رفته بودم عطاری، قبل از من آقایی در حال خرید کردن بود، وقتی او از جلوی پیشخوان کنار رفت متوجه‌ی مرد میانسالی (حدودن ۷۰ ساله) شدم که روی صندلی کنار فروشنده‌ی جوان نشسته بود و منتظر بود تا اقلام مورد نظرش فراهم شوند.

مرد میانسال از فروشنده‌ی جوان پرسید «اون‌ آقا چی گرفت؟» فروشنده گفت «جنسینگ». مرد میانسال پرسید «به چه دردی می‌خوره؟» فروشنده توضیح داد که برای تقویت قوای جنسی کاربرد دارد. مرد میانسال از طریقه‌ی استفاده‌اش سوال کرد،‌ فروشنده‌ی جوان با صبر و البته با رسم شکل نشان داد که دو تکه، هر کدام تقریبن به قدر دو بند انگشت را صبح ناشتا مثل چای دم می‌کنی و می‌خوری (کامل توضیح دادم که اگر کسی خواست استفاده کند معطل دستور مصرفش نماند.)

مرد میانسال در حالی که آدامس می‌جوید گفت: «پس جنسینگ هم بذار، حالا امتحانی ببرم ببینم چطوریه.»

قربانِ میزان بالای امید به زندگی‌ات بروم پدر جان، شما الان باید امتحانی چیزهایی که به درد تقویت عروق و مفاصل و پیشگیری از پوکی استخوان و جلوگیری از آب‌مرواید و حمله‌ی قلبی می‌شوند بگیری. انصافن که دود از کنده بلند می‌شود. والله که ما از کنار چنین محصولاتی طوری رد می‌شویم که چشممان ناخواسته هم به آنها نیفتد و این گمان غلط در کسی شکل نگیرد که خدایی ناکرده ما به دنبال تقویت قوای نفس هستیم. خودمان را سرگرم انواع آموزش‌ها و مفاهیم ظاهرن دست‌بالا نشان می‌دهیم که برچسب سطحی بودن و هَوَل بودن به ما نچسبد. بعد شما می‌گویی «حالا امتحانی ببرم» که معنایش این است که اگر این یکی از امتحان سربلند بیرون نیامد می‌روی سراغ سایر مواد موثره.

اما انصافن وقتی دقت می‌کنم می‌بینم کاملن سرپا بود و با شوق خاصی هم آدامس می‌جوید و با اینکه کمی خم شده بود اما فرز و چابک راه می‌رفت. تازه این نسخه برای قبل از جنسینگ بود، هیچ دور از ذهن نیست که پس از جنسینگ به فکر فتح اورست بیفتد.

اگر واقعن دو بند انگشت جنسینگ بتواند کار را در این جهان دربیاورد‌ آیا مقرون به صرفه‌تر از این مسیری که ما در پیش گرفته‌ایم نیست؟

الهی شکرت…

پی‌نوشت: این قبیل یادداشت‌های شبه‌ناک را نباید دیروقت منتشر کرد. باید تا آفتاب نرفته منتشر کنی که تا قبل از تاریکی اثراتش از ذهن مخاطب بیرون رفته و به مسیر کسالت‌بار قبلی برگردد تا از لطمات احتمالی به بنیان خانواده پیشگیری شود.

آدمیزاد قوه‌های زیادی دارد؛ قوه‌ی بینایی، شنوایی، ادراک، تخیل، تجسم، … اما به نظرم مهم‌ترین و البته کمتر دیده‌شده‌ترین قوه‌اش قوه‌ی «گیرایی» است. بیشتر آدم‌ها مثل تفلون نگیرند؛ شوخی‌ها را نمی‌گیرند، نکته‌ها و درس‌ها را نمی‌گیرند، رابطه را نمی‌گیرند، موقعیت‌ها را نمی‌گیرند (خودم جزء همین بیشتر آدم‌ها هستم.)

به نظرم اگر دانشمندان همه‌ی کارها را به تعویق انداخته و صرفن روی روش‌های بهبود قوه‌ی گیرایی آدمیزاد کار کنند همه‌ی مشکلات حل می‌شوند.

مهم‌ترین علت جفت و جور نشدن روابط یا دوام نیاوردنشان و یا دست‌کم زنده نبودنشان تفاوت در قوه‌ی گیرایی آدم‌هاست؛ یکی شوخی می‌کند و دیگری شوخی‌ها را نمی‌گیرد، یکی اهل کامپیوتر است و دیگری کامپیوتر را نمی‌گیرد، یکی از حساب‌و‌کتاب سر درمی‌آورد و دیگری حساب‌و‌کتاب را نمی‌گیرد، یکی موقعیت‌شناس است و دیگری موقعیت‌ها را نمی‌گیرد، یکی وقت‌شناس است و دیگری زمان را نمی‌گیرد، و از همه مهم‌تر، یکی حرف‌شناس است و دیگری حرف‌ها را نمی‌گیرد.

اگر قبل از شروع روابط از آدم‌ها گیرایی‌سنجی به عمل آید (چیزی شبیه به تعیین سطح در شروع کلاس‌های زبان) آن‌وقت آدم‌هایی با گیرایی مشابه احتمالن روابط بهتری می‌سازند.

البته هم زمینه‌ی گیرایی مهم است و هم اندازه‌ی آن، اما به گمانم اندازه مهم‌تر از زمینه است؛ چرا که آدم‌هایی با گیرایی هم‌اندازه می‌توانند آن را به زمینه‌های مختلف تعمیم دهند و به طریقی با هم هماهنگ شوند.

(لطفن یک نفر دوشاخه‌ی چرت‌و‌پرت‌نویسی مرا از برق بکشد، وگرنه بعید نیست که وقت مشاوره بدهم در حوزه‌ی روابط، یا شاید هم سرکتاب باز کنم و دعا بنویسم.)

الهی شکرت…

حتمن دیده‌اید که گوشی‌ها سیستم «تصحیح خودکار» دارند و می‌توانند کلماتی که اشتباه نوشته می‌شوند را اصلاح نمایند. این سیستم در گوشی من فعال بود، یک بار برای یک نفر نوشتم «ما تنگش نمی‌کنیم.» (منظورم تنگ کردن سایز لباس بود.) این را به سرعت نوشتم و ارسال کردم. بعدن که پیامم را دیدم چیزی که ارسال شده بود این بود: «ما انگشت نمی‌کنیم.»

اگر با طرف رودربایستی نداشتم حتمن ادامه می‌دادم که «بله، خیالتان راحت باشد، ما آدم‌های انگشت‌نکنی هستیم که انگشتمان را در هیچ سوراخی، به ویژه در سوراخ‌های مبارک شما نمی‌کنیم.» اتفاقن به نظرم راه خوبی برای جلب اعتماد مشتری بود. حیف که تعارفاتِ دست‌و‌پا‌گیر نمی‌گذارند آدم خودش باشد.

یک بار هم مشتری نمونه‌ای آورده بود برای تولید، من لباس را پوشیدم تا همه ببینند، دور تا دور آدم نشسته بود، متوجه شدم که یک زیپِ بی‌خود و بی‌جهت درست زیر بغل و کنار سینه به ارتفاع حدود بیست سانتی‌متر وجود دارد. زیپ را باز کردم و بی‌هوا از دهانم پرید که «این زیپ خوب نیست، چون از اینجا به ناموس دسترسی هست.» بعد همزمان زیپ لباس و زیپ دهانم را کشیدم و صحنه را ترک کردم.

یا خودم سوتی می‌دهم یا وسایلم به جای من سوتی می‌دهند. خواهرم مدت زیادی اسمم را در موبایلش اینطور ذخیره کرده بود: «الهه‌ی سوتی» که البته سابقه‌ای طولانی‌تر از این قبیل سوتی‌های ناچیز دارد.

فقط یک نفر را از نزدیک دیده‌ام که خود واقعی‌اش است؛ مکرر سوتی می‌دهد و می‌خندد و ما هم می‌خندیم و عاشقش هستیم. در مورد خودم باید بگویم که اهمیت دادن به نظر دیگران سه‌چهارم عمرم را بلعیده است و هنوز هم بارها و بارها مچ خودم را در حالی می‌گیرم که نگران کوچکترین چیزها در نظر دیگرانم؛ نگران شکل و قیافه‌ام، لباسی که به تن دارم، هر حرفی که می‌زنم و سوتی‌هایی که می‌دهم.

اما همیشه یکی از قدردانی‌های بزرگم این بوده که این‌‌ها همه در سطح خُرد زندگی‌ام بوده‌اند، در سطح کلان هر تصمیمی که خواسته‌ام گرفته‌ام و هر مسیری که خواسته‌ام را رفته‌ام. به هیچ قیمتی حاضر نشدم تن بدهم به آنچه که میل و تمنای درونی‌ام نبوده است؛ حتی اگر تصمیماتم پررنگ‌ترین سوتی‌های زندگی‌ام بوده‌ باشند.

