چشمهایش پهنهی اقیانوس شعر است
صبح باانرژی نشستم پای کامپیوتر و گفتم امروز به کارهای شخصی خودم که مدتها به دلیل کمبود وقت به تعویق انداختهام رسیدگی میکنم. دقیقن همان لحظه پدر جان زنگ زد و گفت که دو درخت خریده است برای کاشتن سر مزار. (دو تا از درختهایی که قبلن کاشته بود خشک شده بودند.) گفتم بیا پدر […]

