خیال مرفه
نشسته بودم زیر بیدمجنونی که زلفهای بلندش نور مستقیم خورشید را مهار میکردند و هرازگاهی که با بادی کنار میرفتند میفهمیدم اگر نبودند حتی لحظهای نمیشد آنجا نشست. به منظرهی وسیع پیشچشمم مینگریستم؛ آرام و بیهیاهو، فقط چندتایی مرد مسن روی نیمکتهای اطرافْ رخوت کهنسالی را با معاشرتی کوتاه از دل میتکاندند. سرانجام برگها دارند […]

