مطالب توسط مریم کاشانکی

,

بدا به احوال قلب هزار‌پاره‌ی ما

پدر خواب قشنگی دیده است؛ خواب دیده همه می‌خواستند صبحانه بخورند،‌ به پدر می‌گویند بیا صبحانه بخور، پدر می‌گوید «من که صبحانه ندارم.» مادر می‌آید و می‌گوید «چرا نداری، در یخچالت رو باز کن، برات صبحانه گذاشتم. بخور تا من بیام.» پدر یخچال را نگاه می‌کند و می‌بیند سه تا ساندویچ برایش گذاشته است مادر، […]

بازویم را بگیر – داستان سال ۱۴۰۳

دانلود داستان «بازویم را بگیر» به صورت PDF بازویم را بگیر روی زمین نشسته‌ام، نه اینکه دلم بخواهد روی زمینِ کثیف کارگاه بنشینم، در واقع افتاده‌ام زمین. وقتی لباسی دستم بود و با عجله به سمت انتهای کارگاه می‌دویدم پایم روی نایلونی رفت و نایلون سُر خورد و محکم زمین خوردم، اما وقتی افتادم دلم […]

, ,

تنها از خدا برمی‌آید

جمعه‌ها صبحانه را سر مزار مادر می‌خوریم. این جمعه وقتی بساط صبحانه را جمع کردیم همه جا را جارو زدیم و تمیز کردیم. یک دفعه حواسمان به مورچه‌ای جلب شد که یک دانه از کنجد‌های روی نان صبحانه‌ی ما را به زحمت می‌کشید و با خودش می‌برد. گفتیم خداوند به این طریق روزیِ هر موجودی […]

, ,

خرافات آزادی را می‌بلعند

بارها و بارها این حرف را از مادر شنیده بودم که «خواب‌های من ردخور نداره.» یعنی خواب‌هایم حقیقت دارند یا به حقیقت می‌پیوندند. یک ماه قبل از رفتنش خواب پدرش را دیده بوده، برای کسی تعریف نکرده که چه دیده (تا اینجایش را هم به خاله و دخترخاله گفته بود.) اما ظاهرن پدرش به او […]

,

خداوند هرگز دیر نمی‌کند

سال گذشته پدر سه بار در بیمارستان بستری شد به خاطر آنفولانزا. هنوز دو ماه از رفتن مادر نگذشته بود و فقط خدا می‌داند که چه به روز ما آمد. از سه ماه قبل واکسن آنفولانزا را پیگیری کردم و منتظر بودم تا وقتش برسد. صبح قرار بود پدر را برای تزریق واکسنش ببرم اما […]

, ,

جا ماندن از شکر پروردگار

قلب انسان در یک روز صدهزار بار می‌تپد. وسیله‌ای را تصور کنید که به این میزان کار کند و تصور کنید که چه استهلاکی خواهد داشت. به باقی اعضای بدن فکر کنید که در یک روز چه کارهایی را به چه میزانی انجام می‌دهند؛ مثلن دست‌، این عضو عجیب با ساختار شگفت‌انگیز که به واسطه‌ی […]

,

پاییز لاغر و استخوانی

بعد از مدت‌ها یک مسیری را با تاکسی رفتم. یکی از مزایای رانندگی نکردن دیدن چیزهاییست که شاید هیچ‌وقت نتوانسته بودی ببینی؛ دم غروب درختان عظیم نخل را وسط بلوارها دیدم. تحسین می‌کنم کسانی را که توانسته‌اند با مراقبت‌‌های ویژه درختان نخل را در آب‌و‌هوای نامربوط پرورش دهند و به این حد از زیبایی برسانند. […]

«سردرد» یا «دردسر»؟

آدم از دردسر، سردرد می‌گیرد و سردرد خودش یک‌جور دردسر است. البته یک‌ وقت‌هایی هم گرفتار دردسری اما سردرد نداری، یا سردرد داری اما چندان دردسرساز نیست. ترجیح می‌دهی سردرد داشته باشی بی‌دردسر یا دردسر داشته باشی بی‌سردرد؟ سرت درد می‌‌کند یا درت سرد می‌کند؟ آیا سرت درد می‌کند برای دردسر؟ آیا سردرد برایت دردسرساز […]

,

استعاره‌ای درباره‌ی مرگ

متاسفانه امروز مجبور شدم در مراسم خاکسپاری یک نفر که از قضا مادر هم بود شرکت کنم؛ پایم مکرر سر می‌خورد و می‌افتادم داخل چاه و به زحمت خودم را بیرون می‌کشیدم و دوباره می‌افتادم. می‌دانم که مرگ مثل درآوردن لباسی سنگین از تن است؛ انگار که تن آدمیزاد لباس سنگینی برای روحش باشد و […]

,

حقیقت صدق چیست؟

«عبادی مروزی» واعظ و فقیه قرن ششم هجری در کتاب «مناقب الصوفیه»* گفته است: «جنید را ‑رحمة اللّه علیه‑ پرسیدند که حقیقت صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.» ممکن است در مهلکه‌ای گیر افتاده باشی که فقط با گفتن دروغ بتوانی از آن […]