بایگانی برچسب برای: مرگ

یک وقتی تصور می‌کردم درد که مشترک شود از شدتش کاسته می‌شود؛ یعنی وقتی عده‌ی زیادی گرفتار درد یکسانی می‌شوند آن درد برایشان کمرنگ‌تر می‌گردد؛ مثلن در جنگ‌ها خانواده‌های زیادی عزیز از دست می‌دهند، هر کس به خانواده‌ی دوست و همسایه نگاه می‌کند و می‌بیند که آن‌ها هم در همان وضعیت‌اند، بنابراین غصه‌ی خودش سبک‌تر می‌شود.

البته تا حدودی هم درست است اما این تنها «جنبه‌ی عمومی درد» است که کاهش می‌یابد؛ جنبه‌ی شخصی آن به قوت خود باقی می‌ماند. حتی اگر تمام عالم عزیزانشان را از دست بدهند این درد برای تک‌تک آن‌ها معنای مشخصی دارد و با همان شدتی که اگر تنها بودند از آن رنج می‌بردند در درونشان زنده می‌ماند.

درد هم جنبه‌ای عمومی دارد و هم جنبه‌ای شخصی؛ وقتی دردی مشترک می‌شود جنبه‌ی عمومی آن تلطیف می‌گردد، به این معنی که «پذیرش» اتفاق می‌افتد و چرایی‌ها از بین می‌روند یا کمرنگ می‌شوند. دیگر فرد نمی‌گوید «چرا برای من این اتفاق افتاد؟» چون می‌پذیرد که دیر یا زود برای همه اتفاق خواهد افتاد. اما جنبه‌ی شخصی درد هیچ ارتباطی با پذیرش ندارد بلکه مرتبط است با خاطرات، روابط، دلتنگی‌ها، روزها و لحظه‌های گذشته، نبودن‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته، جاهای خالی و خیلی چیزهای دیگر. این‌ها را نمی‌توان از افراد جدا کرد.

به گمانم گذشت هیچ میزان از زمان نمی‌تواند بخش شخصی درد را کمرنگ نماید و این صرفن قدرت زندگی و تمایل انسان به زنده‌بودن و ادامه‌دادن است که سبب می‌شود آگاهانه آن‌ بخش را در محاق قرار دهد تا بتواند دوام بیاورد.

الهی شکرت…

عاشقی اگر به شرط چاقو بود همه می‌رفتند سراغش؛ دیگر کسی از عاشق‌شدن نمی‌هراسید، بازش می‌کردند و اگر به قدر کافی سرخ نبود نمی‌خریدند. دنیا پر می‌شد از عاشقانه‌‌های سرخ، بی‌شک و بی‌هراس.

عاشقی اما مثل خریدن هنداونه‌ی یلداست، گران و نامطمئن از سرخ‌بودن.

اما واقعن چه لطفی دارد عشق به شرط چاقو؟ به فرض هم که سرخ‌ترین باشد؛ کارتی از پیش بازی شده است، بلیطی سوخته، کوپنی تاریخ گذشته، مزه‌‌ای چشیده‌شده.

لطف عاشقی به نامطمئن بودن است، به قابل‌پیش‌بینی نبودن، به نو بودن و نو شدن.

به دنبال اطمینان‌ بودن برای این نامطمئن‌ترین پدیده‌ی انسانی مثل این است که به دنبال نامیرایی باشی در میراترین جهانی که در آنیم.

زندگی به شرط مرگ است و عاشقی (گاهی) به شرط ترک یا شاید ترس یا درد.

اما ما همه زندگی می‌کنیم، حتی به شرط مرگ، پس چرا عاشقی نمی‌کنیم حالا به هر شرطی؟

الهی شکرت…

می‌پوییدم چیزی را در جایی که امکانِ بودنش آنجا به قدر امکان حضور تو در این نزدیکی کم بود، اما پوییدن را نمی‌توانستم متوقف نمایم چرا که این تمام امیدم بود.

