هیچ چیز نیستم.

اما وقتی این جمله در درونم طنین می‌اندازد که «تو در زندگی‌ات به هیچ‌ کجا نرسیده‌ای» هنوز به اندازه‌ی همان زمان که شنیدمش غمگین می‌شوم.

چرا با وجودیکه خودم این را می‌دانم، هنوز طاقت شنیدنش را ندارم؟

چرا بعضی از آگاهی‌ها وقتی در دل کلمات قرار می‌گیرند آبستنِ درد می‌شوند؟

فکر می‌کنم فاصله‌ای هست میان دانستن و «واقعن» دانستن.

می‌نشینم و چشم می‌دوزم به زندگی‌ام که هیچ چیز نیست و غم هیچ چیز نبودنش دامنم را می‌گیرد.

دراز كشيده‌ام روی تختی كه با زمين بيشتر از پانزده سانتی‌متر فاصله ندارد. گچ‌های تبله كرده‌ی سقف هر آن ممكن است بريزند پايين كه در اينصورت مستقيم روی سرم می‌ريزند.

لامپ كم مصرف، پيچ و تاب خورده است و با سيمی كه به طرز مسخره‌ای كوتاه است از سقف آویزان است.

روی كاغذ ديواریِ كهنه و رنگ و رو رفته‌ که احتمالن بيست سالی می‌شود آنجا وصل است، لكه‌های چسب به چشم می‌خورد كه خبر از وصل شدن و دوباره كنده شدن چيزهايی را به ديوار می‌دهد.

محل تيرچه‌ها در سقف كاملن پيداست و بين اين اتاق و اتاق كناری به طرز عجيبی يک پنجره وجود دارد كه اگر اين پنجره نبود اتاق كناری در تاريكی محض فرو می‌رفت.

اين اتاق خسته است، به زحمت سرِ پا ايستاده، ديوارهايش اگر زبان داشتند چه داستانها كه تعريف نمی‌كردند، خوب است كه زبان ندارند.

من هم خسته‌‌ام، اما من زبان دارم. نه تنها در دهانم بلکه در مغزم زبان بسیار درازتری دارم که حتی یک لحظه هم بیکار نمی‌ماند. مغزم عادت عجیبی به پرحرفی دارد؛ یک بار همه‌ی حرف‌هایش را می‌زند و بعد هزار بار همان‌ها را نشخوار می‌کند و به خوردم می‌دهد. حیا و آبرو هم که هیچ ندارد.

اگر مغزم موجودیتی خارج از من بود، مثلن یک آدمی که در کنارم نشسته بود و بعد همین حرف‌های همیشگی‌اش را می‌زد، قطعن وحشت‌زده می‌شدم و پا به فرار می‌گذاشتم. اما حالا که در درونم است ساعت‌ها به چرندیاتش گوش می‌‌کنم و نشخوارهایش را با میل و رغبت قورت می‌دهم.

مغزم زن حامله‌ایست که ویارش حرف‌های تکراری و بی‌سر‌وته است.

من اما سال‌هاست که خسته‌ام از این همهمه‌ی پوچ‌. راهش را هم یاد گرفته‌ام. زن حامله هورمون‌هایش به هم ریخته است، نمی‌شود او را قانع کرد که از ویارش بگذرد. راهش این است که به او فرصت وراجی کردن بدهی. نیازش هم یک کاغذ و قلم است. به او می‌گویم «عزیزم نه تنها به حرف‌هایت گوش می‌دهم بلکه آن‌ها را ثبت هم می‌کنم که فراموش نکنم.»

خوشبختانه آنقدرها باهوش نیست و گول می‌خورد. پیش می‌آید که پانزده صفحه پرحرفی می‌کند اما بالاخره ساکت می‌شود.

