بدا به احوال قلب هزارپارهی ما
پدر خواب قشنگی دیده است؛ خواب دیده همه میخواستند صبحانه بخورند، به پدر میگویند بیا صبحانه بخور، پدر میگوید «من که صبحانه ندارم.» مادر میآید و میگوید «چرا نداری، در یخچالت رو باز کن، برات صبحانه گذاشتم. بخور تا من بیام.» پدر یخچال را نگاه میکند و میبیند سه تا ساندویچ برایش گذاشته است مادر، […]