چه چیزی را می‌پوییدم آنجا که تا این اندازه دور از دسترس بود و در عین حال مرا وانمی‌گذاشت که نپویم؟

به‌خاطر نمی‌آورم… مدت‌هاست که دیگر هیچ چیز را آنقدر روشن و واضح به‌خاطر نمی‌آورم که بشود نامش را گذاشت به‌خاطر‌آوردن. به گمانم خاطرم با تمام آنچه در آن بوده گم شده است و این غصه‌دارم می‌کند؛ غصه‌ای ریشه‌دارتر از غصه‌‌ی رفتن نابهنگامت که ریشه‌هایم را از جا کند و مرا اینجا رها کرد تا خشک شوم. غصه‌ از گم‌شدن آن همه خاطره از خاطر عزیزت که چه روشن بود و چه مهربان و چه سخاوتمند.

با این همه بی‌خاطری، هنوز خیلی خوب به‌خاطر می‌آورم نرمی آغوشت را،‌ گرمای حضورت را و برکت دستانت را که این‌‌ها نه در خاطراتم بلکه در سلول‌هایم ذخیره شده‌اند و مرا هر دم بی‌هوا می‌کشانند به صحرای دلتنگی که هر طرف سر می‌چرخانی سرابی از بودنت در نظر می‌آید و نزدیک که می‌روی تنها نبودنت را می‌یابی.

آهان، به خاطر آوردم… من خواب را می‌پوییدم تا شاید آنجا دستم به بودنت برسد که این تنها امیدم بود اما نمی‌یافتمش، نمی‌یابمش؛ نه خواب را، نه خاطره را، نه تو را و نه خودم را بعد از تو.

من اینجا تشنه و سرگردانم.

الهی شکرت…

این امید نیست که چیزها را تغییر می‌دهد، بلکه تغییر است که امید را می‌سازد.

اگر امید وجود دارد به این خاطر است که می‌دانیم چیزها تغییر می‌کنند. قایق برای همیشه در دریا ثابت نخواهد ماند؛ سرانجام بادی خواهد وزید و قایق را تکانی خواهد داد. این که می‌دانیم شرایط عوض خواهد شد امید را در ما زنده نگه می‌دارد و این یعنی امید زنده است به تغییر.

پس اگر امکان تغییر نباشد امیدی هم نخواهد بود. این را وقتی عمیقن می‌فهمی که کسی می‌رود؛ دیگر هیچ میزان از امیدواربودن نمی‌تواند نبودنش را تغییر دهد و آنجایی که دل‌خوش به تغییر نباشی امید جایگاهی نخواهد داشت.

گمان می‌کنم از زندگی خودم توقع بیشتری داشتم؛ تصور می‌کردم قرار است چیز خاصی باشد یا بشود. البته شادمانم که دانستم توقعم بی‌مورد بوده است، حالا آرامم اما بی‌امید، چون دل‌خوش به تغییر نیستم و بی‌ این دل‌خوشی، شکل و روی زندگی دگرگون می‌شود.

خدا می‌داند که هزارهزار بار قدردان‌تر از همیشه‌ام، دیگر آنقدری دیده‌ام که نتوانم از قدردان‌بودن فاصله بگیرم و خدا می‌داند که اگر به چیزی امیدوار باشم آن چیز ناامیدنشدن پروردگار است.

آبان دوست‌نداشتنی تمام شد و تو یک بار دیگر رفتی. از این به بعد هر سال آبان دوباره می‌روی و ما دوباره می‌فهمیم که نبودنت تغییر نخواهد کرد و دوباره ناامید خواهیم شد تا وقتی که نبودن ما هم دیگر قابل‌تغییر نباشد.

