بایگانی برچسب برای: تلفن

در کتاب «شبی از شب‌های زمستان مسافری» بخشی هست به نام «در شبکه‌‌ای از خطوط به‌هم پیچیده» که راوی در مورد زنگ‌خوردن تلفن و درگیری‌های درونی‌اش با این وسیله‌‌ای که صرفن یک شیء نیست بلکه کاملن جاندار است صحبت می‌کند و به درستی آن را به عنوان «احضاریه‌ی خشن و تهدیدآمیز» توصیف می‌کند که «در عین پرهیز و گریز از آن، احساسی از جبر و اضطراری غیرقابل تحمل او را به سوی شتاب‌کردن در اطاعت از آن صدا و پاسخ به آن سوق می‌دهد.» و بعد هم دو سه صفحه‌ای مفصل در مورد احساسش نسبت به تلفن می‌گوید.

من به خوبی می‌توانستم راوی این داستان باشم. تازه راوی از من خوشبخت‌تر است چرا که در زمانه‌ی او موبایل نبوده و او تمام این حس‌ها را در مورد تلفن‌های ثابت دارد پس حتمن کمتر از من گرفتار اضطراب و دل‌پریشی می‌شده است.

تلفن؛ وسیله‌ای که اگر نبود شاید خیلی از اتفاقات نمی‌افتاد، وسیله‌ای که می‌تواند به چیزی جان بدهد و یا جان را از چیزی بگیرد، وسیله‌ای که برای من هم مثل راوی داستان به شدت ترسناک است، حتی اگر زنگ خوردنش مربوط به من نباشد باز هم اضطراب غریبی را در من بیدار می‌کند. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد انگار چیزی در دست آدم آتش می‌گیرد و شعله‌ور می‌شود و من هر بار دوست دارم آن را بگذارم و فرار کنم.

تلفن هرگز وسیله‌ای نبوده که من با آن راحت باشم و یا حتی آن را سودمند بدانم. در دوره‌ای از زندگی ناچار شدم بسیار بیش از حد توانم به تلفن‌ها پاسخگو باشم و آن دوره هنوز برایم مثل جای یک زخم قدیمی است که اگر کمی با آن ور بروم سر باز می‌کند. در همان دوران هم بود که تلخ‌ترین تماس تلفنی زندگی‌‌مان را دریافت کردیم و با اینکه من به واسطه‌ی همین وسیله آخرین نفری بودم که صدای مادرم را شنیدم اما هرگز دلِ من با تلفن صاف نخواهد شد.

باوجودیکه تلفنِ من واقعن به ندرت و توسط عده‌ی بسیار اندکی به صدا درمی‌آید و من غالبن به تلفن‌هایی که نمی‌شناسم پاسخ نمی‌دهم، اما همیشه با خودم فکر می‌کنم که یکی از مزایای بارز ثروتمند‌بودن این است که چنین فردی نیازی به پاسخ‌‌گویی شخصی به تلفن‌ها ندارد. نمی‌دانم چرا تصور می‌‌کنم آدم‌ نمی‌تواند این میزان از آزادی را داشته باشد که به تلفن‌ پاسخ ندهد، درست مثل راوی داستان که حتی وقتی کیلومترها از خانه‌اش دور بود و صدای تلفنی را می‌شنید باز هم پریشان می‌شد و به این فکر می‌کرد که شاید او را پیدا کرده‌‌اند و با او کار دارند یا شاید همین لحظه تلفن در خانه‌ی خودش هم در حال زنگ‌خوردن است، انگار که وقتی زنگ می‌خورد دیگر نمی‌شود آن را بی‌پاسخ گذاشت، یک جور مسئولیت بر دوش آدم قرار می‌دهد که اگر پاسخ ندهی، بعد تمام مدت ذهنت درگیر این است که چه کسی پشت خط بود و چه کار داشت.

به نظرم پاسخ ندادن به تلفن بدون هیچ فکر و دغدغه‌ای یکی از مظاهر بارز آزادی است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: همینکه نوشتن این یادداشت تمام شد شماره‌ی ناشناسی تماس گرفت و من هم به خاطر شماره‌اش پاسخ دادم. به طور ناخودآگاه همیشه قبل از جواب‌دادن به تلفن «بسم‌الله» می‌گویم، واقعن انگار که آن طرف جن هست.