رویایِ بودنت آنقدر بزرگ بود که در سرم نمی‌گنجید.

دکترها سرم را شکافتند و گفتند: «توده بدخیم بوده است. شانس آوردی که به موقع خارجش کردیم

می‌بینی؟! به زندگی بدونِ رویای تو‌ می‌گویند شانس

یا آنها معنی زندگی را نمی‌دانند یا من معنی شانس را.

یک زندگی برای من کم است؛ هفتاد یا هشتاد سال دیدنِ غروب آفتاب برای من کافی نیست. هر روز آنقدر به آن صحنه‌ی زرد و نارنجی زُل می‌زنم که خورشید معذب می‌شود.

من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم؛ همه‌ی آنهایی که باران سرِ ذوقشان نمی‌آورد و بهار انگیزه‌ی حرکتشان نیست. من سهم همه را می‌خواهم.

زندگی سفرِ سحر انگیزیست که هر لحظه‌اش مرا مسخ می‌کند.

ایکاش سهمم از این شراب جادویی آنقدری باشد که از آن سیراب شوم.


پی نوشت: بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰، آغاز سی و هفت سالگی

تار تنیده‌ای در درون من و در آن نقطه‌ی میانی تار که موجودات گرفتار می‌شوند قلب من گرفتار شده است.

تلاشی نمی‌کنم برای پاره کردن تار و رها کردن قلبم از بند، می‌گذارم همانجا بماند. خودش هم ترجیح می‌دهد در بند تو گرفتار باشد.

عجیب نیست؟ کدام موجودی دوست دارد در میانه‌ی تار گرفتار بماند وقتی که می‌داند ماندن یعنی بلعیده شدن، یعنی مرگ!!!

قلب من اما ترجیح می‌دهد بلعیده شود توسط تو، ترجیح می‌دهد به مرگ در میانه‌ی تاری که تو تنیده‌ای.

طعمه‌ات اسارت را پذیرفته است، تن داده است به مرگ، دست کشیده است از تلاش و تقلا….

بیچاره تو که تصور می‌کنی شکارچی ماهری هستی.

 

تو ای پریشانی و آرامشِ توأمان

تو ای مرا در برگرفته

ای نتوان فراموشت کرد‌ِ همیشگی

تو ای جاری در روزها و شبهایم

ای نبودنت بودنِ بی پایانِ درد

ای همیشه و همه جا و همه کس

تو را چگونه بنویسم که بگنجی در کلماتم؟

می‌نویسم «عشق (نقطه)» و نمی روم سرِ خط که بعد از عشق دیگر جایی برای رفتن نیست.

سال ۹۹ که داشت شروع میشد روی یه تیکه کاغذ نوشتم: «امسال بهترین سال زندگی من است» و‌ چسبوندم به در یخچال تا همیشه جلوی چشمم باشه و باور کنید که ۹۹ تبدیل شد به بهترین سال زندگی من تا امروز.

نه به این دلیل که آروم و بی دغدغه بود که اتفاقا به اندازه ی تمام سالهای عمرم دغدغه داشت؛ از عزیزانی که از دست دادیم گرفته تا استرس زیادی که برای کار و مسائل دیگه داشتیم، تصمیمات مهمی که گرفتیم و قدم های پر زحمتی که برداشتیم. اما همین دغدغه ها تبدیل شدن به یکی از اصلی ترین دلایلی که ۹۹ رو تبدیل کردن به بهترین سال زندگی من.

با هر کدومشون که مواجه شدم گفتم این اومده که امسال رو تبدیل کنه به بهترین سال زندگی من، پس باید باهاش همراه بشم و تمام خیر و برکتش رو دریافت کنم.

یاد گرفتم که با نگران بودن هیچ چیزی بهتر نمیشه،‌ پس باید دست از نگران بودن بردارم؛ حتی نگران عزیزانم نباشم چون نگرانی من نه هیچ کمکی به اونها می کنه و نه به من.

یاد گرفتم اگر من یک نفر به اندازه ی یک لشگر آدم توانمندی داشته باشم اما ایمان نداشته باشم قدم از قدم نمی تونم بردارم.

فهمیدم تمام چیزهایی که ازشون می ترسیدم لولوهای دوران بچگی بودن؛ همونقدر پوچ که وقتی باهاشون مواجه می شدم می دیدم هیچی نبودن و من این همه مدت بیخود و بی جهت می ترسیدم.

