بایگانی برچسب برای: خدا

دریافت‌هایم اغلب به قدری خام‌اند که انگار ماهیْ تازه از آب بیرون آمده باشد و بخواهی همان‌جا آن را به دندان بگیری.

این ماهی‌های کوچک خام را دوباره به آب می‌اندازم و صبر می‌کنم تا ماهی‌های درشت‌تری نصیبم شوند، در این مدت می‌کوشم آتش را مهیا کنم که مجبور نشوم ماهی‌ها را خام ببلعم.

نه پرسشی برای پرسیدن دارم و نه حرفی برای گفتن. گوشه‌ی زمین بازی ایستاده‌ام و توپ‌ها را جمع می‌کنم. خام‌دست‌تر از آنم که نقشی جدی در بازی طلب کنم.

می‌دانم که اگر به قدر کافی صبر کنم پاسخ‌ها از راه می‌رسند حتی اگر ندانم پرسش‌ها کدام‌اند. زندگی صبرم را به چالش کشیده است و من یاد گرفته‌ام که صبورانه کنار آب بایستم و آنقدر قلاب در آب بیندازم تا مناسب‌ترین ماهی را صید کنم.

شتابی نیست، گرسنه نمی‌مانم؛ قلاب و آب و ماهی از آن اویی‌ست که مرا تا اینجا آورده است و او کسی را در میانه‌ی راه رها نمی‌کند.

الهی شکرت…

تمام چیزی که برایم مانده؛ بیش و کم، ظاهر و باطن، در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن «اعتماد» است. اعتماد کلمه‌ایست که آن را نه از طریق معنایش و نه از طریق باید‌ها و نبایدها، بلکه از دل روز و شب‌هایم درک می‌کنم.

نه اینکه بدانم باید اعتماد داشته باشم، در حقیقت راهی جز این سراغ ندارم. به اعتماد نه از سرِ تاب‌آوردن یا زنده‌ماندن بلکه از سر لاجرم‌بودنش اعتماد دارم. نشانه‌ها مرا به معنا رسانده‌اند نه اینکه باورداشتن به معنا سبب بروز نشانه‌ها شده باشد. صد البته که این‌ها حامی یکدیگرند و یکی دیگری را تقویت می‌کند اما ابتدا معلول‌ها آمده‌اند و بعد علتْ معنا پیدا کرده است.

این معنی هرگز در پی تحمیل خویش نبوده و نیست، اصلن این شیوه‌ی شما نیست. شیوه‌ی شما همواره بر این طریق است که نشانه‌ها آشکارکننده‌ی حقایق باشند. شما هرگز به دنبال اثبات صِرفِ علت بدون تجلی معلول‌ها نبوده و نیستی. نمی‌خواهی کسی بدون برهان تن به پذیرش چیزی بدهد، حتی به پذیرش خود شما.

پس چطور می‌شود اعتماد نداشت؟ باید کور باشی، باید بی‌انصاف باشی، باید نابخرد باشی که اعتماد نکنی.

الهی؛ همه چیز با زمانبندی شما، طبق برنامه‌ریزی شما، با استانداردهای شما و ‌در وقت و مکان مقرر شما. من به قدر کفایت با پاهای خودم رفته‌ام، هیچ نرسیدم، تنها خسته و درمانده شدم، حالا فقط روی شانه‌های شما.

الهی شکرت…

وقتی از جایگاه خداوند به خودم نگاه می‌کنم چیزی که می‌بینم این است که او هر بار می‌رسد به چنین نقطه‌‌ای: «ای بابا… باز این خنگ خودش رو انداخت تو هچل، باز باید بریم بیاریمش بیرون.» و یکی را می‌فرستد به یاری من که مرا از هچل خوساخته‌ام بیرون بکشد.

صدایش را می‌شنوم که می‌گوید «می‌شود آرام بگیری؟ می‌شود دست برداری از ابتکار عمل‌های بی‌ثمر؟ می‌شود بی‌خیال برنامه‌ریزی و مدیریت و خلاقیت‌های آبکی بشوی؟ می‌شود کنار بایستی و اجازه دهی که این بازی، بازی شود؟»

و من هر بار قول می‌دهم و دوباره فراموش می‌کنم. آنقدر فراموش کرده‌ام که حافظه‌ام پر شده است از درد فراموشی.

چه کسی گفته است که فراموشی چیز خوبیست و آدم را نجات می‌دهد و دردها را کم می‌کند و چه و چه؟ فراموشی مثل بیرون کشیدن چاقویی که تا دسته در قلبت فرو رفته دردناک است. اگر فراموش نکنی نهایت یک سری خاطره‌ی دردناک داری اما اگر فراموش کنی تبدیل می‌شوی به کارخانه‌ی تولید خاطرات دردناک که روی هم تلنبار می‌شوند و مدتی بعد دیگر در وجودت جایی برای انبار کردن دردها باقی نمی‌ماند و تو می‌ترکی.

اگر قرار بود فراموش کنی چرا باید حافظه می‌داشتی؟ حافظه داری که فراموش نکنی. وگرنه مثل دوربینی بودی که همه چیز را فیلمبرداری می‌کرد اما چیزی را ذخیره نمی‌کرد؛ یک ناظر بیهوده.

گاهی اوقات از فراموشی خجالت می‌کشم؛ از اینکه بار دیگر باید به سراغ خداوند بروم و از او بخواهم که دوباره مرا از گرفتاری بیرون بکشد و او سخاوتمندانه فراموشی‌هایم را فراموش می‌کند.

او دچار فراموشیِ عاشقانه است و من عاشق فراموش‌ نکردنِ فراموشکاری‌های او.

الهی شکرت…

پروردگارا؛ من از زندگی بقیه خبر ندارم، اما حضورت در زندگی من فقط معجزه بوده، فقط برکت، لطف بی‌نهایت، عزت، آبروداری، وهابیت، بنده‌نوازی…

دلم‌ می‌خواد این‌ها رو به هر برگ از هر درخت بگم، به هر سنگ‌ریزه، به هر قطره‌ بارون، به هر حشره، به هر ذره‌ گردوغبار،‌ به هر نفس و به هر سلول. دوست دارم همه رو خبر کنم بگم بشینید می‌خوام براتون از خدا بگم و به خودت قسم که تا پایان دنیا حرف دارم برای گفتن.

از شما گفتن من رو به وجد میاره، حضورم رو تازه می‌کنه، انگار که دوباره از نو متولد می‌شم.

من تا ابد مدیون شما هستم و این دین رو با عشق گردن می‌گیرم، هرچند که هرگز نخواهم تونست ازش بیرون بیام اما در واقع نمی‌خوام هم که بیرون بیام، دوست دارم همین‌طور سنگین و سنگین‌تر بشه.

متأسفم که ما آدم‌ها اسم شما رو آغشته کردیم به کمبودهای خودمون، متأسفم که شما رو زیر سوال بردیم به خاطر نقص‌های خودمون.

متأسفم به خاطر تمام سال‌‌هایی که دستم رو از دست شما بیرون آوردم و به قول شما به خودم ستم کردم. شاید هیچ‌کس به قدر من نفهمه اینکه انسان به خودش ستم می‌کنه یعنی چی، من‌ می‌فهممش، من زندگیش کردم، من زمین‌گیریش رو تجربه کردم؛ تجربه که نه،‌ حس کردم و بعد از اون جهنم، حالا چقدر خوب می‌فهمم که اگر دستم تو دست شما باشه هیچ چیز، حتی بدترین چیزها، به ضرر من نخواهد شد. حتی اگر بترسم،‌ ترس حتمن از جانب شماست و حتمن خیر بی‌نهایتی در اون نهفته است:

از جرم ترسان می‌شوی،‌ وز چاره پرسان می‌شوی / آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا*

پروردگارا؛ ذره ذره‌ی وجودم قدردان شماست و وجود من چقدر کوچیکه برای کفایت قدردانی‌کردن از شما.

الهی شکرت…

*مولانا

خدایا تو را شکر برای دو موهبت؛ یکی «لبخند» و دیگری «فکر».

برای لبخند که همانند کرامتی‌ است که بی‌شک باید نصیب گروه اندکی می‌شد اما این‌چنین سخاوتمندانه در اختیار همگان قرار دارد و چه خسرانی که ما این‌اندازه اندک از این اعجاز بهره می‌بریم.

لبخند که درست مانند عصای موسی در دستمان است و کافیست آن را رها کنیم تا همه را مجاب کند به ایمان‌آوردن، اما ما می‌هراسیم از زمین انداختن این عصا چون به قدر کافی ایمان نداریم که اگر انداخته شود حتمن ناجی ما خواهد شد. یا شاید تصور می‌کنیم لبخند محدود است و نباید آن را خرج دیگران کنیم. و یا از آن بخیلانه‌تر می‌اندیشیم که مردمان را گستاخ و ما را بی‌عزت خواهد کرد.

درحالیکه لبخند یکی از نام‌های شماست که باید مانند ذکر مرتب آن را به لب آورد.

چه کسی هست که اعجازِ لبخند، درِ بسته‌ای را به رویش نگشوده باشد؟

و تو را شکر برای فکر که گاه لباس از تن تجربه برمی‌دارد و آن را عریان می‌نماید تا بدان صورت که باید درک شود و گاه بر تن لحظه لباس می‌پوشاند تا زیبایی‌اش نمایان‌تر گردد.

فکر که حتی حس را ترجمه می‌کند تا لذت درکش دو چندان گردد. فکر که راهنما و معلمی درونی‌ست و انسان را به حال خود وانمی‌گذارد. فکر که مشوق حرکت است و مؤید رؤیا. فکر که سبب می‌شود هر آنچه به چشم دیده و به گوش شنیده می‌شود از ماده‌ای خام به خوراکی خوش‌طعم بدل گردد.

شما در انسان چه دیدی که این دو نعمت را بر او روا دانستی؟

و ما با چه اندازه فکر یا لبخند می‌توانیم قدردان شما باشیم؟

الهی شکرت…

روز نازنینم را با شلغم و دمنوش شروع کردم. روزهایی که با کروسان و قهوه شروع می‌شدند اوضاعشان آن بود، وای به حال روزهایی که با شلغم و دمنوش شروع می‌شوند.

(خدای خوبم، شوخی می‌کنم، من راضی‌ام به هر دو تایشان و به هر چیزی که از شما برسد.)

من از ذات درونی‌ام فرسنگ‌ها فاصله گرفتم، تصور کردم خودم می‌توانم بدون همراهی شما از عهده‌ی امور برآیم. شما هم فرصت دادی که این نگرش را تجربه کنم. مثل والدینی بیهوده‌ دلسوز نیستی که فرزند را مجبور می‌کنند مسیر دلخواه آن‌ها را برود با استناد به این برهان که من بهتر از تو می‌دانم. شما همه چیز را می‌دانی اما کسی را مجبور نمی‌کنی. فرصت می‌دهی به تجربه‌کردن.

آنقدر از ذاتم فاصله گرفتم که کاملن کج شدم، از درون و بیرون؛ کج‌و‌کوله و ناموزون و بی‌قواره. این تعریفی از زندگی‌ام بود؛ زندگی کج‌و‌کوله و بدترکیب و ناهماهنگ.

وقتی بدون شما نفس نمی‌توانم بکشم چگونه تصور کردم که خودم می‌توانم؟ این خودْ چه کسی است؟ مگر کسی غیر از این بدن و ذهن و روح است و مگر این‌ها از آن من بوده‌اند؟ مگر این‌ها را من خودم ساخته‌ام و مالکشان هستم؟

از لحظه‌ای که به درگاهت آمدم و گفتم که من نتوانستم، اشتباه کردم که تصور کردم می‌توانم، مرا در آغوش گرفتی. شما بنده‌نوازی کردی و من همواره کم‌ام از بندگی کردن.

هر روز یادآوری می‌کنم تمام آن چیزهایی را که بدون اعجازت ممکن نبودند. عصای موسی چیز عجیبی نبوده است، شما هر روز برای من رود نیل را گشوده‌ای. شما مرا به معجزه باورمند کرده‌ای. سرانگشت لطفت می‌تواند رود نیل را بشکافد و مرده‌ها را زنده کند و من می‌توانم مصادیق سرانگشت لطفت را تبدیل به آلبومی از لحظه‌های زندگی‌‌ام کنم و هر روز با عشق ورق بزنم.

الهی شکرت…

از دنبال‌کردن تک‌تک هدایت‌هایی که خداوند به شیوه‌های مختلف بر قلبم فرستاده است با تمام وجود راضی‌ام.

بعضی‌هایشان پوستم را کنده‌اند، طوریکه برای جمع‌کردن پاره‌های خودم احساس پرنده‌هایی را داشتم که ابراهیم آن‌ها را کشت و با هم مخلوط کرد و هر بخش از این معجون را بالای کوهی قرار داد و آن‌ها را فراخواند تا زنده شوند.

حتی گاهی که پرنده‌ها را صدا می‌زدم سر یکی به تن دیگری چسبیده بود و مجبور می‌شدم دوباره ترکیب‌شان کنم.

اما راضی‌ام از دنبال‌کردن پیغام‌های پروردگارم به قیمت تمام آن پارگی‌های شاید غیرقابل‌دوختن.

خداوند «فضل» را برای من معنی کرده است، یا بهتر است بگویم آن را با رسم شکل نشانم داده است.

پروردگارا، من پشت دست شما بازی خواهم کرد؛ حتی اگر دشوار است، یا طول می‌کشد یا تاریک است.

الهی شکرت…

صبح رمان خواندم. فکرش را هم نمی‌کردم روزی برسد که صبحش رمان بخوانم. منی که همیشه نگران افزایش بهره‌روی در ابتدای صبح بوده‌ام یا دربه‌درِ رفتن به دنبال کاری یا مضطربِ حجم کارهایی که باید انجام شوند، از خاطر برده بودم که می‌شود صبح رمان خواند؛ مثل یک ناپرهیزی نابخشودنی اما شیرین برای ابتدای صبح.

صبح‌ها معمولن شعر می‌خواندم یا کتاب‌های مرتبط با توسعه‌ی فردی. حالا دیگر از توسعه‌ی فردی‌ام ناامید شده‌ام و به رمان روی آورده‌ام. رمان خواندن در ابتدای روز سبب می‌شود حس کنی که از جهان فارغی، نیاز به چیزی یا انجام کاری نداری، انگار به معنای واقعی آزادی. نه اینکه کار یا دل‌مشغولی ندارم اما دیگر دلم نمی‌خواهد درگیر زندگی به آن شکل سابقش باشم. عمدن روی آورده‌ام به این فراغ بال هرچند مصنوعی.

واقعن دیگر نمی‌خواهم توسعه‌ بیابم یا زندگی‌‌ام ثمری بیش از آنچه از یک زندگی معمولی انتظار می‌رود داشته باشد. برایم هیچ اهمیتی ندارد، مرزها را رد کرده‌‌ام. در چند سال اخیر آنقدر نیازمند، آنقدر مستاصل و آنقدر مضطر شده‌ام که دیگر انگار چیزی برای باختن ندارم. حالا می‌توانم صبح‌ها رمان مدرن بخوانم و شب‌ها رمان کلاسیک و یا چند نوبت در روز پهن بشوم روی کاغذ.

مثل کسی هستم که برای فرار از فشارها به الکل روی می‌آورد، کاملن حالش را می‌فهمم. من هم برای فرار از فشار درونی و بیرونی به کاغذ و کتاب روی می‌آورم. مسئولیت‌هایم برایم بی‌اهمیت شده‌اند، شاید درآمدم را از دست بدهم یا باقی زندگی‌ام را. «ترسِ از دست دادن» اسلحه‌ای خالی در دست ذهنم است که هر چه می‌چکاند چیزی به من نمی‌خورد.

بچه‌‌ها دائم می‌پرسند فلان چیز را هماهنگ کرده‌ای؟ فلان کار چه می‌شود؟ کی برویم سراغ آن یکی مورد؟ من بی‌هیچ شتابی به لیست‌ها نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم حتمن خودشان انجام می‌شوند. باید بروم دادگاه برای نمی‌دانم چندصدمین بار و به قاضی چیزهایی را توضیح بدهم برای نمی‌دانم چندهزارمین بار و امیدوار باشم که اشکم سرازیر نشود که امیدی است واهی.

درست مثل این است که وسط اقیانوسی طوفانی رمان خوانده‌ام، بله رمان خواندن در شرایط مطلوب که کاری ندارد. فقط وقتی می‌توانی ادعا کنی که دیگر چیزی برای باختن نداری که وسط طوفان رمان بخوانی.

(پروردگارا، تمام این‌ها را برای مردم نوشته‌ام تا خودم را جالب جلوه‌ دهم. برای شما چیز دیگری می‌نویسم؛ می‌نویسم رمان خواندم نه چون نمی‌ترسم یا فارغم، چون می‌دانم که هستی و رشته‌ی امور را در دست داری. نه اینکه فقط بدانم ــ می‌دانم ــ از آن‌جور دانستن‌هایی که از تجربه برمی‌آیند نه فقط از علوم نوشته‌شده در کتاب‌ها. هزار بار به خودم گفته‌‌ام که اگر تو یک نفر با آنچه خداوند برایت انجام داده نتوانی در دل طوفان آنقدر فارغ باشی که بنشینی به رمان خواندن، خداوند از بنده‌های دیگرش چگونه توقع ایمان داشته باشد؟)

پروردگارا، کمک‌کن که کوچک‌بودنمان کاری نکند که سبب ناامیدی شما از ایمان ما بشود.

الهی شکرت…

گفت‌و‌گوهای درونی حتی پس از سال‌ها تلاش برای کمرنگ‌کردن یا دست‌کم نشنیدنشان با همان وضوح قبل به گوش می‌رسند و می‌کوشند میخ خودشان را در زندگی بکوبند. در این میان تنها چیزی که می‌تواند تفاوت کند اقدام بر خلاف نظر این گفت‌و‌گوهاست که به آنها مجال خودنمایی بیش از حد را نمی‌دهد که اگر این‌طور نباشد گفت‌‌وگو‌های درونی انسان را از پا درمی‌آورند و زمین‌گیرش می‌کنند.

هنوز خیلی اوقات خود را درحالی می‌یابم که صدای درون مغزم برای منصرف‌کردن یا وادار کردنم، هرچه در چنته دارد به کار ‌می‌گیرد؛ تحقیر، خشم، یادآوری، منطق، احساس گناه، ناامیدی.

دریافته‌ام که نمی‌توانم متوقفش کنم، تنها کاری که قادر به انجامش هستم اقدام‌کردن سریع در نخستین لحظات شروع یک گفت‌‌وگوی تازه است. اقدام سریع مثل این است که تو با صدایی بلندتر حرف بزنی و در نتیجه صدای اقدام خودت را بشنوی به جای آن صدایی که نابودگرِ شور و عشق و انگیزه است.

الهی، کمک‌کن صدای تو را که امیدبخش و گرم و روشن است، بالاتر از هر صدایی بشنویم.

الهی شکرت…

در آن روزی که گِل‌ها می‌سرشتند / به دل در قصه‌ٔ ایمان نوشتند
اگر آن نامه را یک رَه بخوانی / هر آن چیزی که می‌خواهی بدانی
تو بستی عهد عقد بندگی دوش / ولی کردی بِنادانی فراموش
کلام حق بدان گشته است مُنزل / که تا یادت دهد آن عهد اول
اگر تو دیده‌ای حق را در آغاز / در اینجا هم توانی دیدنش باز
صفاتش را ببین امروز اینجا / که تا ذاتش توانی دید فردا

این‌ها را «شیخ محمود شبستری» در «گلشن راز» گفته است.

با اینکه لحظه‌هایم آغشته به غم‌اند اما خدا می‌داند که چه اندازه قدردان خدایی هستم که هر لحظه صفاتش را بروز می‌دهد؛ رحمت، شفقت، عشق.

صفاتی آن‌قدر پیدا که نمی‌شود ندیدشان.

الهی شکرت…

بایگانی برچسب برای: خدا