هشت سال است که هر روز کارم همین است تا ببینم بالاخره کی فارغ می‌شود. ۹ ماه که هیچ، ۹ سال هم که هیچ، فکر می‌کنم بعد از ۹۰ سال بالاخره بچه‌اش به دنیا بیاید. فقط امیدوارم افسردگی بعد از زایمان نگیرد.

سی دقیقه از نیمه شب گذشته بود که فکر کردم پروژه به مرحله‌ای رسیده است که می‌توانم طبق قولی که داده بودم لینک را برای مشتری بفرستم تا طرح اولیه‌ی سایت را ببیند و خودم هم بالاخره می‌توانم کمی استراحت کنم. برای آخرین بار صفحه را بازنشانی (refresh) کردم تا یک بار دیگر نتیجه‌ی زحماتم را ببینم که دیدم هیچ‌کدام از تغییراتی که در یک ساعت اخیر ایجاد کرده بودم آنجا نبودند. مگر می‌شود؟

بله می‌شود. من عادت دارم که در آن واحد سی زبانه‌ (tab) را در مرورگر باز می‌کنم. همیشه هم چوبش را خورده‌ام اما چون ترک عادت موجب مرض است و من هم نمی‌خواهم دچار مرض شوم این عادت را ترک نمی‌کنم. نتیجه‌ی آن همه کار و زحمت را با یک ذخیره‌سازی اشتباه در یک زبانه‌ی اشتباه از دست داده بودم (به اصطلاح overwrite کرده بودم).

من در این حوزه‌ها زیاد خرابکاری کرده‌ام؛ مثلن هارد کامپیوتر طرف را به باد فنا داده‌ام، یا مثلن حواسم به تنظیمات دوربین نبوده است و عکس‌های عروسی طرف را با کیفیت پایین ثبت کرده‌ام و خیلی چیزهای دیگر. اما هیچوقت پیش نیامده بود که بابت هیچ‌کدام از این خرابکاری‌ها گریه کنم. 

اما آن شب نمی‌دانم چرا احساس می‌کردم بدبخت‌ترین موجود روی زمین هستم و بی‌اختیار اشک‌هایم به پهنای صورت جاری شدند. بی‌وقفه اشک می‌ریختم، انگار که عزیزی از دست داده باشی و اشک‌هایت هرگز قرار نباشد تمام شوند.

درحالی که گریه امانم نمی‌داد، با دستمالی که کنارم بود و هر از گاهی دماغم را می‌گرفتم، چشم دوخته بودم به کامپیوتر و تمام مراحل را از نو پیش می‌رفتم.

خسته، مستاصل، فرسوده، بی‌رمق، نا‌امید اما بی‌امان تایپ می‌کردم. دستم جلوتر از مغزم می‌رفت.

آنقدر اشک ریختم که اشک‌هایم تمام شدند اما کار هنوز تمام نشده بود.

فکر کردم که چرا آدمی در سن و سال من بعد از این همه کار کردن باید برای چنین موضوعی گریه کند؟

جوابش را فردای آن روز پیدا کردم، وقتی که ساعت چهار و نیم بعد از ظهر، یک جایی در انتهای کارگاه تکیه داده بودم به صندلی، خسته و مریض‌احوال و درمانده چشم دوخته بودم به وضعیت موجود؛ انبوهی از کارها این طرف و آن‌طرف، دمای چهل درجه‌ی دَم‌دار، صدای گوشخراش موزیک‌های بی‌سرو‌ته، فریادهایی که بچه‌ها با آن‌ها یکدیگر را صدا می‌زدند، بی‌وقفه راه رفتن از صبح….

من اینجا چه می‌کنم؟ چه سنخیتی میان من و این نقطه از زمان و مکان وجود دارد؟

دوباره چشمانم پر از اشک می‌شوند، اشک‌هایی از جنس اشک‌های شب قبل. به نظرم هر اشکیْ جنس متفاوتی دارد و آدم همیشه می‌تواند به خاطر بیاورد که این اشک‌ها شبیه کدامیک از اشک‌های قبلی‌اش هستند.