شما هم اهل سوتی دادن هستید؟

الهی شکرت…

اگر یک روز بیدار شدی و احساس کردی غم عالم روی دلت نشسته است،

بگیر بخواب…

بیکاری بیدار می‌شی که از این چیزها حس کنی؟

– میشه سَرتُ از آخورِ ما بیاری بیرون بفهمیم چه گهی داریم می‌خوریم؟
– خیال کردی خیلی مهمی؟
– اتفاقن نظر منم همینه، من اصن مهم نیستم، یه کم سرتُ بچرخونی خیلی مهم‌تر از من می‌بینی.
– شایدم تو سرت تو آخور منه.
– این دهمین آخوریه که من عوض کردم، اما همیشه سر و کله‌ی تو پیدا میشه.
– منم هیچ‌ خوشم نمیاد جایی برم که تو هستی.
– پس بیا یه قرار بذاریم؛ هر کی زودتر رسید تو آخور یه علامت بذاره جلوی در، اون یکی اگر علامت رو دید دیگه نباید بره اون آخور.
– قبوله.
– دیدی لعنتی؟ دیدی باز پیدات شد؟
– تو باز پیدات شد، من علامت گذاشته بودم.
– علامتت چی بود؟
– ردّ پام.
– به نظرم زیاد سردی نخور، واسه خلاقیتت ضرر داره، حیف توئه، روزی سیصد تا گاو از این در میاد تو، تو ردّ پات رو نشونه گذاشتی؟ بعد یه تپه گُه منُ دمِ در ندیدی؟
– پس اون کار تو بود؟ حالا دیگه مطمئن شدم که تو می‌خوای جایی که من هستم باشی، وگرنه چرا باید نشونه‌ت رو جایی بذاری که من می‌خواستم نشونه بذارم که اتفاقن منم پام رو گذاشتم روش.
– راست میگی، اشتباه از من بود، این دفعه می‌رینم روی سرت که به هیچ‌وجه سوءتفاهم نشه.

(بچه‌ها سر به سر هم می‌ذارن، وگرنه جونشون واسه هم در میره.)

الهی شکرت…

به اندازهٔ بود باید نمود
خجالت نبرد آن که ننمود و بود

اگر کوتهیْ پای چوبین مبند
که در چشم طفلان نمایی بلند

منه جان من آب زر بر پشیز
که صراف دانا نگیرد به چیز

زر اندودگان را به آتش برند
پدید آید آنگه که مس یا زرند

کسانی که فعلت پسندیده‌اند
هنوز از تو نقش برون دیده‌اند

سعدی جانم همه‌ی این حرف‌های قشنگ را به این زیبایی گفته است که بگوید «گوزِ شور نیا.»

حالا شما قضاوت کنید؛ استاد سخن منم که در سه کلمه بحث را جمع کرده‌ام یا سعدی جان؟ دایره‌ی لغات من وسیع‌تر است یا ایشان؟ اثرگذاری حرف من بر جامعه بیشتر است یا حرف ایشان؟ سخن من قابل‌فهم‌تر است یا سخن ایشان؟

(مصداق بارز گوز شور آمدن همین است.)

به این می‌اندیشم که اگر کلامی را می‌خوانم اما به کار نمی‌بندم بهتر است وقتم را صرف کار مفرح‌تری کنم؛ مثلن بنشینم به تخمه شکستن و غیبت کردن.

واقعن چه اندازه بلدم به اندازه‌ی بودنم باشم و سعی نکنم با پای چوبین خود را بلندتر از آنچه هستم نشان دهم؟

نمی‌دانم، اما این را می‌دانم که کم نبوده زمان‌هایی که ادا درآورده‌ام و سعی کرده‌ام پشیز را با آبکاری زر به خودم و دیگران بفروشم. ظاهرن چندان موفق نیستم در خواندن و به کار بستن، پس امیدوارم تخمه‌اش تازه و خوش‌مغز باشد.

الهی شکرت…

تازگی‌ فیلم سوراخ کردن گوش دختری هشت‌ساله را دیدم؛ مادرش دستش را گرفته بود و سعی می‌کرد به او آرامش بدهد، خانمی که قرار بود کار را انجام دهد می‌گفت هر وقت که تو بخواهی انجامش می‌دهیم، به من اعتماد کن، اول آرام شروع می‌کنم و بعد سریع تمامش می‌کنم و توضیح می‌داد که بسته‌بندی استریل است و فلان، خانمی که فیلم می‌گرفت می‌گفت قول می‌دهم که به خاطر بافت نرم گوش درد ندارد.

به هر حال دختر اعلام آمادگی کرد و اولین گوشش با یک حرکت سریع سوراخ شد و گوشواره‌ای به شکل یک گل ظریف در آن قرار گرفت، دومین گوش هم سوراخ شد و تمام. خانمی که کار انجام می‌داد شروع به رقصیدن کرد، همه به بچه تبریک می‌گفتند، آینه را به دستش دادند که گوشواره‌‌اش را ببیند. ده‌ها پیام تبریک هم که از این طرف و آن طرف دریافت کرد.

فکر کردم به اینکه گوش ما را وقتی که سه یا چهار ساله بودیم سوراخ کردند، البته با سوزن و به جای آن گل ظریفْ یک نخ از گوشمان آویزان بود که شاید تا یک سال بعد هم آن یک تکه نخ در گوشمان بود (در عکس‌ها هم پیداست)، خیلی هم بعید است که کسی کمترین اعتنایی به آن نخ کرده باشد و تبریکی گفته باشد یا رقص و پایکوبی کرده باشد.

ما مهم نبودیم یا سوراخ کردن گوش مهم نبود؟

(از جمله سوالاتِ فسلفیِ یک نسلِ طفلکی)

الهی شکرت…

قدیمی‌ها زندگی را به مراتب ساده‌تر می‌گرفتند؛ مثلن خانم فروهر یک جایی می‌گوید «ای خدا، بازم… دلمُ دارم می‌بازم، حس می‌‌کنم دوباره عاشقِ عاشق هستم.» آنها مکرر عاشق و فارغ می‌شدند، درحالیکه ما برای یک بار عاشق شدن آنقدر همه چیز را می‌سنجیم که حوصله‌ی عشق از ما سر می‌رود.

قدیمی‌ها آنقدر گشاده‌دل بودند که دغدغه‌هایشان هیچ تناسبی با اوضاعشان نداشت؛ مثلن بعد از بارها دل‌باختن و عاشقِ‌ عاشق شدن تازه می‌گفتند «می‌ترسم این عاشقی، یه کاری بده به دستم.» نه عزیزم، اصلن نترس، چیزی نمی‌تواند کاری دست تو بدهد، تو خودت کاری هستی که دست دیگران داده می‌شود.

چرا راه دور می‌رویم؛ من پای حرف‌های پدر جانم که می‌نشینم می‌بینم که خاک تهران را از شهر‌ری تا لواسانات به توبره کشیده است و نه تنها ککش نگزیده بلکه از جمله حسرت‌هایش این است که چرا کم‌کاری داشته. حالا ما اگر فقط سر قرارمان دیر برسیم به عنوان تنبیهْ خودمان را به تخت می‌بندیم و اعتصاب غذا می‌کنیم تا دفعه‌ی دیگر یادمان بماند زودتر حرکت کنیم.

قدیمی‌ها همین ترانه‌ها را گوش می‌کردند که بر وسعت دلشان افزوده می‌شد. حالا چیزهایی که ما گوش می‌کنیم از این قبیل هستند:

«دلم می‌خواد بخندم اما خنده‌هام پر از غمه،
من خوابم نمی‌بره دیگه خوابم نمی‌بره…»

طبیعی نیست که ما مشکل بی‌خوابی داشته باشیم؟ هست دیگر.

قدیمی‌ها با یک دست جگر و دل‌ و‌ قلوه غم را از دلشان بیرون می‌کردند:

«دل بخور غصه نخور غصه دلا خون می‌کنه
خنده کن خنده چه زود غصه را بیرون می‌کنه
دل کباب جیگر کباب دل بی‌دلبر کباب»

من در خلال تحقیقات عمیق و دقیق جامعه‌شناسی به این نتیجه رسیده‌ام که ترانه‌هایمان مشکل دارند نه خودمان. والسلام.

و الهی شکرت…

پاتوق پیتزاخوری‌های جوانی‌ام تبدیل به یک خرابه شده است. حالا نه اینکه من آدم پاتوق‌داری بوده باشم، در کل دوران دانشجویی‌ مثلن پنج بار پیتزا خورده‌ام که چهار بارش آنجا بوده، در سطح من پاتوق به حساب می‌آید. متاسفانه بی‌عرضه‌تر از آن بودم که یک پاتوق واقعی داشته باشم، حتی نتوانستم خانه‌ام را تبدیل به پاتوق کنم، با اینکه در خانه‌ی دانشجویی تقریبن تنها زندگی می‌کردم اما نه پسری را به خانه آوردم، نه پارتی گرفتم، نه مواد مصرف کردم، فقط خیلی زیاد دوش گرفتم. (وقتی هیچکدام از آن کارها را نمی‌کردم چه نیازی به این همه دوش گرفتن بود؟ این مرضِ هر روز دوش گرفتن از همان دوران به سرم افتاد، فکر کنم از بیکاری بوده باشد.)