فهمیدم که تلاش برای تغییر دادن مسیر فکری آدم ها مثل برعکس شنا کردن توی رودخونه می مونه که باعث میشه یه جایی تمام رمقت رو از دست بدی و غرق بشی. باید اجازه بدی آدم ها خودشون مسیرشون رو پیدا کنن،‌ همون موقع که وقتشه، همون موقع که آمادگیش رو دارن، همون موقع که می خوان و تو اگر فکر می کنی خیلی حالیته باید بتونی بتونم آدم ها رو همونطوری که هستند بپذیری نه اینکه انتظار داشته باشی شبیه ذهنیت تو بشن تا بتونی بپذیریشون.

۹۹ نقطه ی عطف زندگی من بود چون فهمیدم شاه کلید تمام درهای بسته ی زندگی دقیقا چیه، درهایی که سالهای سال با علم و اراده ی خودم به روی خودم بسته بودم رو امسال با علم و اراده ی خودم باز کردم. من امسال ایمانم رو از نو ساختم؛ ایمانی که مال پدر و مادرم نبود، مال جامعه نبود، مال رسانه نبود، ایمان خودم بود. از عمیق ترین نقطه ی درونم ریشه می گرفت و همین ایمان بود که تمام درها رو به روی من باز کرد.

خداوند رو بی نهایت سپاسگزارم که این فرصت رو در اختیار دارم تا گذار از یک قرن به یک قرن دیگه رو شاهد باشم. سپاسگزارم که این فرصت رو داشتم تا در دلِ تغییر و تحولی به وسعت جهان باشم؛ تجربه اش کنم، ازش درس بگیرم و به امید خدا ازش عبور کنم.

سپاسگزارم برای تمام دغدغه های امسال که تمامش در نهایت خیر و برکت بود و سپاسگزارم به خاطر هر لحظه ای که به خوشی و ناخوشی، سلامتی و بیماری، آرامش و نگرانی سپری شد که برای من فرصت تجربه کردن تمام اینها در کنار هم هست که ارزشمنده.

ایمان دارم که ۱۴۰۰ سالی بسیار بهتر از ۹۹ خواهد بود، حداقل برای هر کسی که روی یه تیکه کاغذ بنویسه «امسال بهترین سال زندگی من است» و بذاره جلوی چشمش.

(تصمیم گرفتم هفت سین امسال بر اساس تم رنگی سال (طوسی و زرد) باشه که هر دوشون جزء رنگ های بسیار مورد علاقه ی من هستن.)

اُلگا آمده بود پیشم و با آن لهجه ی قشنگش حرف می زد، دقیق یادم نمی آید درباره ی چه حرف می زدیم اما افعال و کلمات خاص خودش مثل «می خواسته بودم» یا «فلانی وِر میده» همیشه یادم هست. یادم می آید به موضوعی خیلی خندیده بودیم که جایش نیست بگویم چه بود. همیشه حیرت می کنم از اینکه چطور فارسی را انقدر خوب با تمام اصطلاحات و ضرب المثل هایش بلد است و همیشه نتیجه می گیرم «از بس که باهوش است.».

هر چقدر تلاش می کنم راضی اش کنم که درخت کریسمسش را بر پا کند راضی نمی شود، حتی چراغ های چشمک زن کوچک هم نمی توانند راضی اش کنند، می گوید امسال حوصله ندارم و وقتی می گوید نه یعنی نه. دیگر به هیچ طریقی نمی توان نظرش را عوض کرد.

دنیایش به دنیای من خیلی نزدیک است و حرفهایش را خوب می فهمم. سلیقه اش را، دستپختش را، گربه اش را و خیلی چیزهای دیگرش را دوست دارم.

با خودم فکر می کنم آدم ها با عادت هایشان و با علائقشان رنگ و بوی زندگی ها را تغییر می دهند. وقتی آدم تازه ای با عادت ها و علائق خاص خود در مسیر زندگی آدم قرار می گیرد ردپایی از خودش به جا می گذارد که مختص همان آدم است و هیچگاه پاک نمی شود. رایحه ی حضور آدم ها همیشه در مشام آدم می ماند و من عاشق این رایحه های متفاوت و منحصر به فردم. عاشق رایحه ی زودگذر بعضی آدم ها و عطر ماندگار آدم هایی دیگر.

عاشق رایحه ی آدمی که کیلومترها از من دور است و فقط از درون یک صفحه نمایش می بینمش اما با یک جمله اش مسیر زندگی ام را تغییر می دهد و عاشق بوی خوش آدم هایی که بخشی از وجودم هستند.

