فینگلیش به سبک جدید

قبلا ها فارسی رو با حروف انگلیسی می نوشتیم و بهش می گفتیم فینگلیش. جدیدا انگلیسی رو با حروف فارسی می نویسیم و هنوز هیچ اسمی واسش انتخاب نکردیم. فینگلیش خودش به اندازه ی کافی دردناک بود،‌ هنوز نمی دونم چرا این کار رو می کردیم،‌ کیبوردها که همیشه حروف فارسی داشتن پس می تونستیم عین آدم فارسی رو فارسی بنویسیم. اما ما به همون فینگلیش قناعت نکردیم و مرزهای خلاقیت رو در نوردیدیم تا اینکه تونستیم انگلیسی رو با حروف فارسی بنویسیم. این یکی

بیشتر بخوانید
standard

جنگیدن با طبیعت

طبیعت بسیار بسیار قدرتمند است، بسیار قدرتمندتر از هر نیرویی که بشر بتواند متصور شود. جنگیدن با طبیعت و ایستادن در مقابلش ثمری جز نابودی نخواهد داشت. تنها گزینه ی بشر در مقابل طبیعت این است که مانند تمام موجودات دیگر با آن همراه شده و اجازه دهد تا طبیعت رسالت خود را به سرانجام برساند و در این مسیر لذت ببرد از هر اتفاقی که طبیعت برایش رقم خواهد زد.

پیر شدن ِ من و تو

بیشتر بخوانید

روحم یا تنبله یا ترسوئه یا وابسته است

روح من همیشه بغل دستم میخوابه، هر چی هم بهش میگم روح جان پاشو برو چند تا کوچه اونورتر یه ادونچری چیزی، چرا همش چسبیدی به ما؟ به خرجش نمیره که نمیره. با کوچکترین صدا و کوچکترین حرکتی هم زرت برمیگرده میاد تو بدنمون.

روحم یا تنبله یا ترسوئه یا خیلی وابستگی داره به من، اینجوری میشه که خواب من خیلی سبُکه و اصلا رویا نمیبینم.

خیلی دوست داشتم روحم کمتر وابسته بود، هر

بیشتر بخوانید

اگر یک سال از او دور بودی…

اگر یک سال ِ پیش کسی را دوست داشتی و یک سال است که او را ندیدی، پس دیگر مطمئن نباش که هنوز هم بتوانی دوستش داشته باشی. آدم ها در طول یک سال میتوانند تبدیل به شخص دیگری شوند و به احتمال زیاد هم می شوند. یک سال از زندگی می تواند از ما فردی را بسازد که به هیچ وجه شبیه کسی که قبلا بودیم نباشیم. وقتی آدم ها این یک سال را با هم میگذرانند فرصت پیدا

بیشتر بخوانید

کار امروز را به فردا انداختن

هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز. قشنگ بنداز دو سه ماه بعد که به هیچ وجه عجله نکرده باشی. 😐 😝

بیشتر بخوانید
standard

تجربه ی من از غلبه بر استرس و بی خوابی

وقتی که ۲۴ ساله بودم اتفاقی برای من افتاد که هر چند در نوع خودش بسیار پیش پا افتاده بود اما باعث شد که کم کم اضطراب شروع به ته نشین شدن در عمیق ترین لایه های ذهن من بکنه. این اتفاق مصادف شد با یه پایان نامه ی عذاب آور که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه و یه شغل بسیار پُر تنش. اینها دست به دست هم دادن و باعث شدن که استرس هر روز بیشتر و بیشتر

بیشتر بخوانید
ماجراهای خواهر عروس
standard

ماجراهای خواهر عروس

جمعه بود. جمعه ی قبل از عروسی سمانه. عروسی سمانه چهارم مرداد بود، روز چهارشنبه.

جمعه من بعد از حدود یک هفته برگشتم خونه ی پدری. یک هفته ی طاقت فرسا کار کردن تو خونه ی سمانه که بتونیم تا روز عروسی خونه رو آماده کنیم. اضافه کاریهای بی موردی که مجبور شدیم انجام بدیم. هر شب ساعت ۱ خوابیدن و ساعت ۶ بیدار شدن. یک بند کار کردن. استرس ِ اینکه

بیشتر بخوانید
standard

حال خراب من و این خانه

روزی می آید که آمدن و نیامدنت چندان تفاوتی به حال خراب ِ من و این خانه نمی کند.

نه من دیگر آن من ِ قبل از رفتنت هستم و نه بهار دیگر به این خانه سر می زند که سر هم اگر بزند نصیبش چیزی جز نشستن پای درد ِ دل شمعدانی ها نخواهد بود.

تا آن روز خدا میداند که من ِ خسته، چگونه هر شب ِ وامانده را بی هیچ نشانه

بیشتر بخوانید

مسئول بودن

ما بچه که بودیم علاقه ی خیلی زیادی به شهربازی داشتیم. یه شهربازی تو تهران بود به اسم مینی سیتی که به خاطر اتفاق بدی که اون سال واسه یکی از وسیله ها افتاده بود و یه عده ای اونجا مرده بودن و مشتری هاشو از دست داده بود پیشنهاد های غیر قابل رد کردن گذاشته بود.

مثلا اینکه یه ورودی مختصری میدادی و بعد همه ی وسیله ها تا شب مجانی بود. ما هم که میخواستیم

بیشتر بخوانید

سوتی های دانشجویی

دورانِ دانشجوییِ من پُر بود از سوتی های ریز و درشت. یه شب قبل از خواب، توو خونه ی دانشجویی، رفتم دستشویی؛ مسواک زدم، گلاب به روتون بقیه ماجرا رو انجام دادم، بلند شدم و دقیقا همون موقعدوبارهمسواک زدم 😐😐 یعنی حتی از مزه ی دهنم هم نفهمیدم که من همین الان مسواک زده بودم 🤔

وَسَطای مسواکِ دوم بود که فهمیدم. احتمالا ذهنم خیلی درگیر بوده، توجیه بهتری نمیشه آورد که کمتر ضایع باشه بیشتر بخوانید