صدای نا آشنا

صدایِ نا آشنایی از اتاق ِ کناری، بی آنکه هرگز صاحبِ صدا را دیده باشم و بی آنکه بدانم چرا، تلخ ترین خاطراتم را ورق می زند…

بیشتر بخوانید

پهلوون پنبه

تقریبا بیست و هشت ساله که ما با یکی از خاله هام همسایه هستیم، اونا سر ِ‌کوچه هستن و ما وسطای کوچه. شوهر خاله ام همیشه یه آدم دُرُشت و چاق بود. من هم وقتی بچه بودم یه بچه ی خپل و چاق بودم. شوهر خاله ام به من یه لقب داده بود؛ پهلوون پنبه. من یه پهلوون‌ِ پنبه ای بودم که در پنجشش سالگی می نشستم پا به پای شوهر خاله ام یه دیس میوه رو می خوردم،‌ آبگوشت

بیشتر بخوانید

پروژه ی ساده گرفتن زندگی

من هم مثل خیلی از آدم ها حساسیت هایی دارم که اغلب موجب آزار خودم و گاهی هم آزار دیگران می شه. یکی از حساسیت های من در مورد ِ ارزش قائل نشدن برای وقت ِ دیگرانه. آدم هایی که برای وقت ِ دیگران ارزش قائل نمی شن منو بی نهایت ناراحت و عصبانی می کنن. وقتی فردی با کسی قرار می ذاره اما خیلی دیرتر از موعد مقرر سر قرارش حاضر می شه یا اینکه همه با هم تصمیم می

بیشتر بخوانید

تو خوبی، بقیه همه …

همسر ِ خواهر من عادت داره که صبح ها چای شیرین رو با کره ی خالی یعنی بدون مربا و عسل و هیچ چیز دیگه ای می خوره. یعنی اصلا دوست نداره چیزی همراهش بخوره. من یه بار بهش گفتم که مهدی تو چطوری می تونی چایی شیرین رو با کره ی خالی بخوری؟ چطوری از گلوت پایین میره؟ یه چیزی همراهش بخور. بعد که اینو گفتم با خودم فکر کردم که من خودم چای تلخ رو با پنیر خالی که قاعدتا تا

بیشتر بخوانید

دوران برده داری تمام نشده است

گریه نکن بر مردمانی که طعم شلاٌق را بر پشت هاشان فراموش کرده اند، تو هم از همان مردمانی.

دوران برده داری هرگز تمام نشده است و تو هم «قرار نیست» که بتوانی تمامش کنی؛ نه تا زمانی که نخواهی رها شوی از اسارت افکارت، نه تا زمانی که پاره نکنی بندهایی را که خود به دست و پایت زده ای، نه تا زمانی که از درون آزاد نباشی و آزادی در باورت

بیشتر بخوانید
standard

برای رسیدن باید رفت

این روزها آفتاب حوالی شش و بیست دقیقه ی صبح سر بر می آورد و خودش را پهن می کند بر روی آبی که از کانال میگذرد. من جایی نزدیک به وسط پل می ایستم و رقص اولین رگه های نور را بر جریان ملایم آب تماشا می کنم. سر که بر می گردانم موجهای کوچک از سمت دیگر ِ پل به مسیر خود ادامه می دهند و من می اندیشم؛ ادامه دادن تنها راه ِ زنده ماندن است.

آب

بیشتر بخوانید

معجزه ی سلول های بنیادی

چند وقت پیش یه مستند درباره ی سلولهای بنیادی دیدم و اونقدر کف کردم که صابون گلنار هم در این حد کف نمی کنه.

سلولهای بنیادی سلولهایی هستند که هنوز تصمیم نگرفتن به چه بافتی تبدیل بشن و وقتی وارد بدن میشن خودشون به صورت هوشمند نگاه می کنن ببینن در کدوم قسمت از بدن بهشون نیاز هست و میرن همونجا و تبدیل به همون بافت مورد نیاز می شن. مگه داریم؟ 😱

یه آقایی که قبلا شناگر و غواص

بیشتر بخوانید

رابطه ی مردان و سوسک

هر وقت شنیدید که یه مردی میگه من از سوسک نمی ترسم اما چندشم میشه، مطمئن باشید که می ترسه، خیلی هم می ترسه. اما وقتی یه خانوم میگه من از سوسک نمی ترسم ولی چندشم میشه یعنی نمی ترسه ولی چندشش میشه. من بعد از ازدواجم متوجه شدم که تعداد آقایونی که از سوسک میترسن خیلی بیشتر از خانوم هاست و تازه شدت ترسشون هم خیلی زیاده، یعنی از سوسک در حد یه سوسک نمی ترسن، بلکه در حد ببر مازندران یا

بیشتر بخوانید

کافیست حال زن خوب نباشد

حالِ خوبِ مرد هیچ ربطی به اوضاعِ خوبِ بازار ندارد، یا به اینکه رفقا چقدر رفیقند، یا کدام تیم فوتبال را برده است، یا قیمت دلار چقدر است، یا سریِ جدیدِ فلان ماشین چه آپشن هایی دارد.

کافیست حالِ زن خوب نباشد، آنوقت هیچ کدام از اینها نمی توانندواقعاحالِ مرد را خوب کنند. تمرینِ حالِ خوب کنیم تا حالِ مرد خوب باشد و حالِ زندگی خوب.

بیشتر بخوانید

در طراحی داخلی باید گرایش درونی خود را بشناسیم

سلیقه در واقع یعنی گرایش دورنی هر کس نسبت به ترکیب های مختلفی از رنگ، شکل، فرم و غیره که مثل هر گرایش دیگه ای در طول زمان و بر اثر عوامل مختلف ممکنه تغییر کنه.

برای اینکه بتونیم گرایش درونی خودمون رو به درستی بشناسیم اول باید تمامِ ترکیب های موجود رو اونقدر ببینیم تا بفهمیم واقعا کدوم یکی از اونها ما رو به سمت خوش جذب می کنه و بعد با الهام گرفتن از اون و اضافه

بیشتر بخوانید