زیادش هم کم است

پدر و مادرم بعد از ازدواج‌شان در خانه‌ای مستأجر شده بودند. خانم صاحبخانه بچه‌دار نمی‌شده، بنابراین به خواست و انتخاب خودش همسری برای شوهرش برمی‌گزیند و آن‌ها صاحب پنج یا شش فرزند می‌شوند درحالیکه همگی در یک خانه زندگی می‌کردند.

همسر اول، بچه‌های همسر دوم را مثل بچه‌های نداشته‌ی خودش دوست داشت، برای آن‌ها هم او درست مثل مادرشان بود.

مادر واقعی بچه‌ها یکی دو روز قبل از دنیا رفت. خوش‌به‌حال آن بچه‌ها که یک مادر مضاعف داشتند تا در چنین موقعیتی کمتر احساس بی‌مادرشدن داشته باشند.

کاش خداوند به همه‌ی بچه‌ها دست‌کم دو مادر می‌داد، حتی بیشتر، مادر زیادش هم کم است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: آنقدر مادرم را دوست داشتند که اسم او را روی آخرین فرزندشان گذاشتند.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها