بایگانی برچسب برای: آدم‌ها

دو روز است که بعد از هزار سال اندکی دویده‌ام و حالا عضلاتی را در پاهایم پیدا کرده‌ام که هرگز نمی‌دانستم وجود دارند. طوری سفت و سنگین و دردناک شده‌اند که همان راه رفتن ساده‌ی قبلی هم دور از دسترس می‌نماید. راستش یک ساعت مچی هوشمند هدیه گرفته بودم و این هدیه انگیزه‌ای شد برای دویدن. واقعن بعضی‌ها جنبه‌ی هدیه را ندارند، جنبه‌ی هدایای هوشمند را که هیچ ندارند. آدم باید حواسش باشد به هر کسی چه هدیه‌‌ای می‌دهد. به من باید هدایایی داد که به تنبلی‌ام دامن می‌زنند نه آن‌هایی که سبب می‌شوند گمان کنم می‌توانم بدوم؛ مثلن یک جفت دمپایی ابری لاانگشتی بدهند که موقع راه رفتن هی از کف پا در برود و صدای عجیبی از خودش دربیاورد که همین صدا سبب شود همان چند قدم را هم راه نروم، به هر حال من آدم مردم‌آزاری نیستم و دلم نمی‌خواهد صدای دمپایی‌ام سبب آزار کسی شود.

حرف از دمپایی ابری شد، به گمانم آدم‌ها به چهار گروه تقسیم می‌شوند:

۱- یک گروه دمپایی پلاستیکی‌اند؛ از همین دمپایی‌هایی که همه جا انواع و اقسام‌شان ریخته است، شاید کمی شکل و قواره‌شان فرق کند اما در نهایت همگی دمپایی پلاستیکی معمولی هستند. البته بعضی‌هاشان بادوام‌اند و بعضی‌ها دو روز نشده از یک گوشه و کناری پاره می‌شوند. به هر حال معمولی‌بودن ویژگی بارز آن‌هاست.

۲- یک گروه دمپایی جلوبسته‌ی توالتی‌اند که هر قدر تلاش می‌کنند متجدد به نظر آیند در نهایت همیشه لو می‌روند، یکی نیست به آن‌ها بگوید که طوسی هم اگر باشید همچنان جلو‌بسته‌ی توالتی هستید، حتمن نباید قرمز یا قهوه‌ای یا آبی باشید تا لو بروید. این گروه اصیل‌اند؛ قابل‌اعتماد، همدل، صبور، بی‌تکلف، اما اغلب دچار سندروم قربانی‌پنداری و حق‌خورده‌شدگی و بداقبالی.

۳- یک گروه دمپایی طبی هستند؛ چرمی، لژدار، متشخص، اما بی‌قواره و نچسب. آدم را یاد کیف سامسونت می‌اندازند که انگار خودش مهندس بود نه صاحبش. راستش آنقدرها هم که ادعا می‌کنند طبی نیستند و دردی را دوا نمی‌کنند، بیشتر گوز‌اندیشند تا ارزش‌آفرین.

۴- آخرین گروه هم همین دمپایی ابری‌های لا‌انگشتی‌اند که به گمان خودشان خیلی امروزی و باکلاس‌اند اما یک قدم که بردارند نوکیسه بودنشان با صدای عجیبی از کف دمپایی بیرون می‌زند.

دیگر خودتان بیندیشید که جزء کدام دسته هستید؛ اگر تصور می‌کنید هیچ‌کدام نیستید حتمن دمپایی طبی هستید، اگر حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارید دمپایی پلاستیکی معمولی هستید، اگر بهتان برخورده است دمپایی جلوبسته‌ی توالتی هستید و اگر گذرتان به اینجا نیفتاده و این متن را نخوانده‌اید دمپایی ابری لا‌انگشتی.

شکر خدا در این دسته‌بندی هیچ‌کس بهتر یا بدتر از دیگری نیست، همه به یک اندازه بدترند، پس سعی نکنید به زور خودتان را در دسته‌ی دیگری بگنجانید. جایگاه ننگین خود را صادقانه و متواضعانه بپذیرید تا دست‌کم بزدل به نظر نیایید.

من هم که هشت‌هزار قدم راه رفته‌‌ام که به عبارتی می‌شود شش کیلومتر. پس فی‌الواقع من اصلن آدم نیستم که در دسته‌بندی آدم‌ها بگنجم؛ من یک دمپایی پاره‌‌ام که می‌شود آن را با جوجه رنگی معاوضه کرد. (نسل Z برای آگاهی از چند و چون این معاوضه به والدین‌شان رجوع کنند.)

الهی شکرت…

پی‌نوشت: دغدغه‌ی من این است که به نسل بعد از Z چه خواهند گفت؟ احتمالن می‌گویند «زد جونیور».

ماشین روی پل بود، همان لحظه که نشستم داخل، دیدم یک ماشینِ شاسی‌بلندِ حسابی (ماشین‌‌ها را در همین حد می‌شناسم) صاف آمد پشت سرم ایستاد. با خودم گفتم عجب آدم بی‌ملاحظه‌ای، مگر ندیدی من سوار شدم، پس حتمن می‌خواهم حرکت کنم. همان موقع در آینه دیدم پیرمرد همسایه که بسیار رنجور است و در عین‌حال بسیار باملاحظه و خوش‌برخورد و فهمیده به سختی از ماشین پیاده می‌شود.

من هم پیاده شدم تا در را برایش باز کنم. زن و مرد همسایه غالب اوقات تنها هستند؛ هر چند ماه یک‌بار پسرشان سری به آن‌ها می‌زند اما تمام کارها را مرد خانه خودش انجام می‌دهد؛ از خریدکردن تا هر کار دیگری. همسرش به مراتب از او سرحال‌تر است اما هرگز ندیده‌ام پا را از خانه بیرون بگذارد با اینکه بسیار خوش‌مشرب و خوش‌انرژی است.

فکر می‌کردم ماشینی که او را رسانده حتمن آشنایشان است،‌ اما مرد جوان گفت او را یک جایی دیده که منتظر ماشین بوده و سوارش کرده. گفتم من هر چقدر اصرار می‌کنم که برای جایی رفتن مرا خبر کنند آنقدر ملاحظه‌کارند که نمی‌خواهند زحمتی برای کسی داشته باشند. مرد جوان گفت ممنون که به فکر هستید، خیرش را یک جایی می‌بینید و خداحافظی کردیم.

راستش برایم واقعن عجیب بود؛ خیلی‌ وقت‌ها می‌شود که خانم‌ها را به ویژه اگر بار سنگینی دستشان باشد یا در سربالایی باشند برسانم اما حقیقتن فکر نمی‌کردم مردها هم ممکن است چنین کاری کنند، آن هم یک مرد جوان، مخصوصن اگر ظاهرن اوضاع مالی مناسبی هم داشته باشد. همیشه تصورم این بوده که آن‌ها به چنین موقعیت‌هایی اهمیت چندانی نمی‌دهند یا دنبال کارهای خودشان هستند. واقعن این مزخرفات از کجا چنین پررنگ در ذهن ما نقش می‌بندند؟ چه می‌شود که این تصورات را پیدا می‌کنیم؟ چرا مردها نباید چنین دغدغه‌هایی داشته باشند؟

به نظرم این حتی نشان‌دهنده‌ی پول سالمی است که در زندگی آن‌ها جریان دارد، چون پول سالم انسان را گرفتار دغدغه‌ها و مشغله‌های بیهوده نمی‌کند و به او فرصت می‌دهد تا اطرافش را ببیند.


دریافته‌ام که احساسات آدم‌ها برایم مهم است؛ هرقدر هم که بخواهم ادای چیز دیگری را دربیاورم اما نمی‌توانم از کنار احساسات آدم‌ها بی‌تفاوت عبور کنم.

جلوی یک مغازه پارک کردم، در ذهنم بود که از صاحب مغازه بپرسم بودن ماشینم آنجا مزاحمشان هست یا نه،‌ هنوز در ماشین بودم که صدایی گنگ نظرم را جلب کرد، انگار که همان لحظه یکی از همکارانشان از راه رسیده و ناراحت بود از اینکه جای پارکش را حفظ نکرده بودند. من پیاده شدم و از آن آقا که جلوتر توقف کرده بود عذرخواهی کردم و گفتم اگر بخواهد جابه‌جا می‌شوم که او قبول نکرد و گفت اشکالی ندارد.

خیلی زیاد می‌بینم یا می‌شنوم که در چنین موقعیت‌هایی آدم‌ها حق را به خودشان می‌دهند و در درون و بیرون با افراد درگیر می‌شوند یا تصور می‌کنند کار آن‌ها درست و رفتار طرف مقابل نادرست است. من هم گاهی چنین آدمی بوده‌ام اما انصافن اغلب اوقات حس و حال آدم‌ها را در نظر دارم و می‌دانم که ناراحت‌کردن دیگران یا اهمیت‌ندادن به احساس آن‌ها هیچ خیری در پی ندارد. ناسلامتی آدم هستیم، چرا نمی‌توانیم هوای همدیگر را داشته باشیم یا چرا به غرورمان برمی‌خورد اگر حق را به فرد دیگری بدهیم یا دست‌کم او را هم در نظر بگیریم؟

تجربه کرده‌ام که همیشه برد با کسی است که به فکر برنده‌شدن در آن لحظه نیست.

 

الهی شکرت…