دردهایت را در آغوش بگیر

زن همان است که اگر هزار بار دیگر زاده شوم می خواهم باشم

زن است دیگر؛ گاهی بی هوا می خندد به خاطره ای از اعماق ذهنش گاهی دلش می خواهد بزند زیر گریه ای بی دلیل گاهی با پوشیدن لباسی نو لبریز از شوق می شود گاهی دوست دارد در خیابان بدود گاهی روی نگرانی هایش لاک قرمز می زند گاهی می رقصد و گاهی در خودش فرو می رود زن است دیگر؛ آفریننده، فریبا، عاشق، شور انگيز...  زن همان نقطه ي ثقل جهان است که در نبودش تمام تعادل ها به هم می خورد. زن همان شاعر دلرباترین شعرهاست؛ همان كه سعدي «دلستان» مي نامدش و حافظ «مه عاشق کش عیار» خطابش مي كند  زن همان مجموعِ شگفت انگيزِ اضداد است...

ادامه مطلب