به هر حال، خراب شدنِ همان بچه‌پاتوقی که داشتم احساس عجیبی دارد؛ انگار که بخشی از گذشته‌ی من برای کسی مهم نیست و رهایش کرده‌اند تا خراب شود. این هم از همان مرض «خودمهم‌پنداری» نشأت می‌گیرد،‌ انگار که قرار بوده برای کسی مهم باشد.

اما پاتوق‌ داشتن همیشه برایم عجیب‌و‌غریب بوده است؛ چون چیزی شبیه به تکرار کردن خودت است. وقتی همیشه به همان مکان قبلی می‌روی انگار خودت را تکرار می‌کنی،‌ انگار که این همان روز قبل و روز‌های قبل‌تر است.

زندگیِ آدمیزاد به قدر کفایت پاتوق‌‌مند است؛ محل تحصیل، محل کار، محل زندگی،‌ چرا باید محل تفریحمان هم گرفتار تکرار شود؟ البته بهتر که نگاه می‌کنم می‌بینم همین‌جا هم خودش یک جور پاتوق است، حمام که دیگر سردسته‌ی پاتوق‌هاست، اما ملال‌آورترین پاتوقِ آدمیزاد مغزش است؛ سال‌هاست که حتی مِنو را تغییر نداده است؛ همان حرف‌های همیشگی را می‌زند و همان سناریو‌های همیشگی را دنبال می‌کند.

مغزْ تکرار مکررات می‌کند به تکراری‌ترین حالت ممکن و عجیب است که ما این تکرار را تاب می‌آوریم و دوباره و دوباره به مغز برمی‌گردیم؛ نه فقط روزی یک بار یا چند روزی یک‌ بار، بلکه هر لحظه و همیشه آنجا هستیم. به نظرم خراب شدن پاتوق‌ها خوشایند است؛ چون فرصتی می‌سازد برای آزمودن چیزی تازه.

(مغز جان، حالا کجا بریم پیتزا بخوریم؟)

الهی شکرت…

در دوره‌ای از زندگی باید انگلیسی‌ام را تقویت می‌کردم، طبق معمول به معلم خصوصی روی آوردم (کلن زیاد حوصله‌ام به کارهای عمومی نمی‌گیرد، می‌خواهم زود بروم سر اصل مطلب، یا شاید هم می‌خواهم توجه را معطوفِ خودم بدانم). معلمم را از چندین سال قبل در کلاس‌های عمومی می‌شناختم، هم‌سن خودم بود اما طوری در کارش استاد بود که هنوز نظیرش را در این حوزه ندیده‌ام.

او که رشد حلزون‌وار مرا در طی چند سال دیده بود این بار با حیرت از علت پیشرفتم سوال کرد. گفتم همکارانم خارجی‌آدم هستند و این توفیق اجباری سبب شده است تکانی به خودم بدهم.

دومین جلسه‌ی کلاس به او گفتم بیا هدفی را که به خاطرش به اینجا آمده‌ام آنقدرها هم جدی نگیریم و به جاده‌ای دلگشا‌تر بزنیم که همانا جاده‌ی ناسزا و دشنام است. برگه‌ای جلویش گذاشتم و گفتم هر چه فحش بلدی بنویس. انگار که به بانک زده باشی و بگویی هر چه پول داری بریز در این ساک.

او هم که کلن اهل جاده‌های دلگشا بود مقاومت نکرد و برگه را پشت و رو پر کرد و چند برگه‌ی دیگر را هم به آن افزود و جلسات بعدی را هم کم و بیش پیچاند و من ماندم و چند برگه دشنام و گزارشی که باید به شرکت از روند پیشرفتم می‌دادم که الحق هم گزارش‌کردنی بود.

به خودم دلداری می‌دادم که آمدیم و پایمان به مملکت غریب باز شد و یک نفر بی‌هوا فحشمان داد، نباید بلد باشیم یک فاک یا فاکینگ ناقابل نثارش کنیم؟ پس شروع کردم به تمرین فحش‌ورزی در قالب سناریوهای مختلف.

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم سرمایه‌گذاری بدی هم نبود، چون آن کار و آن همکارها رفتند اما من هنوز چندتایی فحش بلدم که با آنها گلیمم را از وسط دعوا بیرون بکشم. حالا فقط یک مشکل کوچک وجود دارد؛ اینکه چگونه یک دعوا در مملکت غریب جور کنیم که مهارت‌های فاخرمان بلااستفاده نمانند؟

الهی شکرت…