پرستوها هر سال به آنجا کوچ میکردند. قبلن تصور میکردم پرندههای بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف بودنش. عجبا که با آن جثهی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه میاندازد. درست شبیه پرستوها در کارتنهای بچگی است، دُم دو شقّهای دارد و چابک و سریع اینطرف و آنطرف میرود. پرستوها دستهجمعی و پرسروصدا میآیند اما ناگهان و بیسروصدا میروند. هوا که رو به گرما میرود آنها هم کوچ میکنند.
هر سال اردیبهشت که میشد منتظر آمدنشان بودم و آنها هم هیچوقت خلف وعده نمیکردند. اما یک سال آنها آمدند و من کوچ کرده بودم. نه سوال کردند و نه ناراحت شدند؛ چرا که آنها به کوچیدن زندهاند و میدانند که زندگی در کوچیدن است که دوام مییابد.
الهی شکرت…

