گزارش نیک؛ جمعه ۱۵ خرداد

۱- عمو جان مجردی آمده بود و شب ماند. پدر گفت پس من صبح نمی‌آیم. جمعه روز ویژه‌ی پدر است، تمام هفته منتظر جمعه است، اولین جمعه‌ای بود که نمی‌آمد. من هم سر راه مسافر زدم که خالی نروم (خاله و دخترخاله). داشتیم برمی‌گشتیم که پدر ظاهر شد، نمی‌دانم عمو را پیچانده بود یا عمو او را پیچانده بود، خلاصه خودش را رساند. می‌دانستم دلش طاقت نمی‌آورد. (آنقدر به درخت‌ها آب می‌دهد تا اعتراف کنند که تمام مشکلات زمین زیر سر آن‌هاست، بعد رهایشان می‌کند.)

۲- ساعت‌ها بی‌وقفه نشستم پای وب‌سایت‌ها. از همان ابتدا به خودم گفتم چندکاره‌گی ممنوع است، هر بار فقط یک کار را تمام کن و بعد کار بعدی و به آن متعهد ماندم. همین سبب شد که اصلن احساس خستگی نکنم.

۳- در بالکن نشسته بودم و از زیبایی نارنج لذت می‌بردم که دو بچه‌ی فلان‌فلان‌شده توپشان را انداختند توی حیاط. امیدوار بودم مرا نبینند اما متأسفانه دیدند. در حال فحش‌ورزی چهار قفل را باز کردم و خودم را به حیاط و به توپ راه‌راه پلاستیکی رساندم. من هم که ید طولایی در جِردادن توپ‌ها دارم، فقط برای اینکه اینجا خودم را نیکوکار جلوه دهم جر ندادم.

۴- پدر به عمو گفته بود انقدر دارو نخور، به جایش به درخت‌‌ها نگاه کن. فکر کردم به اینکه او علاقمندی‌های زیادی دارد؛ شعر، طبیعت، پیاده‌روی، کارهای فنی، نظم، و همین دلبستگی‌ها او را از عمو جوان‌تر و سلامت‌تر نگه‌ داشته است با اینکه هفت هشت سال بزرگ‌تر از اوست (برعکس عمو که تقریبن به هیچ کاری دلبسته نیست.) آدم واقعن باید به یک چیزی وصل باشد وگرنه از زندگی جدا می‌شود.

۵- با «تنبلان سرخوش» چت کردم و تولد یکی از تنبل‌ها را تبریک گفتم؛ البته چند روز گذشته بود و آن یکی تنبل یادآوری کرده بود. اصلن اگر زود بگویی نمی‌توانی جزء تنبل‌ها باشی، حرف و عملت باید یکی باشند.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی