بایگانی برچسب برای: اعتماد

تمام چیزی که برایم مانده؛ بیش و کم، ظاهر و باطن، در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن «اعتماد» است. اعتماد کلمه‌ایست که آن را نه از طریق معنایش و نه از طریق باید‌ها و نبایدها، بلکه از دل روز و شب‌هایم درک می‌کنم.

نه اینکه بدانم باید اعتماد داشته باشم، در حقیقت راهی جز این سراغ ندارم. به اعتماد نه از سرِ تاب‌آوردن یا زنده‌ماندن بلکه از سر لاجرم‌بودنش اعتماد دارم. نشانه‌ها مرا به معنا رسانده‌اند نه اینکه باورداشتن به معنا سبب بروز نشانه‌ها شده باشد. صد البته که این‌ها حامی یکدیگرند و یکی دیگری را تقویت می‌کند اما ابتدا معلول‌ها آمده‌اند و بعد علتْ معنا پیدا کرده است.

این معنی هرگز در پی تحمیل خویش نبوده و نیست، اصلن این شیوه‌ی شما نیست. شیوه‌ی شما همواره بر این طریق است که نشانه‌ها آشکارکننده‌ی حقایق باشند. شما هرگز به دنبال اثبات صِرفِ علت بدون تجلی معلول‌ها نبوده و نیستی. نمی‌خواهی کسی بدون برهان تن به پذیرش چیزی بدهد، حتی به پذیرش خود شما.

پس چطور می‌شود اعتماد نداشت؟ باید کور باشی، باید بی‌انصاف باشی، باید نابخرد باشی که اعتماد نکنی.

الهی؛ همه چیز با زمانبندی شما، طبق برنامه‌ریزی شما، با استانداردهای شما و ‌در وقت و مکان مقرر شما. من به قدر کفایت با پاهای خودم رفته‌ام، هیچ نرسیدم، تنها خسته و درمانده شدم، حالا فقط روی شانه‌های شما.

الهی شکرت…

بازیگرها آشکارا بازی می‌کنند اما نویسنده‌ها به روی خودشان نمی‌آورند که مشغول بازی‌اند؛ آن‌ها کلمات را به بازی می‌گیرند و صحنه‌ای می‌سازند که می‌تواند هیچ ارتباطی با حقیقت درون آن‌ها نداشته باشد. آن‌ها چیزهایی را می‌نویسند که دل‌شان می‌خواهد نوشته شوند اما اصل و نسب‌شان شاید هیچ ربطی به نویسنده نداشته باشد.

نویسنده‌ها می‌توانند از حس‌هایی حرف بزنند که مال آن‌ها نیست یا رخداد‌هایی را تصویر کنند که هرگز رخ نداده‌اند.

نویسنده‌ها می‌توانند شکل شخصیتی را بگیرند که نیستند و آنقدر آن را واقعی جلوه دهند که هیچ‌کس باور نکند چیزی خیالی‌‌اند.

نویسنده‌ها خیال را عینیت می‌بخشند و در یک لفاف شکلاتی جذاب به خورد دیگران می‌دهند. آدم تصور می‌کند که در این لحظه عاشق‌ترینند یا داغدارترین، درحالیکه ممکن است هیچکدام نباشند.

هیچ هنری چنین رفتاری ندارد و نمی‌تواند این چنین چندگانه باشد؛ همیشه مواد خام عینی وجود دارند که تبدیل به چیزی عینی یا ذهنی می‌شوند؛ مثلن رنگ‌ها و قلم‌موها تابلو‌های نقاشی‌ را می‌سازند، سازها موسیقی‌ها را شکل می‌دهند، گِل‌ها مجسمه‌ها، پارچه‌ها لباس‌ها را، آردها شیرینی‌‌ها…

اما در دنیای نوشتن همه چیز حکم یک شبیه‌سازی مجازی را دارد؛ شخصیت‌هایی که ساخته می‌شوند، قصه‌هایی که شکل می‌گیرند، افکاری که تجسد می‌یابند، گفت‌و‌گو‌هایی که ردوبدل می‌شوند، همگی موجودیت‌های ذهنی‌اند که انگار متعلق به جایی بیرون از نویسنده‌اند.

نمی‌شود به مکنونات نویسنده دست یافت یا به یقین دانست که حرفْ حرفِ خودش است یا یکی از هزاران کودکی که آبستن‌شان بوده اکنون به دنیا آمده است.

