بایگانی برچسب برای: قصه

بازیگرها آشکارا بازی می‌کنند اما نویسنده‌ها به روی خودشان نمی‌آورند که مشغول بازی‌اند؛ آن‌ها کلمات را به بازی می‌گیرند و صحنه‌ای می‌سازند که می‌تواند هیچ ارتباطی با حقیقت درون آن‌ها نداشته باشد. آن‌ها چیزهایی را می‌نویسند که دل‌شان می‌خواهد نوشته شوند اما اصل و نسب‌شان شاید هیچ ربطی به نویسنده نداشته باشد.

نویسنده‌ها می‌توانند از حس‌هایی حرف بزنند که مال آن‌ها نیست یا رخداد‌هایی را تصویر کنند که هرگز رخ نداده‌اند.

نویسنده‌ها می‌توانند شکل شخصیتی را بگیرند که نیستند و آنقدر آن را واقعی جلوه دهند که هیچ‌کس باور نکند چیزی خیالی‌‌اند.

نویسنده‌ها خیال را عینیت می‌بخشند و در یک لفاف شکلاتی جذاب به خورد دیگران می‌دهند. آدم تصور می‌کند که در این لحظه عاشق‌ترینند یا داغدارترین، درحالیکه ممکن است هیچکدام نباشند.

هیچ هنری چنین رفتاری ندارد و نمی‌تواند این چنین چندگانه باشد؛ همیشه مواد خام عینی وجود دارند که تبدیل به چیزی عینی یا ذهنی می‌شوند؛ مثلن رنگ‌ها و قلم‌موها تابلو‌های نقاشی‌ را می‌سازند، سازها موسیقی‌ها را شکل می‌دهند، گِل‌ها مجسمه‌ها، پارچه‌ها لباس‌ها را، آردها شیرینی‌‌ها…

اما در دنیای نوشتن همه چیز حکم یک شبیه‌سازی مجازی را دارد؛ شخصیت‌هایی که ساخته می‌شوند، قصه‌هایی که شکل می‌گیرند، افکاری که تجسد می‌یابند، گفت‌و‌گو‌هایی که ردوبدل می‌شوند، همگی موجودیت‌های ذهنی‌اند که انگار متعلق به جایی بیرون از نویسنده‌اند.

نمی‌شود به مکنونات نویسنده دست یافت یا به یقین دانست که حرفْ حرفِ خودش است یا یکی از هزاران کودکی که آبستن‌شان بوده اکنون به دنیا آمده است.

شاید اصلن همین دست‌نیافتنی بودن نویسنده‌ها را شیفته‌ی نوشتن می‌کند، اینکه محافظت می‌شوند توسط نوشته‌هایشان، اینکه قابل اکتشاف نیستند، اینکه می‌توانند آنچه را می‌خواهند بگویند طوری بگویند که شبیه آنچه می‌خواهند بگویند نباشد اما در واقع همان باشد، اینکه در نهایت فقط خودشان هستند که می‌دانند حد و مرزهای حقیقت کجاست.

نوشتن همیشه یک چوب تر در آستین داشته و آماده بوده تا نویسنده‌اش را فلک کند، اتفاقی که در دیگر هنرها نمی‌افتد. (همین منِ زپرتی را هم فلک کرده است.*) به گمانم حافظه‌ی تاریخی دردناک نویسنده‌ها سبب شده است که قصه‌سازی کنند یا چیزها را جوری بگویند که کسی به حقیقت قلب‌شان پی نبرد. خیلی اوقات هم تن داده‌اند به چوب فلک.

پس شاید هیچ جهانی حقیقی‌تر از جهان قصه‌ها و هیچ فردی قابل اعتماد‌تر از نویسنده‌ها نباشد.

الهی شکرت…

* من خودم را نویسنده نمی‌دانم، اما همین چیزهای بسیار آبکی که می‌نویسم از چوب تر در امان نبوده‌اند.

من این قصه را به تباهی نکشاندم؛ این قصه پیش از من تباه شده بود. من فقط بخشی از این تباهی شدم بی‌آنکه سهمی در ایجادش داشته باشم. این قصه مرا هم با خود تباه کرد. شاید هم اصلن قصهْ قصه‌ی تباهی بود. شاید قصه آمده بود به قصد تباهی، ذاتش تباهی بود.

حالا دیگر چه فرقی دارد که کسی قصه را به تباهی کشانده یا قصه کسی را؟ نتیجه یکی بود. نتیجه یکی است. بعضی‌ها تباه شده‌اند و داستانشان شده‌ است قصه‌ی تباهی، یا قصه‌ی تباهی نوشته شده بود و بعضی‌ها شدند مردمان این قصه. در نهایت تباهی برنده شده است.

حالا من و تو چرا اینجا مشغولیم به کلنجاری بی‌‌ثمر؟ همان‌ اندازه تباهی بسنده نبود که حالا می‌خواهیم باقی قصه را هم تباه کنیم؟ بهتر نیست به دنبال قصه‌‌ای تازه‌ باشیم؟ قصه‌ای که بر خرابه‌های تباهی نروییده باشد؟ قصه‌ای که امیدوارمان کند به سرانجامی روشن‌تر؟

بیا بگذاریم تباهیْ سرگرم پیروزی‌اش باشد، بیا تا حواسش نیست دور شویم،‌ آنقدر دور که پیش از رسیدن به ما تباه شود.

الهی شکرت…

گل‌های خشکیده‌ی مراسم را جمع کردیم و ته‌مانده‌ها را جارو زدیم. همیشه همه چیز برمی‌گردد به حالت عادی،‌ انگارنه‌انگار که اتفاقی افتاده است؛ آدم‌‌ها، سفرها، خریدها، جشن و سرورها،‌ زندگی برمی‌گردد به عادی‌ترین حالت ممکن. زندگی گرایش عجیبی به برگشتن به مسیر خود دارد، به پشت سر گذاشتن هر کس و هر چیزی که رفته است. اگر یک لحظه حواست نباشد و دست زندگی را رها کنی حتی برنمی‌گردد که نگاهت کند، اصلن انگار متوجه‌ی بود و نبودت نمی‌شود، تو یکی هستی از میلیاردها، به چشم زندگی نمی‌آیی، به هیچ کجای زندگی برنمی‌خورد بودن و نبودنت.

پدر می‌گوید تا وقتی این چراغ‌های چشمک‌زن نسوخته‌اند این عکس‌ها را برندارید، بگذارید همین‌طور بمانند. هر روز صبح که بیدار می‌شود چراغ چشمک‌زن را روشن می‌کند. هر وقت از در وارد می‌شوی مادر را میان نور و شمع و گل می‌بینی، همان‌جایی که آرزو می‌کنم باشد.

از چرت‌زدن‌های کوتاه عاجزم، از خواب بلند شب هم عاجزم،‌ اضطرابی نه چندان پنهان سایه‌به‌سایه‌ام می‌آید.

همه می‌روند،‌ همه رفته‌اند، همه خواهند رفت. من این را می‌دانم، همه می‌دانند، چه کسی هست که نداند که همه می‌روند، اما اگر کسی هست که رفتن را مثل قصه‌ای از پیش نوشته‌شده می‌خواند و می‌داند که این فقط یک قصه است و قصه هم که غصه ندارد، من به حالش غبطه می‌خورم.

الهی شکرت…