ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

“یاکریم در لانه‌ی ساختگی‌ام بچه به دنیا آورده است. این شاید دهمین یاکریمی باشد که در این لانه‌ی ساختگی مادر شده است. چه کسی گفته است چیزهای ساختگی خوب نیستند؟ نمی‌دانم چرا از صبح بلند بلند می‌خواند. حبوبات را اگر یک شب فریز نکنی حتما خراب می‌شود. یادم باشد غذایی که برای سگ ها کنار گذاشته‌ام را بردارم. هنوز از اتفاق دیروز متعجبم و پاسخی برایش ندارم. مادر سفارش کرده است برایش وسیله برداریم. این سرفه‌ی لعنتی پس کی قرار است بی‌خیالم شود؟” همه ی اینها در کمتر از یک دقیقه از ذهنم می‌گذرند. چشمانم اشک می‌زند از اینکه چرا بعد از این همه سال هنوز خیلی چیزها...

ادامه مطلب

زیستن در درک کامل همین لحظه خلاصه می‌شود

زیستن در درک کامل همین لحظه خلاصه می‌شود

آن روز مشامم پر بود از عطرِ سنجد و خاک باران خورده، نگاهم پر بود از سبزيها، پوستم باد و باران را میزبان بود، قدم‌هایم سبک بودند و بی‌خيال آن روز بوی کِرِمِ ملایمِ زنی لبخند بر لبانم می‌نشاند. آن روز لحظه‌ی حال را می‌فهمیدم. زیستن را بلد بودم آن روز؛ همچون کودکان که می‌دانند زیستن در درک کامل همین لحظه خلاصه می‌شود؛ همین لحظه که زمین خورده‌ام و درد دارم، همین لحظه که بازی می‌کنم و شادم، همین لحظه که گرسنه‌ام، همین لحظه که می‌توانم آب تنی کنم.... آنها برای رسیدن به لحظه‌ی بعد هیچ شتابی ندارند و صرفا به دنبال تجربه کردن همین لحظه...

ادامه مطلب

کافیست به قدرت بی‌نهایتش اطمینان کنیم

کافیست به قدرت بی‌نهایتش اطمینان کنیم

حیرت می‌کنم از اینکه چگونه زخم عمیقی که بر روی دستم ایجاد شده است خود به خود بهبود می‌یابد بی آنکه من از روند بهبودی‌اش کمترین درکی داشته باشم؛ سلول‌های جدید متولد می‌شوند، بافت‌ها دوباره به یکديگر متصل می‌شوند و پس از مدتی هیچ اثری از آن باقی نمی‌ماند، اصلا انگار نه انگار که زمانی آنجا بوده است. فقط کافیست زخم را تحریک نکنم و کاری به کارش نداشته باشم. بعضی اتفاقات در زندگی مانند یک زخم عمیق‌اند که نمی‌دانیم چگونه قرار است بهبود بیابند؛ اما ایده‌های جدید متولد می‌شوند،‌ اتفاقات به یکدیگر متصل می‌شوند، راه حل ها از راه می‌رسند...

ادامه مطلب

عشق استاد بدل کردن معمولی ترین ها به نایاب ترین هاست

عشق استادِ بدل کردن معمولی‌ ترین‌ها به نایاب ترین‌ها

در یکی از معمولی‌ترین روزهای زندگیت که معمولی‌ترین صبحانه‌ات را خورده‌ای، معمولی‌ترین لباست را به تن کرده‌ای، معمولی‌ترین مکالمات را رد و بدل کرده‌ای، معمولی‌ترین روز کاری‌ات را گذارنده‌ای…… عاشق می شوی.... آنچنان عاشق می‌شوی که دیگر هیچ چیزی در نگاهت معمولی نخواهد بود و عشق استادِ بدل کردن معمولی‌‌ترین‌ها به ناياب‌ترين‌هاست.

ادامه مطلب

زندگی بدون رویای تو

زندگی بدون رویای تو

رویایِ بودنت آنقدر بزرگ بود که در سرم نمی‌گنجید. دكترها سرم را شكافتند و گفتند: «توده بدخیم بوده است. شانس آوردی که به موقع خارجش کردیم.» می‌بینی به زندگی بدون رویای تو‌ می‌گویند شانس... یا آنها معنی زندگی را نمی‌دانند یا من معنی شانس را.

ادامه مطلب

گل های بهاری

من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم

يك زندگي برای من كم است؛ هفتاد يا هشتاد سال ديدنِ غروب آفتاب براي من كافی نيست. هر روز آنقدر به آن صحنه ی زرد و نارنجی زُل می‌زنم كه خورشيد معذب می‌شود. من سهم هر کسی که زندگی را نمی‌خواهد خریدارم؛ همه‌ی آنهايی كه باران سرِ ذوقشان نمی‌آورد و بهار انگيزه‌ی حركتشان نيست. من سهم همه را می‌خواهم. زندگی سفرِ سحر انگيزيست كه هر لحظه‌اش مرا مسخ می‌كند. ايكاش سهمم از اين شراب جادويی آنقدری باشد كه از آن سيراب شوم. پی نوشت: بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۰، آغاز سی و هفت سالگی

ادامه مطلب

شکارچی ماهر

تار تنیده ای در درون من و در آن نقطه ی میانی تار که موجودات گرفتار می شوند قلب من گرفتار شده است.  تلاشی نمی کنم برای پاره کردن تار و رها کردن قلبم از بند، می گذارم همانجا بماند. خودش هم ترجیح می دهد در بند تو گرفتار باشد.  عجیب نیست؟ کدام موجودی دوست دارد در میانه ی تار گرفتار بماند وقتی که می داند ماندن یعنی بلعیده شدن، یعنی مرگ!!!  قلب من اما ترجیح می دهد بلعیده شود توسط تو، ترجيح مي دهد به مرگ در ميانه...

ادامه مطلب

عشق (نقطه)

تو ای پریشانی و آرامشِ توأمان تو ای مرا در برگرفته ای نتوان فراموشت کرد‌ِ همیشگی تو ای جاری در روزها و شبهایم ای نبودنت بودنِ بي پايانِ درد اي هميشه و همه جا و همه كس تو را چگونه بنويسم كه بگنجي در كلماتم؟ می‌نویسم «عشق (نقطه)» و نمی روم سرِ خط كه بعد از عشق ديگر جايي براي رفتن نیست.

ادامه مطلب

سال نو مبارک باد - نوروز ۱۴۰۰

امسال بهترین سال زندگی من است

سال ٩٩ كه داشت شروع ميشد روي يه تيكه كاغذ نوشتم: «امسال بهترین سال زندگی من است» و‌ چسبوندم به در يخچال تا همیشه جلوي چشمم باشه و باور کنید که ۹۹ تبدیل شد به بهترین سال زندگی من تا امروز. نه به این دلیل که آروم و بی دغدغه بود که اتفاقا به اندازه ی تمام سالهای عمرم دغدغه داشت؛ از عزیزانی که از دست دادیم گرفته تا استرس زیادی که برای کار و مسائل دیگه داشتیم، تصمیمات مهمی که گرفتیم و قدم های پر زحمتی که برداشتیم. اما همین دغدغه ها تبدیل شدن...

ادامه مطلب

دردهایت را در آغوش بگیر

زن همان است که اگر هزار بار دیگر زاده شوم می خواهم باشم

زن است دیگر؛ گاهی بی هوا می خندد به خاطره ای از اعماق ذهنش گاهی دلش می خواهد بزند زیر گریه ای بی دلیل گاهی با پوشیدن لباسی نو لبریز از شوق می شود گاهی دوست دارد در خیابان بدود گاهی بر روی نگرانی هایش لاک قرمز می زند گاهی می رقصد و گاهی در خودش فرو می رود زن است دیگر؛ آفریننده، فریبا، عاشق، شور انگيز...  زن همان نقطه ي ثقل جهان است که در نبودش تمام تعادل ها به هم می خورد. زن همان شاعر دلرباترین شعرهاست؛ همان كه سعدي «دلستان» مي نامدش و حافظ «مه عاشق کش عیار» خطابش مي كند  زن همان مجموعِ شگفت انگيزِ اضداد...

ادامه مطلب