اعتراف شبانه: جا خالی دادن
اعتراف میکنم خیلی جاها از دستم برمیآمده که کاری انجام دهم، اما خودم را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن زدهام تا از زیر بارش شانه خالی کنم. الهی شکرت…
من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من آدم بهتری بسازد.
اعتراف میکنم خیلی جاها از دستم برمیآمده که کاری انجام دهم، اما خودم را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن زدهام تا از زیر بارش شانه خالی کنم. الهی شکرت…
اعتراف میکنم مغزم مثل بچهی بیتربیتی است که با فحشهای آبدار و حرفهای رکیک در هر جمعی آبروی پدر و مادر را میبرد. باید شش دانگ حواست پی او باشد که چه چیزی از دهانش بیرون میآید و دائم خجالت بکشی و توضیح بدهی که به خدا من خیلی حواسم هست، نمیدانم این حرفها را […]
اعتراف میکنم اغلب اوقات مدعی شدهام که اثری از حسادت در وجود من نیست و من به چیزی یا کسی حسادت نمیورزم اما به خودم آمدم و دیدم که یک سال تمام درگیر حسادت به یک نفر بودم آن هم فقط به خاطر ظاهرش تا اینکه بالاخره از آن حس خلاص شدم. چقدر چیز گندی […]
اعتراف میکنم وقتی میشنوم که پدرم را در بچگی فلک کردهاند آن هم به خاطر کاری که نکرده بوده، میتوانم بروم مدیر و ناظم الدنگشان را پیدا کنم و دق دلی همهی بچه مدرسهایها را از تمام مدیرها و ناظمهای الدنگ بر سر آنها خالی کنم. اینجور وقتها تمام چیزهایی که یاد گرفتهام تبدیل به […]
اعتراف میکنم که خیلی وقتها فکر کردهام (یا بهتر است بگویم توهم زدهام) که آدم متفاوت و مهمی هستم. برایم پذیرفتن اینکه توفیری با بقیه ندارم غالبن سخت بوده است. همیشه هم این حقیقت محکم توی صورتم خورده است که یک آدم کاملن معمولی هستم با یک داستان معمولی در کتاب زیستن که با یا […]
اعتراف میکنم در خانه وقتی سبزیخوردن میخورم سبزی را با مشت برمیدارم و یک مرتبه در دهان میگذارم، درحالیکه لِنگ شاهی و ریحان تا مدتی بیرون دهانم آویزان است و ذره ذره آن را به داخل میکشم، اما وقتی پیش دیگران سبزی میخورم یکی یکی برمیدارم و ساقهی اضافی را هم جدا میکنم که خدایی […]
اعتراف میکنم که چالش کمرشکنی بود (سی روز سی عنوان را میگویم) اما جان تازهای به من بخشید، مثل احساسِ بدن بعد از ورزشی سنگین. بعضی شبها آنقدر مستاصل بودم از اینکه چگونه عنوانی را که پرانده بودم بسط و گسترش دهم که کم مانده بود بزنم زیر گریه. تمام مدت چشمم به ساعت بود […]
بیماریهای خود-ایمنی برایم بسیار عجیباند؛ زمانی که سیستم بر علیه خودش دست به عمل میزند، خودش را دشمن فرض میکند و یک جنگِ داخلی تمام عیار را بر علیه خودش راه میاندازد. در این حالت، عملیات تخریب با سرعت زیادی پیشروی میکند و سیستم از درون دچار فروپاشی میشود. چرا سیستمی باید برعلیه خودش اقدام […]
من معنای هیچکدام از ایسمها را نمیدانم؛ دلایل پیدایششان، باورهایی که آنها را پشتیبانی میکنند، علت زوالشان، شخصیتهایش شاخصشان و هیچچیز دیگر را. واقعیت این است که دلم هم نمیخواهد که بدانم، وقتی هنوز در مورد خودیسمِ خودم هیچ چیز نمیدانم چرا باید دلم بخواهد دربارهی ایسمهای دیگر چیزی بدانم؟ وقتی هنوز خودم را از […]
بازیگری شغل عجیب و غریبی است؛ در تمام مشاغل پُرکار بودن نقطهی قوت به حساب میآید و سبب پیشرفت در آن کار میشود، اما در بازیگری پرکار بودن مساوی میشود با از چشم افتادن و تبدیل شدن به بازیگری که دستِ رد به سینهی هیچ پیشنهادی نمیزند و سختگیری در انتخاب نقش ندارد. در هر […]
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
