گزارش نیک؛ پنجشنبه ۲۱ خرداد
۱- یادم نرود که کجا بودم و کجا هستم، یادم نرود که چطور از آنجا به اینجا آمدم، یادم نرود که چه کردم و چه کرد، یادم نرود که چه پیش آوردم و چطور کمکم کرد. هیچ چیز را نباید از یاد ببرم. در این سیصد و نمیدانم چند روز هزار بار یادآوری کردهام و حالا که به سالگرد ناملکوتیاش نزدیک و نزدیکتر میشوم باید صدها هزار بار یادآوری کنم. اصلن از یک جایی به بعد تنها چیزی که میماند یادآوری است، دیگر میدانی هر چیزی که باید بدانی، فقط نباید یادت برود و این از یادنبردن نیکترین کار است اگر بتوانی.
۲- پرستوهای مهاجر را دیدم. قبلن تصور میکردم پرندههای بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف بودنش. عجبا که با آن جثهی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه میاندازد. درست شبیه پرستوها در کارتنهای بچگی است؛ دُم دو شقّهای دارد و چابک و سریع اینطرف و آنطرف میرود. پرستوها دستهجمعی و پرسروصدا میآیند اما ناگهان و بیسروصدا میروند.
۳- رگبار را دیدم.
۴- موقعیتی که پدرم در آن قرار گرفته بود را ندیده گرفتم، نه به این دلیل که نمیخواستم کاری انجام دهم، بلکه چون میخواستم خودش درگیر آن چالش شود و یکطوری از عهدهاش برآید. به نظرم چیزی که هر رابطهای را قوت میبخشد پرهیز از وابستهکردن آدمها جهت رفع نیازهایشان است، به جایش باید به آنها کمک کنی تا نیروهای بالقوهی درونشان را بالفعل کنند.
۵- یک عزیزی پیشنهاد بستنی داد، دیدم چهار سال است که لب به بستنی نزدهام درحالیکه اگر میل درونیام را در نظر میگرفتم میتوانستم ساعتی یک بار بستنی بخورم. خیلی از عادتهایم را ترک کردهام که تصور میکردم هرگز نمیتوانم ترکشان کنم و این واقعن احساس نیکی به آدم میدهد؛ اینکه توانستم، پس باقی چیزها را هم میتوانم.