تا آن وقت، روز از پی روز زمزمه می‌کنیم:

«کدوم خزون خوش‌آواز تو رو صدا کرد ای عاشق
که پرکشیدی بی‌پروا به جست‌وجوی شقایق
کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم خورشیدُ بیرون بیاریم»

الهی شکرت…

گل‌های خشکیده‌ی مراسم را جمع کردیم و ته‌مانده‌ها را جارو زدیم. همیشه همه چیز برمی‌گردد به حالت عادی،‌ انگارنه‌انگار که اتفاقی افتاده است؛ آدم‌‌ها، سفرها، خریدها، جشن و سرورها،‌ زندگی برمی‌گردد به عادی‌ترین حالت ممکن. زندگی گرایش عجیبی به برگشتن به مسیر خود دارد، به پشت سر گذاشتن هر کس و هر چیزی که رفته است. اگر یک لحظه حواست نباشد و دست زندگی را رها کنی حتی برنمی‌گردد که نگاهت کند، اصلن انگار متوجه‌ی بود و نبودت نمی‌شود، تو یکی هستی از میلیاردها، به چشم زندگی نمی‌آیی، به هیچ کجای زندگی برنمی‌خورد بودن و نبودنت.

پدر می‌گوید تا وقتی این چراغ‌های چشمک‌زن نسوخته‌اند این عکس‌ها را برندارید، بگذارید همین‌طور بمانند. هر روز صبح که بیدار می‌شود چراغ چشمک‌زن را روشن می‌کند. هر وقت از در وارد می‌شوی مادر را میان نور و شمع و گل می‌بینی، همان‌جایی که آرزو می‌کنم باشد.

از چرت‌زدن‌های کوتاه عاجزم، از خواب بلند شب هم عاجزم،‌ اضطرابی نه چندان پنهان سایه‌به‌سایه‌ام می‌آید.

همه می‌روند،‌ همه رفته‌اند، همه خواهند رفت. من این را می‌دانم، همه می‌دانند، چه کسی هست که نداند که همه می‌روند، اما اگر کسی هست که رفتن را مثل قصه‌ای از پیش نوشته‌شده می‌خواند و می‌داند که این فقط یک قصه است و قصه هم که غصه ندارد، من به حالش غبطه می‌خورم.

الهی شکرت…

من زبان غم را بلد نیستم، نمی‌دانم به چه زبانی باید با او حرف بزنم و چطور ارتباط بگیرم. حس می‌کنم این رابطه هرگز شکل درستی پیدا نخواهد کرد؛ من عاجزم از هر مواجهه‌ای با غم و غم هم تکلیفش را با من نمی‌داند. من در مقابلش درمانده و ناتوانم و او در مقابل من معذب و پریشان.

انگار ما عروس و دامادی بودیم که تا شب عقد همدیگر را ندیده بودیم، ناگهان ما را به هم نشان دادند و حالا نمی‌دانیم چطور باید با هم معاشرت کنیم. من تور را از روی صورت غم برداشتم و انگار با چیزی مواجه شدم که انتظارش را نداشتم. نه اینکه عروسِ غم زیبا نباشد، نه، اتفاقن هست، فقط اینکه نگاهش یک طور عجیبی است، طوری که انگار پا وسط مرداب گذاشته‌ای، هرچه بیشتر نگاه می‌کنی عمیق‌تر فرو می‌روی.

نگاهش شمشیر بلندی است که به سادگی خودش را به ژرف‌ترین بخش وجودت می‌رساند و آنجا را دچار خونریزی می‌کند، جایی که هیچ دستی نمی‌رسد آنجا برای مرهم گذاشتن و نزدیک است که از خونریزی بمیری.

نمی‌شود این عروس را پس زد، عقد انجام شده است، خبری از پا پس‌کشیدن نیست، باید راه کنار‌آمدن با آن را بیابی وگرنه یک عمر عذاب با خودت به خانه برده‌ای.

