بایگانی برچسب برای: خجالت کشیدن

برای بسیاری از ما پیش آمده است که به جای دیگران خجالت کشیده‌ایم؛ از رفتار یا گفتار دیگران، از سبک زندگی دیگران، از آنچه در زندگی‌شان گذشته و یا می‌گذرد، از تصمیمات دیگران (که در اینجا منظور از دیگران افراد نزدیک به ما هستند؛ شامل اعضای خانواده، دوستان و همکاران نزدیک و یا شریک عاطفی.)

شاید بیندیشیم که نه این حقیقت ندارد، ما هیچوقت به جای دیگران خجالت نکشیده‌ایم؛ اما کافیست کمی به زندگی‌مان بنگریم تا نشانه‌های این خجالت را در آن بیابیم.

ممکن است فردی معتاد در خانواده‌ی نزدیک خود داشته باشیم؛ پدر و مادر یا خواهر و برادر و این موضوع سبب از بین رفتن اعتمادبه‌نفس ما شود به طوریکه نتوانیم با افراد دیگر به سادگی ارتباط برقرار نماییم چون احساس می‌کنیم که نمی‌توانیم این موضوع را برایشان توضیح دهیم یا شاید حس می‌کنیم که ممکن است دیگران در مورد ما هم احساس خطر کنند و تصور کنند که ما هم ممکن است زمانی به اعتیاد روی بیاوریم یا آورده باشیم.

ممکن است پدر یا مادر ما در گذشته ازدواج دیگری داشته‌اند و در خانواده‌ی ما خواهر یا برادر ناتنی وجود داشته باشد.

ممکن است یکی از اعضای خانواده‌ی ما از بیماری روحی رنج ببرد و یا از لحاظ ذهنی دچار مشکلاتی باشد که او را از افراد عادی متمایز نماید.

ممکن است فردی از خانواده‌ی ما به دلیل مشکلی در زندان باشد.

ممکن است در خانواده‌ی ما طلاق یا خودکشی اتفاق افتاده باشد.

ممکن است فردی از خانواده‌ی ما شغلی داشته باشد که از نظر اجتماعی در رده‌های پایین‌تر قرار می‌گیرد.

این‌ها مواردی هستند که می‌‌توانند هر کسی را دچار بحران روحی و یا عدم اعتماد‌به‌نفس نمایند یا سبب شوند که فرد نتواند وارد روابط عمیقی حتی با دوستان خود شود چرا که احساس می‌کند این موارد را باید مانند رازی در خانواده حفظ نماید و یا از مواجهه با عواقب ناشی از لو رفتن این موارد می‌هراسد.

شرمندگی برای موارد بسیار کم‌اهمیت‌

مثال‌هایی که گفته شد موارد بزرگی محسوب می‌‌شوند، اما بسیاری از ما برای موارد بسیار کوچک‌تر از این‌ها نیز به جای دیگران خجالت می‌کشیم؛ مثلن اگر یکی از اعضای خانواده مراقب کلامش نیست و حرف‌های زشتی می‌زند، یا یکی از نزدیکان بدقول است و سر تمام قرارها دیر حاضر می‌شود، حتی اگر یکی از دوستانمان به نظر ما رفتار ناپسندی دارد یا بلد نیست با دیگران حرف بزند، یا یکی از نزدیکان آداب معاشرت را به خوبی نمی‌داند؛ مثلن با تن صدای بلند یا غیرمحترمانه با دیگران صحبت می‌کند یا با صدای بلند می‌خندد.

اگر فامیل ما در محله‌های پایین‌تر ساکن هستند یا اوضاع مالی مناسبی ندارند، حتی اگر خانه‌ی پدر و مادرمان سرو‌وضع مناسبی ندارد و بسیاری موارد دیگر همگی سبب می‌شوند که ما پیش دیگران خجالت‌زده شویم.

ما همه چیز را به خودمان می‌گیریم

اگر به این مثال‌ها که شاید یک یا چند مورد از آن‌ها در زندگی هر کدام از ما وجود داشته باشند با دقت بیشتری بنگریم می‌بینیم که در واقع هیچ‌کدام از آن‌ها مستقیمن به ما مرتبط نیستند؛ شاید به نزدیک‌ترین افراد زندگی ما یعنی پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر یا فرزند ما مرتبط باشند اما در هر صورت وضعیتِ مستقیم ما نیستند؛ یعنی ما شخصن مرتکب آن رفتارها نشده‌ایم، اما با این وجود بابت آن‌ها احساس شرمندگی می‌کنیم، به‌حدی که نمی‌خواهیم و نمی‌توانیم در موردش با دیگران صحبت کنیم، نمی‌توانیم وارد روابط عمیقی شویم، از دیگران دوری می‌کنیم، نمی‌توانیم لحظاتمان را با شادی واقعی بگذرانیم چون سایه‌ی آن مسائل همواره بر لحظه‌های ما سنگینی می‌کند و اجازه نمی‌دهد از زندگی لذت ببریم.

بسته به حد و اندازه‌ی آن مساله و میزان نزدیک‌بودن آن فرد بیشتر احساس شرمندگی داریم بی‌آنکه به خودمان بگوییم که مگر من مرتکب آن عمل شده‌ام یا می‌شوم؟ مگر این من هستم که حرف زشت از دهانش خارج می‌شود یا آن رفتار نامناسب را دارد؟

چرا من خودم را مسئول رفتارها و تصمیمات دیگران می‌دانم؟ چرا تصور می‌کنم که من باید پاسخگوی گذشته‌ی پدر و مادرم باشم یا نگران عواقب تصمیمات نزدیکانم؟ چرا رفتار دیگران را به خودم می‌گیرم؟

افتخارات دیگران متعلق به خودشان است

وقتی همه چیز در مورد نزدیکان ما به ظاهر عالی و بی‌نقص است سرمان را بالا می‌گیریم و با افتخار در مورد آن به دیگران می‌گوییم یا حتی برای نشان‌دادنش شتاب‌زده هستیم یا طوری رفتار می‌کنیم که انگار آن موفقیت از آن ماست، به همان نسبت هم اگر برعکسش صادق باشد نمی‌توانیم آن را به عنوان حقیقتی که مرتبط با ما نیست بپذیریم و حس می‌کنیم که قرار است مورد بازخواست دیگران قرار بگیریم یا خودمان را مسئول پاسخگویی در موردش می‌دانیم.

اگر خواهر یا برادر ما مثلن صاحب کسب‌و‌کاری بسیار موفق یا پزشکی حاذق باشد، این موفقیت از آن ما نیست و ما نمی‌توانم هیچ ادعایی در مورد آن داشته باشیم، افتخارات دیگران متعلق به خودشان است. خواهر یا برادر موفق ما صرفن یک خانم یا آقای موفق هستند و این نباید سبب ایجاد مشروعیت اجتماعی برای ما شود. به این معنی که ما نباید پایه‌های مقبولیت اجتماعی خود را بر اساس موفقیت‌های اطرافیان‌مان بنا کنیم که این سست‌ترین بنایی است که می‌توان ساخت.

به همین نسبت مسئولیت زندگی نامناسب اطرافیان نیز متوجه‌ی ما نیست.

ما از دیگران جداییم

اغلب پذیرفتن جدا بودنمان از دیگران بسیار دشوارست. ما همواره خودمان را در معرض نظر و قضاوت دیگران حس می‌کنیم و از آنجاییکه نزدیکان‌مان را متصل به خودمان می‌دانیم به قضاوت و نظر دیگران در مورد آن‌ها نیز حساس هستیم، یا در واقع تصور می‌کنیم که دیگران ما را بر اساس خانواده‌مان قضاوت می‌کنند.

شاید هم این بخشی از فرهنگ ما باشد؛ اینکه بسیار بیش از حدی که لازم است به خانواده‌ی افراد اهمیت می‌دهیم. درحالیکه در فرهنگ‌های دیگر فرد از هجده سالگی از خانواده جدا می‌شود و دیگر موفقیت و عدم‌موفقیت او چیزی کاملن فردی خواهد بود همانطور که او هم در مورد خانواده‌‌ی خود همین عقیده را دارد و شرایط آن‌ها را به پای خودش نمی‌نویسد.

هر قدر هم که دیگران به ما نزدیک باشند با ما یکی نیستند؛ این حقیقتی‌ است که هر چه زودتر آن را بپذیریم آسوده‌تر خواهیم بود. نزدیکان ما نه می‌توانند سبب بالابردن جایگاه اجتماعی و سطح زندگی ما شوند و نه می‌توانند آن را تقلیل دهند یا بهتر است بگوییم که نباید بتوانند. ما نباید این اجازه را از هیچ طرفی به ذهن خود بدهیم که ما را درگیر این بازی نماید که مثل کشتی‌گرفتن در قفس است و همواره این ما خواهیم بود که گوشه‌ی رینگ از نفس خواهیم افتاد. این بازی هرگز به سود ما تمام نخواهد شد؛ حتی اگر جنبه‌ی موفق آن پیش رویمان باشد، چرا که همان هم سبب می‌شود ما به خودمان متکی نباشیم و از همین نقطه ضربه بخوریم.

در مورد جنبه‌ی منفی آن هم که وضعیت مشخص است و گاهی یک نقص در یکی از نزدیکان ما سال‌ها بخش بزرگی از درون ما را تسخیر می‌کند و زندگی ما را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد و فرصت‌ها را از ما می‌ستاند.

از خودمان سوال کنیم که چرا رفتارهای غریبه‌ها اعتماد‌به‌نفس ما را تخریب نمی‌کند؟ اگر نفْس یک رفتار برای ما آزاردهنده بود، وقتی آن رفتار را در هر فرد غریبه‌ای در خیابان می‌دیدیم باید احساس ضعف می‌کردیم اما ما این حساسیت را فقط نسبت به نزدیکان داریم که این نشان می‌دهد ذات یک رفتار به خودی خود آن بار معنایی آزاردهنده را که سبب ایجاد شرمندگی می‌شود برای ما ندارد، بلکه سر زدن آن رفتار از یکی از نزدیکان ماست که چنین احساسی را در ما ایجاد می‌کند.

تا کجا می‌خواهیم ادامه دهیم؟

یک بار این سوال را با جدیت از خودمان بپرسیم و بعد ببینم که آیا می خواهیم کل زندگی خود را حول این نقص بنا کنیم؟

اگر گوشه‌ای از خانه‌ی ما خراب باشد آیا کل خانه را به خاطرش تخریب می‌کنیم یا آن گوشه را بازسازی می‌کنیم؟

اگر ما در هجده سالگی از خانواده جدا شده بودیم و روی پای خودمان بودیم آیا برایمان مهم بود که اعضای خانواده‌ی ما چه نقص‌هایی دارند؟

آیا قرار است بار این فرهنگ‌سازی غلط را تا ابد به دوش بکشیم؟

آیا همه‌ی اینها برای این نیست که ما خودمان را کم می‌بینیم؟

اجازه دهیم که دیگران خود مسئول رفتارها و شرایط خودشان باشند. آنها به این درس نیاز دارند. ما هم نیاز داریم که فاصله‌ی خود را از آن‌ها یا از آن چیزی که سبب آزارمان است حفظ نماییم.

سنگ محک روابط

مشکلاتی از این دست تقریبن در تمام خانواده‌ها وجود دارد و اتفاقن این سنگ محکی است برای سنجیدن روابطمان؛ اگر کسی به خاطر این مسائل ما را زیر سوال می‌برد فرد مناسبی برای ارتباط با ما نیست. همواره هستند انسان‌های بسیار شریف و سالم و هم‌راستا و هم‌سلیقه‌‌ی ما که به این نقص‌ها اهمیتی نمی‌دهند، اما ما زمانی با این افراد ملاقات خواهیم کرد که این مسائل را مثل زنجیر به پای خود نبسته باشیم.

تا وقتی خودمان را به لحاظ ذهنی از بند رها نکنیم نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که با افراد آزاد هم‌مسیر شویم. اگر بارها پیش ‌آمده که روابطمان را به دلیل مسائل اطرافیانمان از دست داده‌ایم باید بدانیم که مشکل از اطرافیان ما نیست، آن‌ها مسیر خودشان را می‌روند تا درس‌های خودشان را فرابگیرند، مشکل از ماست که نقص‌های آن‌ها را به پای خودمان می‌نویسیم و به سادگی اجازه می‌دهیم که این نقص‌ها تعیین‌کننده‌ی شرایط زندگی ما باشند.

جدا دانستن واقعی خود از دیگران اولن سبب می‌شود نسبت به زندگی خودمان مسئولیت‌پذیر باشیم و کسی را مسبب و مقصر چیزی در زندگی خود ندانیم و دومن سبب می‌شود شرایط دیگران را از آن خود ندانیم و بیهوده اعتماد‌به‌نفس خود را به خاطر کاری که انجام نداده‌‌ایم تضعیف نکنیم.

 

عکس‌نوشته؛ نقل نیچه درباره‌ی آزادی و شرم

 

مُهرِ آزادی چیست؟ — دیگر در برابرِ خویش شرمگین نبودن.

— فردریش نیچه

 

الهی شکرت…