خودزیستی درباره‌ی «اصیل زیستن» است. درباره‌ی «خود بودن» و ذات یکتای خود را زندگی کردن.

 

 


بعضی‌ها طوری با شوخی‌ها مواجه می‌شوند که آدم فکر‌ می‌کند خانواده‌هایشان احتمالن از دل کتابهای تعلیمات اجتماعی بیرون آمده‌اند؛ همانقدر اتوکشیده و منظم و داخل کادربندی به طوریکه همگی در یک کیف سامسونت جا می‌شوند. انگار که هرگز کسی سربه‌سر کسی نگذاشته است و حرف مسخره یا خنده‌داری به دیگری نزده است.

شاید هم واقعن اینطور بوده باشد و ایرادی هم وارد نیست، اما شخصن تجربه کرده‌ام که اگر فقط کمی وا بدهی و بگذاری شوخی‌ها به تو نزدیک شوند و بعد خودت هم شروع کنی به مسخره‌کردن اوضاع پیرامونت (به ویژه آن قسمت‌هایی که سخت‌تر به نظر می‌رسند) نرم‌نرمک می‌فهمی که زبان زندگی زبان شوخ‌طبعی است. دنیا دلش می‌خواهد سربه‌سرت بگذارد و هر چه تو باجنبه‌تر باشی به تو ساده‌تر می‌گیرد.

اما اگر خودت را سفت نگه داری، کم‌کم کار را به شوخی‌های دستی و زمخت می‌کشاند. از نظر خودش هنوز دارد شوخی می‌کند فقط تو خودت را سفت گرفته‌ای و نمی‌گذاری این سوزن راحت در عضله فرو برود.

این را منی می‌گویم که «خود‌مهم‌پنداری‌ام» نگذاشته است به خیلی از شوخی‌ها بخندم، چه رسد به اینکه خودم اهل شوخی‌کردن باشم. اما هر جا که زبان طنز زندگی را فهمیده‌ام و توانسته‌ام بخندم به شوخی‌هایش، آنجا سهل گذشته است و در مقابل هر جا که تصور کرده‌ام خندیدنْ کار آدم‌های جلف و سبکسر است، دنیا شلوار را (گاهی هم دامن را)‌ از پایم درآورده است و مرا عریان در میانه‌ی زندگی رها کرده است تا دریابم که نباید این دورهمی دلچسبِ دنیا را با جدیت‌ بی‌مایه‌ام تبدیل به فضایی خشک و بی‌روح نمایم.

الهی شکرت…

آدم‌هایی را می‌شناسم که به‌هیچ‌عنوان حاضر نیستند غذای سرد را در دهانشان بگذارند و در هر شرایطی، حتی در بیمارستان و قطار هم به دنبال وسیله‌‌ای برای گرم کردن غذا می‌گردند. اما به چشم دیده‌ام که وقتی مجبور شدند، ساندویچی که دو سه ساعت قبل از فریزر درآمده بود و محتویاتش هنوز کاملن یخ‌زده بود خوردند.

در مورد خودم باید بگویم که در خانه هفت جعبه‌ دستمال کاغذی دارم که مکرر پر و خالی می‌شوند، اما در کارگاه که از دستمال خبری نبود دست‌هایم را با لباسم خشک می‌کردم و برمی‌گشتم سر کار.

به جد می‌کوشم دهانم را به روی هر تعریف و یا هر نوع جهان‌بینی که می‌خواهد بگوید من فلان‌ مدل آدم هستم بسته نگاه دارم، تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که تا کنون فلان مدل آدم بوده‌ام، اما خدا می‌داند که حتی در موقعیت مشابه بعدی چگونه آدمی خواهم بود.

وقتی به گذشته می‌نگرم به خود می‌گویم «چطور جرأت می‌کردی خودت را تعریف کنی آن هم با ادله‌ی ضعیفی که برخواسته از یک تجربه‌ی زیسته‌ی ناقص بوده‌اند؟» جهان‌بینی صرفن یک الگوسازی است که قرار است قدری از ابهامات بکاهد اما نمی‌تواند قطعیتی به دست دهد، چرا که تو هنوز مضطر نشده‌ای تا بتوانی ادعا کنی که چه اندازه خودت را می‌شناسی. شاید هم هزار بار به جهان‌بینی‌ات پایبند بوده باشی اما تو هنوز تمام آنچه می‌شده از جهان دید را ندیده‌‌ای، پس معلوم نیست که در هزار و یکمین بار به آن پایبند بمانی.

اصلن جهان‌بینی می‌سازی که چه بشود؟ دنیا کم چهارچوب و دسته‌بندی دارد که تو هم اصرار داری خودت را در یک چهارچوب و دسته‌بندی تازه قرار دهی؟ معنایش این نیست که به «دروغ نگفتن» پایبند نباشی، معنایش این است که خودت را آدمی صادق نپنداری.

همواره خودم را آدمی امیدوار و قوی می‌پنداشتم، اما وقتی پشت در آی‌سی‌یو روی زمین نشسته بودم از امیدوار بودن دست کشیدم و چندی بعدش هم از قوی بودن.

تعریفی که از خودت داری به قدرِ همین پنداشتن و بعد دست کشیدن از یک پنداره ضعیف و ناقص است.

خنده‌دار اینجاست که اگر دفعه‌ی بعدی که اصرار به گرم کردن غذا دارند به رویشان بیاوری که قبلن ساندویچ یخ‌زده را خورده‌اند حاضر نیستند بپذیرند که جهان‌بینی‌شان می‌تواند سوراخ داشته باشد و از آن سوراخ باورهای ناقص‌شان نشت کند. این موقعیت‌ها را استثنائاتی می‌پندارند که در هر تعریفی ممکن است بگنجند؛ دقیقن همان‌طور که می‌شود دروغ مصلحتی گفت و هنوز خود را صادق شمرد.

«من آدم صادقی نیستم، هرچند می‌کوشم که دروغ نگویم.» قرار نیست این تعریف برای من راه فراری بسازد که اگر یک جایی امکانش نبود صادق نباشم، اگر کسی جهان‌بینی‌‌اش را با این فرض بسازد که به طریقی از آن شانه خالی کند که مثل یک رژیم گرفتن ناقص است که هرگز تو را به وزن ایده‌آل نخواهد رساند.

در واقع می‌کوشم به خاطر داشته باشم که تعاریف (به‌ویژه آنهایی که از ما تصویر خوشایندی می‌سازند) اغلب ناکامل‌ و ناآزموده‌اند. در واقع بیشتر چیزی هستند که دلمان می‌خواهد باشیم نه آن چیزی که واقعن هستیم.

الهی شکرت…

۱. به خداوند اعتماد کن؛ او تو را تا اینجا نیاورده است که اینجا رها کند.

۲. به یاد داشته باش که زندگی در این جهان بسیار بسیار کوتاه‌ است.

۳. مهم نیست که چه شغلی داشته باشی یا چه میزان درآمدی، مهم این است که هر روز (تکرار می‌‌کنم هر روز) سبک زندگی مورد علاقه‌ات را زندگی کنی، این اصالتِ تو را می‌سازد.

۴. عقلِ کل نباش؛ به هیچ‌کس نظر نده و نصیحت نکن، حتی اگر پرسیدند باز هم فقط در جهت ایجاد حال خوب صحبت کن، مطمئن باش که هیچ‌کس طبق نظرات تو زندگی نخواهد کرد، پس از این بازی بیرون بیا.

۵. با خودت قشنگ حرف بزن.

۶. هر روز مراقبه کن و کمک کن تا هیاهوی درونی‌ات آرام بگیرد.

۷. در هیچ کاری تدبیر نکن؛ کار این لحظه‌ات را به خوبی انجام بده و باقی را به خداوند واگذار کن.

۸. اگر می‌توانی به دیگران کمک کن.

۹. هرگز دروغ نگو؛ با هر تبعاتی که گفتنِ حقیقت در پی داشته باشد.

۱۰. نوشتن و خواندن را مثل غذا خوردن بدان، مگر می‌شود یک روز غذا نخوری؟

الهی شکرت…

در میان ده‌ها تعمیرگاه گیربکس و صافکاری و تنظیم باد و چه و چه یک «قرمه‌سبزی» هم هست؛ رستورانی که تابلوی قرمه‌سبزی‌اش چشمک می‌زند، بعد هم عبارت «همراه با برنج ایرانی» آهسته آهسته از آن رد می‌شود.

