خاطرات جنگزده
۱۶ اسفند ۱۴۰۴
غرق در سرزمین «شب یک شب دو» و دور دور از این جهان.
یک نفر سر دیگری داد میزند، من در طبقهی سوم با وضوح کامل میشنوم و این مرا برمیگرداند به جهان واقعی، شاید هم مرا میبرد به سرزمین داستانی دیگر. به خاطر میآورم که جنگ است، ما درست وسط جنگیم، درست در میانهی چیزی که قرار است به زودی به عنوان تاریخ نگاشته شود، ما تاریخیم.
دلم میخواهد دست تکان بدهم برای کسانی که دور از این لحظه ما را از میان چنین خطوطی میخوانند و با خود میگویند «اووو… اون بیچارهها چه دورانی رو گذروندن.»
هیچکس گمان نمیکند که واقعن بخشی از تاریخ باشد، آدم تصور نمیکند زندگیاش در حدی باشد که تاریخ را بسازد یا تاریخ در آن جا شود یا در قدوقوارهی تاریخ باشد، اما تاریخ در همین لحظه آلتش را در سوراخ زندگی ما فروکرده است و ما واقعن بخشی از تاریخ شدهایم.
اما شماهایی که راحت نشستهاید و ما را میخوانید، بدانید که ما هم آدم بودیم برای خودمان؛ درست به اندازهی شماها، شاید حتی آدمتر. ما هم آدمحسابی داشتیم میان خودمان، خانه داشتیم، وسیله بود توی خانههایمان، عاشق شده بودیم، کتاب میخواندیم، آموزش میدیدیم، گلدان داشتیم، خانواده، لحظههای آرامش،… شاید هیچکس بهتان نگوید اما یازدهم اسفندماه (دو روز بعد از شروع جنگ) برف بارید اما هیچکس به آن اهمیتی نداد، بیاهمیتترین برف بود. این برف هم گمان نمیکرد که وسط دل تاریخ ببارد و برای هیچکس مهم نباشد. اگر آرامش بود همین برف کلی حواشی دور خودش میساخت، خیلیها در موردش حرف میزدند، شاید اگر اینجا سوئیس بود در موردش مقاله مینوشتند، چون یک برف خیلی ناگهانی بود وسط اسفند ماهی که از دو هفته قبلش بوی بهار گرفته بود و همهی درختها شکوفهپوش شده بودند.
به هر حال باور کنید یا نه، ما هم زنده بودیم و نفس کشیدیم و تلاش کردیم امیدوار باقی بمانیم؛ امیدوار به اینکه بعد از جنگ را هم ببینیم.
ولی گلهای از شما نیست، حقیقت این است که ما هم به آنهایی که قبل از ما توی جنگها بودند و وسط تاریخ نشسته بودند و حالا آنقدر دورند که انگار وجود نداشتهاند، مثل شماها با نگاه بیاهمیت نظر انداختهایم و تصور کردهایم واقعی نیستند، اما الان میفهمیم که آنها هم قدّ ما واقعی بودند.
چقدر عجیب است همه چی، این همه زندگیِ جور واجور، این همه سال، ما کی هستیم؟ بعد از ما چه کسانی هستند؟
البته ما زودتر از اینها به این «که چی مثلن» رسیده بودیم؛ وقتی که عزیزمان را از دست دادیم. حالا جنگ برایمان آنقدر عجیب نیست که اگر یک سال پیش بود عجیب مینمود. در این یک سال آنقدر به نبودن آدمهایی که یک لحظهی قبل بودند فکر کردهایم که دیگر میدانیم به چشم برهمزدنی میتواند هیچ چیز نباشد.
شمایی هم که الان ما را میخوانید قرار است همینها را بگذرانید؛ البته امیدوارم سادهتر از ما بگذرانید.
دوباره غرق بودم در کتاب که یک دسته گنجشک با هم و بیهوا شروع کردند به خواندن، باور کنید که در همین اوضاع گنجشکها خیلی قشنگ میخوانند، حتی قشنگتر از زمانهای آرامش؛ شاید چون الان قدردانتریم به همین چیزهای کوچک.
بدانید که درست وسط جنگ گنجشکها میخواندند و ما میشنیدیم و ذوق میکردیم و بارقهای از زندگی حس میکردیم و دوباره امیدوار میشدیم.
الهی شکرت…