این روزها شکننده‌تر از همیشه‌ام و در عین حال مطمئن‌تر از همیشه. 

 

الهی شکرت…

زمستان شاید ایده‌آل‌ترین زمان برای یک شروع تازه نباشد، آن هم هنگامی که دلت سرمازده‌ی حجمِ غریبی از احساساتِ بی‌فروغ است.

شاید بهتر باشد رنجِ این درنگِ بی‌موقع را به جان نخری تا شب‌های زمستانت اینطور کشدار نشوند.

شاید بهتر باشد شروع کردن‌ها را بگذاری برای اول بهار و حالا این سکوت و انجماد را لاجرعه سربکشی تا اینطور گرفتارِ شبیخون بی‌رحمانه‌ی بی‌خوابی نشوی.

شاید راه‌های ساده‌تری هم برای نجات از این مرداب غم باشد.

آری، شاید واقعن بی‌موقع باشد، مثل بچه‌ای ناخواسته، اما بچه وقتی به دنیا بیاید عزیز می‌شود. کافیست اولین لبخندش را ببینی تا تمام رنج‌ها را از خاطر ببری.

تولدْ باشکوه است مثل لحظه‌ی باز شدن فواره‌ای بلند.

بهترین زمان برای تولدی تازه شاید همین زمستان باشد.

اگر چیزی در تو تمنای متولد شدن دارد، امروز بهترین روز است.

پسر قول داد که خون نریزد، قولش در آن لحظه واقعی بود، همچون اشک‌های زن که واقعی بودند.

زن حس کرد که پسر عاشقش شد، همان لحظه‌ای که بازویش را گرفت و گفت «به من نگاه کن» و همزمان اشک‌هایش جاری شدند.

پسر در بحرانی‌ترین لحظه‌ی زندگی‌اش عاشق شد؛ در آن لحظه‌ای که گیر افتاده بود میان یک غیرت چندین هزار ساله و یک دل تازه متولد شده.

زن حس کرد قبلن هم پیش آمده که پسری در سن و سال او عاشقش شود، هر چند که به خاطر نمی‌آورد کی و کجا اما احساس زنانه اشتباه نمی‌کند.

زن از پسر جدا شد و دیگر به او فکر نکرد، اما حس کرد که پسر به او فکر خواهد کرد.

و زن برای اولین بار دلش برای عاشق دیرآشنایش تنگ شد. خواست در آغوش او جا بگیرد، آغوشی که فکر می‌کرد همواره به رویش باز خواهد بود

و زن از عشق چه کم می‌دانست و از آغوش چه کمتر.

پسر و زن هر کدام با رویاهای خودشان به خواب رفتند و بار دیگر یکدیگر را در خواب ملاقات کردند.

پسر دیگر پسر نبود و زن دیگر بی‌تفاوت نبود.

خونِ ریخته نشده بهای عشق بود.

این را نگاه پسر می‌گفت.

زن نگاهش را دنبال کرد.

نگاه سرگردان بود.

آنقدر چرخید تا بالاخره یک جا قرار گرفت.

جایی که کلمه نبود، صدا نبود، فکر نبود.

فقط نگاه بود.

نگاه بود که کلمه شد، صدا شد، فکر شد:

“به‌سانِ زن، در دردِ هم‌آغوشی با خودش
به‌سانِ مرگ که بی‌خبر می‌آید
به‌سانِ عشق، آن هنگام که به فراموشی سپرده می‌شود
و به‌سانِ زمین، زمانی که تنگ می‌شود برای بودنت
تو درد می‌شوی در روزهایی که نبوده‌ای
تنهاتر از آن که بودنت را حتی به خاطر بیاوری
و من آن روز آنجا خواهم بود، «برای تو»
و بر عریانیِ دردهایت لباس خواهم پوشاند
باشد که آغوشت آن روز باز باشد، «برای من»”