آیا دلم قرمه‌سبزی می‌خواهد؟ نه، برنج نمی‌خورم، پس هیچ خورشی برایم جذاب نیست. سه سال بیشتر شده است که برنج نمی‌خورم و آب از آب تکان نخورده است. یک زمانی همین قرمه‌سبزی در صدر لیست غذاهای مورد علاقه‌ام بود، حالا بخشی از خاطراتم شده است.

چیزهای زیادی هستند که یک زمانی فکر می‌کردم بدون آن‌ها نمی‌توانم ادامه دهم یا حداقل دلم نمی‌خواست بدون آن‌ها ادامه دهم اما حالا می‌بینم که زنده‌ام و ادامه می‌دهم. چیزهایی هم بوده‌اند که نمی‌خواستم با آن‌ها ادامه دهم اما بعدن جزء علائقم شدند.

اغلب می‌اندیشم که خودم را هیچ نمی‌شناسم؛ نمی‌دانم مرزهایم کجا هستند، خواسته و ناخواسته‌‌هایم کدامند، تا کجا می‌توانم پیش بروم و از کدام خط نمی‌توانم پا را فراتر بگذارم. حتی بسیاری چیزها که در تجربه‌ی عینی‌ام حضور دارند هنوز انگار حضور من در آن‌ چیزها روشن و عینی نیست یا حداقل خودم ادراک درستی از چند و چون این حضور ندارم.

آنقدر همه چیز برایم نسبی شده است که دیگر به قیدهایی همچون حتمن و قطعن و مطمئنن و هم‌خانواده‌هایشان احساس نیاز ندارم. تنها چیزی که از آن مطمئنم این است که خواهم مرد، هر اطمینانی به جز این در نظرم ساده‌لوحانه و حتی ترسناک شده است. آری، قطعیت ترسناک است؛ چون شگفتی را از زندگی می‌گیرد. وقتی می‌گویی قطعن این‌طور است یعنی اجازه نمی‌دهی هیچ طور دیگری باشد و اگر یک طور دیگری بشود با آن می‌ستیزی.

معنایش سرگردانی در صحرای زندگی نیست، بلکه معنایش دست کشیدن از اقتدا کردن به استدلال‌های ناقص یک ذهن ناکامل است. جهان‌بینی امروزم هیچ بهتر از آنچه در نوجوانی باورش داشتم نیست، آن زمان می‌جنگیدم تا به همه ثابت کنم که نگاه من به جهان درست‌ترین نگاه است، امروز می‌فهمم که آنچه مشکل دارد یک جهان‌بینی ناقص نیست، بلکه باور به کامل بودنش و سپس تقلا برای اثبات این کمال به خودت و دیگران است که مشکل‌زاست.

ذهن به دنبال قطعیت است اما ذات شگفت‌انگیز زندگی قائم به نسبیت است؛ همان‌طور که بسته به زاویه‌ی دوربین می‌توان از یک سوژه‌ی ثابت ده‌ها عکس متفاوت گرفت.

«ممکن بودن» چیزیست که به زندگی روح می‌بخشد و کاش قلبم باز باشد به روی هر امکانی.

الهی شکرت‌…

چشم دوخته بود به منظره‌‌ای که می‌رفت تا در تاریکی شب کاملن از نظر پنهان شود. پلک هم نمی‌زد، نمی‌خواست آخرین لحظه‌هایش را از دست بدهد؛ درختان نارنج که سنگین شده بودند از وزن بچه‌نارنج‌ها‌، چند کاج بلند که فقط بالای سرشان شاخ و برگ داشت و باقی را زده بودند، درختان لُخت تبریزی، مه غلیظ روی کوه‌های روبرو، گرمای مطبوع بخاری از زیر پا و صدای اذان از همین حوالی.

