زندگی شگفتانگیزترین اتفاقیست که میتوانی تجربه کنی؛
همین زندگی که گاهی آنقدر سخت میشود که استخوانهایت از درد تیر میکشند و گاهی آنقدر شیرین که صدای خندهات به آسمان هفتم میرسد.
همین زندگی که در آن گاهی دردِ تنهایی امانت را میبُرد و گاهی لذتِ همراهی دلت را به شوق میآورد.
همین زندگی که گاهی به غایت لذتبخش است و گاهی تا نهایت دردناک.
اصلا شگفتانگیزی ِ زندگی به همین گاهی اینطور و گاهی آنطور بودن است.
این معجونِ شگفتانگیز را یکجا سر بکش و نخواه که همهاش شیرین باشد که شیرینی زیاد دل آدم را میزند.
من از نبودنها خستهام،
از بودنهای عین ِ نبودن خستهام.
از حرفهایی که زده میشوند خستهام،
از حرفهایی که باید زده شوند اما نمیشوند خستهام.
من از پیوندها خستهام؛
پیوندهایی آنقدر سست که با نگاهی تلخ پاره میشوند و آنقدر محکم که همیشگیاند.
من از تکرارها از یادآوریها خستهام.
از مثلا محبتهای بی سر و ته،
از همراهیهای نصفه و نیمه،
از کنجکاویهای تاسفآور،
از دیدارهای اجباری،
از مکالمات بیهدف،
من از دلخوریها خستهام.



