پیاز

پیاز همیشه به داد آدم می رسه؛ برای پنهان کردن اشک های واقعی پشت اشک های مصنوعی…

بیشتر بخوانید

خودمان را فقط با خودمان مقایسه کنیم!!

این ظلم را در حق خودمان نکنیم که خود را در کفه ی سنجش و مقایسه با دیگران قرار دهیم. نگوییم فلانی در ۱۸ سالگی رانندگی کرد و من در سی سالگی، فلانی کسب و کارش را در فلان زمان راه انداخت و من هنوز هیچ کاری نکرده ام،‌ فلانی فلان موقع ازدواج کرد و من هنوز تنها هستم، ….

من منم و تو تویی. هر کدام از ما به طرزی باور نکردنی منحصر به فردیم و برای هر کدام

بیشتر بخوانید

روحتان کثیف است

روحتان کثیف است؛ همچون روح فرزندی که مرگ پدر و مادرش را انتظار می کشد تا از مصائب ِ کهولتشان خلاص شود.

ننگ بر هوای مشترکی که همه مان را زنده نگهداشته.

شکسته باد پایی که هم پایتان می شود.

بسته باد دهانی که آوازتان را همسرائی می کند.

حرام

بیشتر بخوانید

صدای نا آشنا

صدایِ نا آشنایی از اتاق ِ کناری، بی آنکه هرگز صاحبِ صدا را دیده باشم و بی آنکه بدانم چرا، تلخ ترین خاطراتم را ورق می زند…

بیشتر بخوانید

پهلوون پنبه

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ پهلوون پنبه. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای بودم که در پنجشش سالگی می نشستم پا به پای شوهر خاله ام یه دیس میوه رو می خوردم،‌ آبگوشت

بیشتر بخوانید

پروژه ی ساده گرفتن زندگی

من هم مثل خیلی از آدم ها حساسیت هایی دارم که اغلب موجب آزار خودم و گاهی هم آزار دیگران می شه. یکی از حساسیت های من در مورد ِ ارزش قائل نشدن برای وقت ِ دیگرانه. آدم هایی که برای وقت ِ دیگران ارزش قائل نمی شن منو بی نهایت ناراحت و عصبانی می کنن. وقتی فردی با کسی قرار می ذاره اما خیلی دیرتر از موعد مقرر سر قرارش حاضر می شه یا اینکه همه با هم تصمیم می

بیشتر بخوانید

تو خوبی، بقیه همه …

همسر ِ خواهر من عادت داره که صبح ها چای شیرین رو با کره ی خالی یعنی بدون مربا و عسل و هیچ چیز دیگه ای می خوره. یعنی اصلا دوست نداره چیزی همراهش بخوره. من یه بار بهش گفتم که مهدی تو چطوری می تونی چایی شیرین رو با کره ی خالی بخوری؟ چطوری از گلوت پایین میره؟ یه چیزی همراهش بخور. بعد که اینو گفتم با خودم فکر کردم که من خودم چای تلخ رو با پنیر خالی که قاعدتا تا

بیشتر بخوانید

دوران برده داری تمام نشده است

گریه نکن بر مردمانی که طعم شلاٌق را بر پشت هاشان فراموش کرده اند، تو هم از همان مردمانی.

دوران برده داری هرگز تمام نشده است و تو هم «قرار نیست» که بتوانی تمامش کنی؛ نه تا زمانی که نخواهی رها شوی از اسارت افکارت، نه تا زمانی که پاره نکنی بندهایی را که خود به دست و پایت زده ای، نه تا زمانی که از درون آزاد نباشی و آزادی در باورت

بیشتر بخوانید
standard

برای رسیدن باید رفت

این روزها آفتاب حوالی شش و بیست دقیقه ی صبح سر بر می آورد و خودش را پهن می کند بر روی آبی که از کانال میگذرد. من جایی نزدیک به وسط پل می ایستم و رقص اولین رگه های نور را بر جریان ملایم آب تماشا می کنم. سر که بر می گردانم موجهای کوچک از سمت دیگر ِ پل به مسیر خود ادامه می دهند و من می اندیشم؛ ادامه دادن تنها راه ِ زنده ماندن است.

آب

بیشتر بخوانید

معجزه ی سلول های بنیادی

چند وقت پیش یه مستند درباره ی سلولهای بنیادی دیدم و اونقدر کف کردم که صابون گلنار هم در این حد کف نمی کنه.

سلولهای بنیادی سلولهایی هستند که هنوز تصمیم نگرفتن به چه بافتی تبدیل بشن و وقتی وارد بدن میشن خودشون به صورت هوشمند نگاه می کنن ببینن در کدوم قسمت از بدن بهشون نیاز هست و میرن همونجا و تبدیل به همون بافت مورد نیاز می شن. مگه داریم؟ 😱

یه آقایی که قبلا شناگر و غواص

بیشتر بخوانید