ساعت ۹:۳۰ شب درحالیکه تازه از حمام آمده بودم و هیچ قصد بیرون رفتن از خانه را نداشتم ناگهان لباس پوشیدم و زدم بیرون. سر کوچه یک پیتزافروشی باز شده است که افتتاحش همزمان بود با از دنیا‌رفتنِ مرد همسایه.

در این دو سال که دست‌به‌گریبانِ بیماری بود، هر زمان که پیاده از خانه بیرون می‌رفتم و از مقابل بالکن می‌گذشتم او را آنجا می‌دیدم، بالکن تبدیل شده بود به تنها جایی بیرون از خانه که او می‌رفت،‌ هوای آزاد را فقط در بالکن تجربه می‌کرد و زندگی را از زاویه‌ی دید بالکن تماشا می‌کرد. حالا از مقابل جای خالی‌اش در بالکن می‌گذرم. به زودی پارچه‌های پیام تسلیت را از در و دیوارها برمی‌دارند، دوست و فامیل و آشنا زندگی‌هایشان را از سر می‌گیرند و در گفتگو‌های شبانه‌ی پاییزی‌شان می‌گویند «راحت شد، داشت عذاب می‌کشید.» اهل خانه می‌مانند با نوعروسی که انگار از خارج آمده است و زبانش را بلد نیستند.

دو بچه با هم جروبحث می‌کنند؛ ظاهرن قاشق برای بستنی‌هایشان کم گرفته‌اند، یکی به دیگری می‌گوید «تو برو بگو دو تا قاشق دیگه بدن.» و آن یکی فریاد می‌زند که «من دیگه نمی‌تونم برم بگیرم.»

خودم را در آن بچه‌ها می‌بینم؛ خودی که نمی‌تواند بگوید چه می‌خواهد، خودی که خجالت می‌کشد و خودش را کم می‌بیند برای خواستن و داشتن.

الهی شکرت…

دو تا بادکنک از سطل زباله بیرون بودند، پاهایشان داخل سطل گیر بود اما سرهایشان را بیرون نگه داشته بودند. چیزی نمانده بود که همان یک ذره باد هم خالی شود و برای همیشه به درون سطل سقوط کنند، اما سعی می‌کردند از اندک آزادی باقیمانده بهره ببرند، خسته و چروکیده اما مشتاق این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند و به هم برخورد می‌کردند. هنوز زنده بودند یا می‌خواستند حس کنند که هنوز زنده‌‌اند.

زنده‌بودن نعمت بزرگی‌ست. (یکی از بزرگ‌ترین غصه‌هایم همین است که این نعمت از مادر ستانده شده است.)

در بعضی از فرهنگ‌ها، وقتی کسی از دنیا می‌رود به جای سوگواری، جشن و پایکوبی برگزار می‌کنند چون معتقدند که مرگ به معنای نابودی نیست و صرفن یک تغییر حالت و گذار از یک مرحله به مرحله‌ای دیگر است.

ما هم این را باور داریم که تمامی موجودات از سوی خدا آمده‌اند و بعد از مرگ به سوی او بازگردانده می‌شوند اما متاسفانه در رگ و ریشه‌های ما به جای خون، دلتنگی به راه می‌افتد وقتی کسی می‌رود.

یک تخته‌ی بزرگ به طول دو متر و عرض یک متر روبرویم به دیوار وصل شده است، وقتی مادر رفت تخته پر از نوشته بود، همه را پاک کردم و فقط این دو عبارت را نوشتم: «تسلیم باش / سپاسگزار باش.»

هیچ سوالی از خداوند ندارم، حتمن زمان درست و شکل درستش همین بوده است.

تا وقتی سر بادکنک بیرون از سطل زباله است باید شکرگزار نفسی که در درونش دارد باشد، این نفس که خالی شود بادکنک خواهد افتاد.

پس الهی شکرت…

متاسفانه امروز مجبور شدم در مراسم خاکسپاری یک نفر که از قضا مادر هم بود شرکت کنم؛ پایم مکرر سر می‌خورد و می‌افتادم داخل چاه و به زحمت خودم را بیرون می‌کشیدم و دوباره می‌افتادم.

می‌دانم که مرگ مثل درآوردن لباسی سنگین از تن است؛ انگار که تن آدمیزاد لباس سنگینی برای روحش باشد و روح در هنگام مرگ فقط این لباس سنگین را درمی‌آورد و سبک می‌شود، آزاد و رها پر می‌کشد و می‌رود.

می‌دانم که درآوردن لباس و سبک‌شدن روح نباید کسی را غمگین کند، می‌دانم که «انا لله و انا الیه راجعون»، فقط انگار که این‌ها درس‌های مقطع دکترا هستند که می‌خوام آن‌ها را حالی قلبم در پیش‌دبستانی کنم.

امروز سه نفر گفتند که همیشه مادرم را سر نمازشان یاد می‌کنند، دلخوشی قشنگی بود شنیدنش از آن‌هایی که دورند.

دو کبوتر هم در آرامستان قدیمی بودند که کیف دنیا را می‌کردند،‌ همان‌جا روی مزارها بوسه‌های عاشقانه رد و بدل می‌کردند و دانه می‌خوردند و دور هم می‌چرخیدند. فکر کردم اگر یکیشان از دنیا برود دیگری چه می‌کند؟

آدمیزاد غم‌‌هایش را تبدیل به عذاب می‌کند، همین‌طور تمام حس‌های ناخوشایند دیگرش را. انسان نمی‌تواند غم را در سطح غم تجربه کند، بلکه اصرار دارد که آن را به سطح عذاب ارتقاء دهد. مغز من استاد تبدیل‌کردن هر چیزی به عذاب است، از این رو برای درافتادن با این استاد باید تن به جهادی اکبر بدهم که حقیقتن خود را برایش آنطور که باید توانمند نمی‌بینم.

مادر لباس سنگین تن را از تنِ روحش درآورد و پرکشید و من به سختی می‌کوشم این غم را تبدیل به عذاب نکنم.

الهی شکرت…

دل یک‌مرتبه بزرگ شد. از کجا فهمیدم؟ از آنجاییکه دندان‌های شیری‌اش ریختند و دندان‌های اصلی‌ جایشان را گرفتند. گفتم این‌‌ها دیگر دندان‌های اصلی‌ات هستند، باید تا آخر عمر حفظشان کنی. مضطرب نشد، شاید چون شوق بزرگ شدن داشت.

آنقدر بزرگ شد که دندان‌های اصلی‌اش هم ریختند. به جایشان دندان مصنوعی گذاشت. باز هم مضطرب نشد.

گفتم تو چرا مضطرب نیستی؟ دیگر به مرگ نزدیک شده‌ای.

گفت یعنی آن موقع که دندان‌های شیری داشتم از مرگ دور بودم؟

گفتم نه، اما آن موقع امکان عاشق‌‌شدن داشتی و همین امکان امید زنده‌ ماندنت را بیشتر می‌کرد.

گفت به نظرت عشق دلیل زنده ماندن است؟

گفتم آری، دل‌‌های عاشق همیشه زنده‌اند.

گفت اگر هیچ ظرفی برای پختن غذا نباشد آیا غذایی آماده می‌شود؟

گفتم نه.

گفت پس چرا فکر می‌کنی اگر دلی نباشد عشقی می‌تواند وجود داشته باشد؟ دل، ظرف عشق است. بی ظرف، عشق جایی برای ریخته شدن ندارد. پس عشق دلیل زنده‌ ماندن دل نیست، این دل است که عشق را زنده نگه می‌دارد.

گفتم عشق که بیاید بالاخره ظرفی برای خودش دست و پا می‌کند.

گفت آری، اما از میان ظرف‌های زنده. عشق نمی‌تواند نبش قبر کند و دلی مرده را بیرون بکشد و در آن جای بگیرد.

گفتم دلی که قبل از عاشق شدن مرده باشد بدشانس بوده است.

گفت پس می‌گویی ممکن است دلی درحالیکه هنوز دندان‌های شیری دارد بمیرد بی‌آنکه ظرفِ عشق شده باشد؟

گفتم احتمالش هست.

گفت پس چرا فکر می‌کنی آن موقع نباید مضطرب می‌بودم و حالا باید مضطرب باشم؟

گفتم باشد اصلن تو درست می‌گویی. حالا که پیر شده‌ای و دیگر چیزی به مرگت نمانده است، چرا مضطرب نیستی؟

گفت مضطرب نیستم چون دل‌بودنم را زندگی کرده‌ام، منتظر نماندم تا عشق بیاید یا درد برود.

گفتم از کی تا به حال دل‌ها هم اهل شعار دادن شده‌اند؟ چه چیزی را زندگی کرده‌ای پس اگر نه ظرف عشق بوده‌ای نه درد؟ انگار که دیگی خالی بوده باشی گوشه‌ی انبار. معنای بودنت چه بوده پس که می‌گویی آن را زندگی کرده‌ای؟

گفت همان خالی بودنم را. گفت من نگران پر و خالی بودنم نبودم. مظروفِ من مرا تعریف نمی‌کرد که اگر چیزی نباشد من نباشم. من دل بودم، چه اگر پر بودم چه خالی. انگار که درخت بوده باشم؛ پُربار یا بی‌بار، یا خاک بوده باشم؛ با درخت یا بی‌درخت. تو هم اگر می‌خواهی مضطربِ مرگ نباشی بودنت را زندگی کن.

گفتم فکر نمی‌کنی آنچه می‌گویی زیادی دست‌‌فرسود شده باشد؟ تا وقتی اینجا نشسته‌‌ای گفتنش ساده است.

گفت باشد قبول، بیا فرض کنیم که به مرگ نزدیکم (همان‌قدری که در هر زمان دیگری از عمرم نزدیک بوده‌ام) و فرض کنیم که حالا ظرفِ اضطرابم. نقشه‌ات چیست؟

گفتم اینطوری خیلی بهتر شد، دیگر آمادگی داری و اگر بمیری غافلگیر نمی‌شوی.

گفت همین؟

گفتم همین کم است؟ ممکن بود در بی‌خبری بمیری.

گفت پس بالاخره می‌میرم؟ یعنی تو راهکاری برای نمردنم نداری؟

گفتم نمردن که هنوز هیچ‌ راهکاری ندارد اما به هر حال می‌توانی یک کارهایی بکنی تا کمی از مردن دور بمانی.

گفت پس چرا مرا ظرف اضطراب کردی؟ بی‌اضطراب هم می‌توانستم یک کارهایی بکنم، مثلن دندان مصنوعی بگذارم به جای دندان‌های ریخته‌ام. من که همین کار را کرده بودم.

گفتم همین اضطراب انگیزه‌ی حرکتت می‌شود و تو را مرگ‌آگاه می‌کند.

گفت دل همیشه می‌داند که حوالی مرگ زندگی می‌کند. اصلن به همین دلیل است که دل‌بودنش را زندگی می‌کند و به همین دلیل است که مضطرب نمی‌شود. دل می‌داند که عشق و حسرت و شوق و ترس برنامه‌هایی هستند که در تلویزیون پخش می‌شوند، اما تلویزیون بی‌هیچ کدام از آن‌ها هنوز وجود دارد. دل برای مرگ‌آگاه بودن نیازی به اضطراب ندارد، چون می‌داند که پر باشد یا خالی در زمان مقرر خواهد رفت. این ذهن است که خودش را با آنچه درونش است تعریف می‌کند؛ ذهن خودش را با فکرهایش تعریف می‌کند اما دل خودش را جدا از حس‌هایش می‌داند.

