بردهدارانی بینصیب از وجد عاشقیت
تو اگر نژادپرست نبودی در مورد سیاهی قلب من نطق نمیکردی، شما همگی نژادپرستید؛ نژاد خودتان را میپرستید، یا شاید هم این پرستیدن را میپرستید، شاید این پرستیدن به زندگی حقیرتان معنا میبخشد.
شمایید که اهل سیاه و سپیدید و قلب مرا سیاه میدانید و مال خودتان را سپید، ادعایی که نمیشود ثابتش کرد که اگر میشد سینههاتان را شکافت چه بسا سیاهترین قلبها در قلبگاهتان میتپیدند، آنقدر سیاه که گویی چادر مشکی پوشیدهاند و چه بسا قلب من نوعروسی در چادر سپید بود. چه کسی میتواند چنین چیزی را ثابت کند؟ این ادعا را فقط شمایی دارید که نژادپرست نبودنتان را هم ادعا میکنید.
باشد اصلن قلب من سیاه و قلب شما سپید، باشد اصلن تمام سیاهی دنیا به پای من و تمام سپیدی دنیا ضمیمهی افتخارات شما، این تاج را بر سرتان بگذارید و به آن ببالید، اما آن هنگام که بر قلهی افتخارات درونیتان ایستادهاید و تصور قمیکنید هیچکس سپیدقلبتر از شما نیست این را به خاطر آورید که دستکم قلبهای سیاه را به بردگی خواهند برد، آنها باید به فرمانروای قلبها، به «عشق» خدمت کنند و عشق را سیاه و سپید یکی مینماید، به آن سبب که عاشقیکردن کیفیتی یگانه است بینیاز از رنگ و روی. آنوقت شما با قلبهای سپیدتان بردهدارانی میشوید بینصیب از وجد عاشقیت.
من اصلن ترجیح میدهم سیاهقلبی باشم بردهی عشق تا فخرفروشیِ قلب سپیدی را بکنم که ننگ دارد از خدمتگزاری به خدای قلبها.
الهی شکرت…



دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.