و مگر زندگی چیزی به جز استشمام همین رایحه های دل انگیزیست که از با هم بودن ها بر می خیزند؟

زن است دیگر؛

گاهی بی‌هوا می‌خندد به خاطره‌ای از اعماق ذهنش،

گاهی دلش می‌خواهد بزند زیر گریه‌ای بی‌دلیل،

گاهی با پوشیدن لباسی نو لبریز از شوق می‌شود،

گاهی دوست دارد در خیابان بدود،

گاهی روی نگرانی‌هایش لاک قرمز می‌زند،

گاهی می‌رقصد و گاهی در خودش فرو می‌رود،

زن است دیگر؛ آفریننده، فریبا، عاشق، شورانگیز… 

زن همان نقطه‌ی ثقل جهان است که در نبودش تمام تعادل‌ها به هم می‌خورد،

زن همان شاعر دلرباترین شعرهای جهان است؛ همان که سعدی «دلْسِتان» می‌نامدش و حافظ «مه عاشق‌کش عیار» خطابش می‌کند،

زن همان مجموعِ شگفت‌انگیزِ اضداد است و عشق عصای جادویی‌اش برای یگانه‌کردن تمام ضدها،

زن همان رنگین‌کمان پس از باران است،

همان شبنم روی تن برگ در یک صبح جادویی،

همان نور و گرمای خورشید بعد از یک شب طولانی،

زن همان شورِ زندگی‌ست، همان آرامِ جان‌ها،

زن همان است که اگر هزار بار دیگر زاده شوم می‌خواهم باشم.

همان زمان که تو به فکر برداشتنِ موهای اضافه از زیر ابروهایت هستی یک نفر عزیز از دست می‌دهد و آنی دیگر جایتان جا به جا می‌شود.

یکی از همانآنهایی که درد می‌آید و برای همیشه یک جایی گوشه‌ی دلت جا خوش می‌کند. دردهایی که سایه به سایه‌ات می‌آیند و تو را تبدیل به آدمی می‌کنند که هرگز نبوده‌ای و هرگز تصور نمی‌کردی که بتوانی باشی.

درد ماهیت عجیبی دارد، ریشه می‌دواند در تمام ریشه‌هایت و در لحظاتی که هیچ انتظارش را نداری بار دیگر تازه می‌شود.

دردهایت را در آغوش بگیر، آنها آمده‌اند که بزرگت کنند، آمده‌اند که بدانی کیستی و چه می‌خواهی. دردها دشمنت نیستند. در آغوششان بگیر تا بفهمیشان.

اگر بچه ای می داشتم به او می گفتم که همین جا هم می شود عاشق زندگی شد؛ یعنی باید بتوانی همین جا که هستی، در همین گیر و دارها و در دلِ همین نا امیدی ها عاشق زندگی شوی، اگر عاشق شدن را موکول به بودن در جایی آرام و دلنشین کنی زندگی را خواهی باخت.

اینجا هم خورشید به همان زیبایی طلوع می کند که در هر جای دیگری، اینجا هم جوانه ها همانقدر شادابند که در آن سر دنیا، رودها با همان غرور در جریانند و باران همانقدر زیباست.

اگر بچه ای می داشتم به او می گفتم که هر روز از نو عاشق زندگی شو؛ در همین خانه، همین شهر، همین کشور.

به او می گفتم که هر روز آغوشت را به روی روشنایی روز و تاریکی شب و هر آنچه بین این دو ست بگشا.

به او می گفتم که برای عاشق شدن یک لحظه درنگ نکن که یک لحظه کم از عشق چشیدن خسران است.

اگر بچه ای می داشتم تلاش می کردم قدردانِ بودن و زیستنش باشد و آنقدر عظیم است این معنی که تنها با عشق می توان قدردانش بود.

خوشم می آید وقتی که روزها با تاریخ ها هماهنگ می شوند؛ وقتی دوشنبه می شود دوم، سه شنبه سوم، چهارشنبه چهارم، پنجشنبه پنجمبه جمعه که برسد نظم به هم می خورد. نه اینکه اتفاق مهمی باشد ها، یک هماهنگی کوچک است وسطِ هزاران هزار اتفاق ریز و درشت، اما نمی دانم چرا هماهنگی آدم را به وجد می آورد.

وقتی که چیزها، کارها، اتفاقات هماهنگ می شوند ناخواسته لبخند می آید روی لب آدم، انگار که ما همیشه به دنبال هماهنگی هستیم. انگار که ناهماهنگی با آدمیزاد جور نیست.

لبخند می زنم به هماهنگی کوچک این روزها 😊