شاید اصلن همین دست‌نیافتنی بودن نویسنده‌ها را شیفته‌ی نوشتن می‌کند، اینکه محافظت می‌شوند توسط نوشته‌هایشان، اینکه قابل اکتشاف نیستند، اینکه می‌توانند آنچه را می‌خواهند بگویند طوری بگویند که شبیه آنچه می‌خواهند بگویند نباشد اما در واقع همان باشد، اینکه در نهایت فقط خودشان هستند که می‌دانند حد و مرزهای حقیقت کجاست.

نوشتن همیشه یک چوب تر در آستین داشته و آماده بوده تا نویسنده‌اش را فلک کند، اتفاقی که در دیگر هنرها نمی‌افتد. (همین منِ زپرتی را هم فلک کرده است.*) به گمانم حافظه‌ی تاریخی دردناک نویسنده‌ها سبب شده است که قصه‌سازی کنند یا چیزها را جوری بگویند که کسی به حقیقت قلب‌شان پی نبرد. خیلی اوقات هم تن داده‌اند به چوب فلک.

پس شاید هیچ جهانی حقیقی‌تر از جهان قصه‌ها و هیچ فردی قابل اعتماد‌تر از نویسنده‌ها نباشد.

الهی شکرت…

* من خودم را نویسنده نمی‌دانم، اما همین چیزهای بسیار آبکی که می‌نویسم از چوب تر در امان نبوده‌اند.

اتفاق عجیبی افتاد؛ دیروز صبح زود آماده بودم که بزنم از خانه بیرون و تا هشتگرد بروم، درست به وقت خارج شدن از خانه پیامکی که مدت‌ها منتظرش بودم و خبر از انجام شدن کار می‌داد به دستم رسید و اینکه دیگر نیازی نبود تا آنجا بروم. همان پیامک را هم در اثر یک اتفاق دیدم، چون معمولن آن وقت روز که عجله‌ی بیرون رفتن دارم خیلی حواسم را به گوشی نمی‌دهم. خلاصه که دیدنش لبخند بزرگی پشت صورتم آورد، نه به این دلیل که کار انجام شده بود، به این دلیل که لطف خداوند برای من هرگز حد و اندازه‌ای نداشته است.

آنقدر بزرگ و بی‌حد هوایم را داشته که نمی‌توانم به درستی درکش کنم، درست مثل ماهی درون آب که وسعت آب را نمی‌فهمد یا مثل بودن ما در دل «جو» که دیگر جو را حس نمی‌کنیم. خداوند برای من همواره این‌طور بوده است؛ آنقدر وسیع و بزرگ و آنقدر دربرگیرنده که دیگر وسعتش برایم ناپیدا شده است.

این‌ روزها که تجربه‌ی عجیب و سختی را پشت سر می‌گذارم که اصلن نمی‌دانم مرا به کجا خواهد برد، دائمن به یاد می‌آورم این دربرگیرنده بودنش را، دائم به خودم می‌گویم این همان خدایی است که آن زمان آن معجزه را رقم زد درحالیکه هیچ امکان رخ‌دادنش نبود، یا تو را از فلان مخمصه بیرون آورد، یا فلان هم‌زمانی‌ها را پیش آورد. به خودم می‌گویم مگر نمی‌گویی آمده‌ایم به این جهان تا از اعتمادمان به خداوند مراقبت کنیم؟ شاید هرگز حکمت این روزها را درک نکنی آیا باز هم می‌توانی معتمد باقی بمانی؟

اعتراف می‌کنم در نقطه‌ای از زندگی هستم که پیش چشمم تاریک تاریک است، امید از دل من رخت بربسته است و این نخستین بار است که من ناامیدم؛ هرگز اینگونه نبوده‌‌ام، همواره حس می‌کردم که راهی هست، چیز خوبی در انتظار است، نور دوباره خواهد تابید بر مسیر. حالا دارم احساس ناامیدی را هم تجربه می‌کنم، اما هنوز اعتماد دارم؛ نه به یک نتیجه بلکه به یک حضور. شاید از ابتدا امیدم را در جای نامناسبی خرج می‌کردم، به جای اینکه آن را خرج اعتماد به یک حضور کنم خرج نتیجه می‌کردم.

