بایگانی برچسب برای: خواندن

چند وقتی می‌‌شود که چیزی نظرم را جلب کرده است؛ اینکه من بارها و بارها با شنیدن برخی از قطعات موسیقی‌ اشک ریخته‌ام؛ نه به این دلیل که سبب تداعی چیزی در من شده‌‌اند، مثلن خاطراتی را یادآوری کرده‌اند،‌ بلکه خود همان قطعه‌ی موسیقی اشکم را جاری کرده است. شکوه و اعجاب برخی از قطعات مرا به نقطه‌ی اوج احساسات رسانده‌اند و نتوانسته‌ام جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

اشک شکرگزاری از اینکه می‌توانم شنونده‌ی چنین شکوهی باشم،‌ از اینکه به گوشم رسیده‌اند، از اینکه هنری چنین عمیق وجود دارد که می‌تواند درونی‌ترین بخش‌های وجود انسان را لمس نماید، از اینکه از قوه‌ی شنوایی برخوردارم،‌ از اینکه شنیدن چنین قطعاتی برای همه امکان‌پذیر است و از همه مهم‌تر از غلیانی که به یک‌باره در عمق وجودم ایجاد می‌شود. به نظرم موسیقی تنها هنری است که می‌تواند برای همه، حتی برای آن‌هایی که هیچ سررشته‌‌ای از آن ندارند و یا هیچ علاقه‌‌ای به مشارکت در آن ندارند هم تا این اندازه شوق‌انگیز باشد.

اما حقیقت این است که تا به حال با خواندن هیچ متنی اشک نریخته‌ام (به استثنای چند شعر)؛‌ شده است که حیرت‌زده شوم یا خطاب به نویسنده بگویم «لعنتی، تو چطور توانسته‌ای تا این اندازه عالی باشی؟ این جمله‌ی شگفت‌انگیز چطور به ذهنت رسیده است؟ یک چیزی هم برای دیگران می‌گذاشتی.»

پیش آمده است که از شوق خواندنِ چیزی انرژی‌ام فوران کرده باشد و یا امیدی در دلم زنده شده باشد و یا حتی به راه‌حل‌هایی بسیار کارآمد رسیده باشم، اما هنوز آن حسی را که با شنیدن برخی قطعات موسیقی تجربه کرده‌ام در هنگام خواندنِ هیچ اثری نداشته‌‌ام.

به نظرم هنوز آن‌طور که می‌شنوم نمی‌خوانم؛ چون مطمئنم که جای این شگفتی در خواندن هم وجود دارد اما دریافت من هنوز بسیار ضعیف است و این چیزیست که هم غمگینم می‌کند و هم برایم انگیز‌ه‌بخش است.

خیلی اوقات برای درک زیبایی یک متن باید آن را با صدای بلند بخوانم تا همه‌ی سلول‌هایم بشنوند. خیلی اوقات هم باید اجازه دهم کل متن خوانده شود و سپس از ته‌نشست احساسی که در طول مسیر در قلبم ایجاد شده است متوجه‌ی شکوه آن شوم.

باید بگویم که با دیدن هیچ عکس، نقاشی‌،‌ مجسمه و‌ یا هیچ هنر دیگری هم به آن حس نرسیده‌ام.

اما راستش حس می‌کنم که با نوشتن می‌توانم به آن احساس دست یابم، حتی اغلب به آن بسیار نزدیک می‌شوم؛ گاهی در یک لحظه و گاهی هم در یک مسیر. همان‌گونه که موسیقی را با شنیدن درک می‌کنم،‌ نوشتن را گویی از طریق لامسه حس می‌کنم.

کلمات همچون نوازنده‌های چیره‌دست یک ارکستر باشکوه کنار هم قرار می‌گیرند و آهنگی را می‌نوازند که عمیق‌ترین بخش‌های درون انسان را لمس می‌‌کند. انگار تماشاگر اپرایی جادویی هستی که در آن هر کلمه در حال اجرای نمایشی موزون و بی‌بدیل است و هر لحظه گونه‌هایت تر می‌شوند از ظرافت اجرایشان.

الهی شکرت…

به کودک درونم گفته‌ام بیا فقط یک هفته هر بار که گریه‌مان گرفت این‌ها را بلند بلند بگوییم:

«مادر الان زندگی را خیلی کامل‌تر تجربه می‌کند.
مادر برگشته است پیش خدا، همه‌ی ما برمی‌گردیم.
مادر لباس سنگین تن را از تنش درآورده است.
مادر حالا همه جا هست.
مادر دارد بیشتر برایمان دعا می‌کند.
مادر نزدیک‌تر از همیشه است.»

به او گفته‌ام فقط یک هفته همراه من باش بعد هرقدر تو بخواهی گریه می‌کنیم.

در ده ماه گذشته هر روز به طور متوسط یک ساعت گریه کرده‌ام اما فشار سنگین روی سینه‌ام کمتر نشده است. از هر زاویه‌ای که می‌نگرم عرصه بر قلبم تنگ‌تر می‌شود. هیچ منطقی آرامم نمی‌کند. فهمیده‌ام که دیگر نباید حرف‌های منطقی به خودم بزنم چون بی‌فایده است، کودک که منطق نمی‌فهمد.

واقعن کودکی را در درونم می‌بینم که دست مادرش را رها کرده و گم شده است. حالا خسته و مأیوس و ترسیده همه جا به دنبال مادرش می‌گردد اما اثری از او نمی‌یابد.

هر زمان که قلبم طغیان می‌کند انگار که رسیده‌ام بالای سر یک چاه عمیق که باید از روی آن بپرم، اگر معطل کنم سرم گیج می‌رود و پایم می‌لغزد و درون چاه می‌افتم.

برای پریدن از روی چاه باید یک کاری انجام دهم، کارهای زیادی را امتحان کرده‌ام و به نتیجه رسیده‌ام که تنها کاری که تا حدی جواب می‌دهد خواندن است، وقتی مشغول خواندن چیزی می‌شوم ناخودآگاه توجه‌ام معطوف محتوا یا فرم چیزی که می‌خوانم می‌شود. یعنی ذهنم نمی‌تواند همزمان هم بخواند و هم به آنچه قلبم را فشرده می‌کند بیندیشد و این مثل پریدن از روی چاه است.

چاه‌های زیادی هستند؛ چاهِ «که چی؟»، چاه «دلتنگی»، چاه «احساس گناه»، چاه «ناامیدی»، هر بار به یکیشان می‌رسم و تقریبن همیشه در آن‌ها می‌افتم. حالا فهمیده‌ام که به محض دیدن چاه باید بپرم، کافیست فقط چند لحظه کنار آن بایستم تا افتادنم حتمی شود. سعی می‌کنم همه جا یک چیزی کنار دستم برای خواندن داشته باشم تا به محض رسیدن به چاه چند جمله‌ای بخوانم (حتی‌المقدور با صدای بلند) و این کمک می‌کند دست‌کم موقتن از روی چاه بپرم. در حمام یا هرجایی هم که نمی‌توانم چیزی بخوانم با صدای بلند حرف می‌زنم.

از یک‌ هفته‌ای که با کودک درونم قرارش را گذاشته‌‌ام چهار روز گذشته است و چندین بار تا مرز افتادن در چاه رفته‌ام و به زحمت خودم را کنار کشیده‌ام. همین حالا که این‌ها را می‌نویسم در شرف سقوط در چاهم. بهتر است زودتر بروم تا کار از کار نگذشته است.

 

الهی شکرت…