گاهی بی دلیل اشک هایم سرازیر می شوند
این متن را با صدای مریم کاشانکی بشنوید.
میخواستم ماجراهای دیروز را بنویسم، ماجراهای پریروز را، تمام ماجراهایی را که در نبودنت اتفاق افتادهاند؛
میخواستم بنویسم هستههای نارنج را در چند گلدان کاشتهام اما هیچ کدامشان سبز نشدهاند،
میخواستم بنویسم چند روز است که ذهنم درگیر آن اتفاقیست که بیست و چند سال پیش افتاده است،
میخواستم بنویسم که گاهی بی دلیل اشکهایم سرازیر می شوند و سریع خودم را جمع و جور می کنم.
میخواستم بنویسم فلانی آمد، فلانی رفت، او این را گفت، من آن کار را کردم،
میخواستم روزمرگی هایم را بنویسم،
میخواستم بنویسم که فکرم یکجا بند نمیشود، حسم که دیگر هیچ، میخواستم از بهانهگیریهای دلم بنویسم…
میخواستم بنویسم که یادم بمانند تا وقتی آمدی همه را یکی یکی برایت بگویم. اما دیدم نوشتن ندارند، دیدم تا آن موقع که تو بیایی تمام اینها آنقدر خاک خوردهاند که بعید است برایت مهم باشند، حتی دیگر برای خودم…
دفترم را بستم.
راستی چرا نارنجها سبز نشدهاند؟!