نمی‌دانم…

چند روز قبل حرفی از مادری شنیدم که برای چندمین بار مرا درباره‌ی فعل «خواستن» به تامل واداشت؛ مادر از فرزند شش ساله‌اش می‌گفت که دچار دیابت شده و چند روزی را در کما به سر برده است، از اینکه چه روزهای سختی بودند و اینکه بعد از آن روزهای سخت فرزندش به لحاظ شخصیتی قوی‌تر شده است؛ اینکه خودش مراقب سلامتی‌اش است و حتی از چیزهایی که خیلی دوست دارد (مثل سیب‌زمینی سرخ‌کرده) با آه و حسرت می‌گذرد اما می‌گذرد تا آن روزها دیگر برنگردند. مادر می‌گفت من همیشه نگران پسرم بودم، چون به نظرم بچه‌ی لوسی بود، مخصوصن اینکه با من و خواهرش بزرگ می‌شد (پدر همراه خانواده نیست) و این سبب شده بود که جنم مردانه را نداشته باشد. می‌گفت من همیشه دعا می‌کردم که خدایا کاری بکن که پسرم مرد شود، رفتار مردانه داشته باشد، جرأت و جسارت و جربزه پیدا کند و بعد ادامه داد که حالا این اتفاق دارد می‌افتد، با اینکه شرایطی سخت و ناخوشایند سبب این تغییر شده است اما به هر حال آنچه من دعا می‌کردم محقق شده است.

فکر کردم به اینکه ما واقعن نمی‌دانیم آنچه برایش دعا می‌کنیم و مکرر درخواست می‌کنیم چه نتایجی خواهد داشت. من خودم این درخواست‌های مکرر و سپس مستجاب شدنشان از دل تجربیات سخت را با تمام وجود حس کرده‌‌ام، یک‌جایی به خودم گفتم لطفن دست از خواستن بردار، درخواست‌های ما تغییر ایجاد می‌کنند، درخواست‌های ما انرژی دارند و این انرژی به جریان می‌افتد و روند زندگی و جهان را تغییر می‌دهد، این هم خبر خوبی است و هم خبر بدی؛ خوب است که ما این توان را داریم و خوب است که تاثیرگذاریم، اما باید حواسمان باشد که اگر یک چیزی رخ نمی‌دهد یا مطابق نظر ما پیش نمی‌رود حتمن خیر و حکمتی در آن هست، درخواست‌های مکرر ما آن روند را دستکاری می‌کند و ما چقدر در حال دستکاری کردن زندگی هستیم، چقدر اجازه نمی‌دهیم که زندگی بی‌رنج و تقلا پیش برود، چقدر خودمان را عقل‌کلِ زندگی می‌دانیم و تصور می‌کنیم می‌دانیم چه چیزی برای خودمان و دیگران خوب است.

من تا توانسته‌ام زندگی را دستکاری کرده‌ام، مثل کسی که آنقدر عمل زیبایی انجام می‌دهد که دیگر نمی‌داند اولش چه شکلی بوده است. شکل و قیافه‌ی زندگی من هم آنقدر تغییر کرده است که دیگر نمی‌شناسمش.

دلم می‌خواهد دست بردارم از این دستکاری کردن و این فقط با زندگی کردن بر مبنای کلیدواژه‌ی «اعتماد» رخ خواهد داد.

اتفاق جالب دیگری که دیروز رخ داد این بود که ساعت ۶:۴۵ آب قطع شد، خوشبختانه دیگر مخزن آب داریم و بی‌آب نمی‌مانیم، همسایه‌های عزیز زحمت کشیدند و پمپ را زدند، آب وصل شد، منی که چندین ساعت مشغول تمیز کردن خانه بودم به حمام پناه بردم اما اصلن حواسم نبود که ممکن است برای بار دوم برق قطع شود، اما برخلاف من اداره‌ی محترم برق همیشه حواسش به برنامه‌‌هایش هست، رأس ساعت مقرر برق رفت، در نتیجه من بی‌برق و بی‌آب ماندم در حمام. باقی ماجرا را هم ننویسم بهتر است.

الهی شکرت….

پی‌نوشت: چرا دیروز ننوشتم؟

چون چنان سردردی مرا در برگرفته بود که به جز پناه بردن به یار تازه اما بسیار شفیقم یعنی «کیسه‌ی آب‌گرم» کار دیگری از دستم ساخته نبود.