بایگانی برچسب برای: فریاد زدن

چیزی که همواره متحیرم می‌‌کند این است که چگونه خود را محق می‌دانیم به استفاده از بلندگوی فردی دیگر؟

چرا به دیگری می‌گوییم حالا که صدای تو شنیده می‌شود باید به جای من حرف بزنی؟

چرا از خودمان نمی‌پرسیم دلیل شنیده‌شدن صدای او چیست؟ چرا صدای من و تو شنیده نمی‌شود؟

غیر از این است که عمری را خرج به ثمر رسیدن کاری کرده است؟

غیر از این است که استخوان‌هایش نرم شده‌اند تا صدایش شنیده شود؟

غیر از این است که وقتی من و تو، عمر را هزار پاره و هر پاره را دست‌مایه‌ی نگرش‌های پوسیده و تصمیم‌‌گیری‌های هوسانه کرده بودیم، او متمرکز مانده بود و آنچه درست می‌دانست را مسئولانه و پیگیرانه دنبال می‌کرد؟

غیر از این است که او از مسیر نگرش‌های سالم منحرف نشد و بهای این راست‌اندیشی‌‌اش را پرداخت؟

حالا ما که هستیم که مسئولیت‌های اجتماعی‌اش را به او گوشزد می‌کنیم درحالیکه مسئولیت فردی‌مان در قبال زندگی‌ خودمان را هم به سرانجام نرسانده‌ایم؟

چطور به خودمان اجازه می‌دهیم دیگری را در تنگنای بایدها و نبایدهای متزلزل و بی‌اساس‌مان قرار دهیم؟

چگونه می‌توانیم او را در میان تارِ زمخت ‌تنیده از ‌توقعاتمان گیر بیندازیم و دست‌ و پایش را از هر طرف بکشیم و در عین حال بگوییم چرا ساکتی؟ آواز بخوان.

چرا متوجه نیستیم که او هم اگر مثل ما می‌اندیشید و مثل ما عمل می‌کرد اکنون این بلندگو را در اختیار نداشت؛ که گواهش این است که ما نداریم.

چرا به جای اینکه به دنبال بلندگوی خودمان باشیم به دنبال فریادزدن پشت بلندگوی دیگران هستیم؟

چطور شرمنده‌ی خودمان نمی‌شویم؟

سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری / سر خود گیر که صاحب‌نظر‌ی کار تو نیست

 

الهی شکرت…