گفتم حالا چه می‌شود؟

گفت هستیم؛ فعلن اینجا و شاید فردا جایی دیگر.

الهی شکرت.‌‌..


پی‌نوشت: راستش این یادداشت را امروز ننوشتم، قبلن نوشته بودم اما منتشر نکرده بودم.

بعضی برنامه‌های روی گوشی پیام‌های عجیب‌و‌غریبی می‌دهند؛ مثلن چیزهایی شبیه به این: «کتاب‌هایی که باید قبل از مردن بشنوید.» قبلن که کتاب‌های صوتی نبودند می‌گفتند کتاب‌هایی که باید قبل از مرگ بخوانید، حالا می‌گویند بشنوید.

بیزارم از لیست‌هایی که می‌‌گویند قبل از مردن باید آنها را انجام داده باشیم. تازه بعضی لیست‌ها که برای قبل از سی‌سالگی‌اند؛ طوریکه انگار اگر تا سی‌سالگی انجام نشوند باید بی‌خیال باقی عمر شد. زندگی را به قبل و بعد از سی سالگی تقسیم می‌کنند با این پیام که اگر سی‌ساله شوی و آن کارها را انجام نداده باشی نه تنها آن سی سال را حرام کرده‌ای بلکه باقی عمرت را هم باخته‌ای.

به من اگر چنین لیستی بدهند آن را می‌زنم جلوی چشمم تا هرگز انجامش ندهم. فقط یک عده شل‌مغز می‌توانند چنین لیستی فراهم کنند؛ یک نفر باید کتابی را در شصت سالگی بخواند چون برای او آن زمان وقت مناسب خواندن آن کتاب است، یا سعادت یک نفر در سفر کردن نیست، یک نفر ممکن است تمام عمر در روستایی زندگی کند و هرگز نه کتابی بخواند و نه فیلمی ببیند اما تجربه‌ی زیسته‌اش رضایت‌بخش و پربار باشد، یک نفر ممکن است در تمام عمر بیشتر از دو سه کتاب نخوانده باشد اما آنقدر آنها را خوب خوانده باشد که برای یک عمر کفایت کنند.

فقط یک لحظه زمان مرگ را تصور کن و ببین اگر در بستر مرگ باشی واقعن به کتاب‌هایی که نخوانده‌ای می‌اندیشی؟

انسان خودش کتابی‌ست که در طول زندگی فصل به فصل نوشته می‌شود؛ قصه‌ای که ذره‌ذره کامل می‌شود، شخصیتی که در طول قصه شکل می‌گیرد، روایت‌‌ها و قصه‌هایی که نه تنها تجربه بلکه حس می‌‌شوند. انسان در زمان مرگ فقط کتاب زندگی خودش را مرور می‌کند و این تنها قصه‌ایست که برایش معنا دارد.

اهمیت‌دادن به چنین لیست‌هایی تنها سبب می‌شود قصه‌ی زندگی آدم که قرار بود چیزی اصیل و منحصر‌به‌فرد باشد، تبدیل به آش شله‌قلمکاری از قصه‌های دیگران شود و به جز اضطراب و پریشان‌حالی چیزی دست آدم را نگیرد.

تنها کاری که باید قبل از مردن انجام دهی نگاه کردن به شکوه موجود در این لحظه است؛ به اصالت این لحظه، به اینکه چقدر یگانه است، چقدر دقیق است، چقدر همان‌ است که باید باشد، همانی که نیاز داری؛ همان‌قدر دردناک یا همان‌قدر دلنواز که باید می‌بود. همه‌ی کتاب‌های جهان در این لحظه خلاصه شده‌اند، چیزی که شاید کمی بعد دیگر در اختیارت نباشد.

این لحظه همان کتابی‌ست که ارزش خواندن دارد.

 

الهی شکرت…