بایگانی برچسب برای: صداقت

من و زندگی‌ که تا پیش از این با هم عجین بودیم حالا غریبه شده‌ایم؛ دیگر انگار زندگی را نمی‌شناسم؛ شاید از ابتدا همینقدر غریبه بودیم و من گمان می‌کردم می‌شناسمش، شاید هم این چهره‌ی تازه‌ای از زندگیست. همین نفهمیدن خودش بخش مهمی از غریبگی میان ماست.

اما دقیق‌تر که می‌نگرم می‌بینم زندگی‌ هیچگاه دروغ نگفت یا نکوشید خودش را جور دیگری نشان دهد که نبود، یا بهتر از آنچه واقعن بود… نه، زندگی روراست بود از همان ابتدا، این من بودم که آن را جور دیگری تعبیر می‌کردم، شاید آنجور که دلم می‌خواست باشد. در واقع من بودم که می‌کوشیدم معنای دلخواه خودم را به زندگی ببخشم بی‌آنکه حواسم باشد که زندگی با عمر میلیون‌ها ساله قرار نیست خودش را به دلخواه من بیاراید، زندگی نوعروس حجله‌ی من نیست که بخواهد از من دلربایی کند، او تا ابد از من پیش است، من به قدر میلیون‌ها عمر عقبم از زندگی.

او از ابتدا صریح و صادق بوده است و من مبتلای خودفریبی بوده‌ام؛ مثلن گمان می‌کردم وقتی می‌گوید «ممکن است یک لحظه‌ی بعد نباشی» حتمن شوخی می‌کند، حتمن فردا را خواهیم دید، یا من برای زندگی عزیزتر از آنم که به من سخت بگیرد‌. او که از ابتدا حرفش را زده بود، من بودم که به خوشایند خودم تعبیرش می‌کردم.

حالا فهمیده‌ام که زندگی اهل ایهام و استعاره و لفافه‌گویی نیست، منظورش دقیقن همان است که می‌گوید، نه شوخی دارد و نه اهل زدوبند است. پس دیگر حواسم را جمع کرده‌ام، خودم را گول نمی‌زنم، اگر‌ می‌گوید شاید فردایی نباشد باور می‌کنم که شاید فردایی نباشد و با اینکه حالا تکلیفم از همیشه روشن‌تر است اما حقیقت این است که یک عمر خودفریبی آنقدر مرا نازک کرده است که صداقتِ زندگی را تاب ندارم و دم‌به‌دم می‌شکنم.

کاش زندگی انقدر بالغ نبود.

الهی شکرت…

«عبادی مروزی» واعظ و فقیه قرن ششم هجری در کتاب «مناقب الصوفیه»* گفته است:

«جنید را ‑رحمة اللّه علیه‑ پرسیدند که حقیقت صدق چیست؟ گفت آنکه صادق باشی در محلی که نجات تو از آنجا جز به دروغ نخواهد بود.»

ممکن است در مهلکه‌ای گیر افتاده باشی که فقط با گفتن دروغ بتوانی از آن خلاص شوی، اگر در آن موقعیت همچنان صادق باشی به حقیقت صدق دست‌یافته‌ای.

ساده نیست، اما ناممکن هم نیست. ما عادت کرده‌ایم به نجات‌یافتن‌های سریع اما حواسمان به مهلکه‌ی بسیار بزرگتری که در اثر صادق‌نبودن در آن گیر خواهیم افتاد نیست. اغلب می‌خواهیم از موقعیت ناخوشایند فعلی به طریقی رهایی یابیم، اما حقیقت این است که داریم خودمان را از چاله‌ای به چاهی می‌اندازیم.

از موقعیت‌های بسیار کوچک و بی‌اهمیت گرفته تا مسائل بزرگ، به سادگی صندلی را از زیر پای صداقت می‌کشیم و آن را قربانی نجات موقتی خود می‌کنیم.

تصور می‌کنیم آسیبی به کسی نمی‌رسد اگر من دروغ کوچکی بگویم؛ مثلن تا رسیدن به محل قرار فاصله‌ی زیادی داریم اما برای اینکه دیگران عصبانی یا ناراحت نشوند می‌گوییم که به زودی می‌رسم. ده‌ها دروغ ظاهرن بی‌اهمیت این‌چنینی که طوری با زندگی‌ روزمره‌ی‌ ما درهم‌آمیخته شده‌اند که اصلن حسشان نمی‌کنیم؛ مثل اینکه مدتی در فضایی بدبو مانده باشی، دیگر بو را حس نمی‌کنی. اگر کسی از بیرون بیاید کاملن متوجه‌ی این بوی بد می‌شود اما تو که مدتی‌ آنجا بوده‌ای دیگر احساسی نسبت به آن نداری.

وقتی مدتی تمرین صدق می‌کنی کم‌کم فیزیک بدنت نسبت به دروغ واکنش نشان می‌دهد؛ مضطرب و آشفته می‌شوی، زبانت نمی‌چرخد، انگار وزنه‌ای سنگین از انتهای گلویت آویزان می‌شود، رنج آنقدر بزرگ می‌شود که حاضر نیستی تن به ناصداقتی بدهی. در عین حال احساسی که از پایبند ماندن به صدق می‌گیری آنقدر مطلوب است که مثل مخدری قوی تو را به سمت خودش می‌کشاند.

به قول سعدی جان:

طاعَت آن نیست که بَرْ خاکْ نَهی پیشانی
صِدق پیش آر که اخلاص به پیشانی نیست

الهی شکرت…

 

* نه اینکه من این کتاب را خوانده باشم، فقط همین بخش کوچک را خوانده‌ام.

 

 

اگه شب با بابای من بری دزدی فردا صبح اولین نفری رو که ببینه (بدون اینکه طرف ازش سوال کرده باشه) میگه: «من و این دیشب رفتیم دزدی، من هی گفتم نریم این اصرار کرد بریم، چیزهایی هم که دزدیدیم اینها هستن.»

و هر چیزی که میگه حقیقت محضه. اما آخه قربون چشمهای دریاییت برم من، چه لزومی داره که بگی اصلا!!

قسمت جالب قضیه اینه که هر چیزی که در پدرم، من رو به خنده می‌اندازه یا ناراحت می‌کنه

«عیناً در من وجود داره»

بایگانی برچسب برای: صداقت

پادکست ردپاهای تازه | مریم کاشانکی
ردپاهای تازه
ردپاهای تازه - ۲۶ - جسارت؛ رهاورد خداباوری
Loading
/