هنوز اذان تمام نشده بود که تمام این صحنه در تاریکی فرو رفت؛ تاریکی فروبرنده‌ی هر چیزی در درون خود است، کافیست چند لحظه به او فرصت دهی تا همه چیز را ببلعد، تاریکی هجوم‌آورنده است، اگر به سمت تاریکی بروی او هم به سمت تو می‌آید. تاریکی منفعل و ساکن نیست؛ راه می‌رود، حرف می‌زند، چیزها را جابه‌جا می‌کند، گاهی خوشحالت می‌کند و گاهی می‌ترساندت، گاهی قلدر است و گاهی آرام. گاهی نوجوانی شلخته و خودسر است و گاهی میانسالی صبور و الهام‌بخش و گاهی هم جوانی پر شور و شهوت.

اما بیش از همه‌ی این‌ها شوخ است؛ شوخ‌طبعیِ تاریکی همواره آدم را به خنده می‌اندازد؛ شیر آب را باز کرده بودم که ناگهان تاریکی محض شد، حالا آب را پیدا نمی‌کردم، آب کجا می‌توانست رفته باشد؟ دستم در تاریکی به دنبال مسیر آب می‌گشت، انگار که تاریکی آب را قایم کرده بود تا سر‌به‌سرم بگذارد. تاریکی همیشه سرِ شوخی را با آدم باز می‌کند؛ مثل مرگ، مثل زمان، مثل خدا و مثل هر چیز دیگری در این جهان. همه می‌کوشند انسان را از جدیت مسخره‌اش جدا کنند، می‌کوشند که او دست از کوشیدنِ بی‌ثمر بردارد. اما انسان به سرعت چیزی می‌افروزد تا تاریکی را از خود براند. انسان حوصله‌ی طنّازی تاریکی را ندارد و ترجیح می‌دهد به دنیای جدی و کسل‌کننده‌ی خود بازگردد.

واقعن از کی انسان در حضور تاریکی این اندازه معذب شد ‌و نتوانست به شوخی‌هایش بخندد و به صرافتِ انکار کردنش افتاد و گفت تاریکی در ذات وجود ندارد و معنایش نبودنِ نور است؟ نیازی به این همه آسمان و ریسمان نبود، کافی بود فقط یک لبخند بزند.

الهی شکرت…

(دلتنگ‌ترینم برای تو که چهل‌سالگی‌ام را ندیدی و غمگین‌ترینم برای خودم که تصور می‌کردم چهل سالگی باید چیز خوشایندی باشد که باور کن می‌شد اگر می‌ماندی و حالا خدا می‌داند که شمع چند اردیبهشت دیگر را باید با حسرتِ «بی تو چهل ساله شدن» فوت کنم.)

الهی تو را شکر برای چهل سال بودن و تجربه کردن، من این تجربه‌ی بکر را درست همانطور که تو برایم خواستی می‌خواهم؛ بی کم و کاست. می‌دانم که «چگونه زیستنم» هرگز نشانگر قدرشناسی‌ام بر این موهبت نبوده است و شاید هرگز هم نتواند باشد، اما قلبم بر آن عمیقن قدردان است. زندگی همواره برایم بی‌اندازه ارزشمند بوده است؛ می‌دانم که می‌شد مشتی خاک باشم گوشه‌ی زمینی لم‌یزرع، اما امکانِ ادراکِ این حضور به طریقی چنین حیرت‌انگیز به من عطا شده است.

حالا چهل‌شدگی و چهل‌بودگی را به فال نیک می‌گیرم، می‌دانم که «لطف تو همواره ناگفته‌ی مرا شنوده است*»، پس می‌توانم باقی این شگفتی را هرقدر که باشد به تو واگذار نمایم و خاطرآسوده به تماشای اعجاز تو بنشینم.

*ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتهٔ ما می‌شنود
(مولانا)

الهی شکرت…

بچه‌ای که می‌خواست چنگال را در کون یک نفر فرو کند به خاطر دارید؟ اگر یادتان رفته یا نخوانده‌اید اینجا بخوانید.

این بچه متاسفانه اسم خاصی دارد که اگر بگویم تا هفت آبادی این طرف و آن طرف همه می‌فهمند در مورد چه کسی می‌گویم، و چون ممکن است یک زمانی پای خانواده به اینجا باز شود اجازه دهید اسمش را بگذارم سمیرا (اسم دوم خودم که به کسی هم برنخورد).

به خواهرم گفتم هر سال که بزرگتر می‌شوی بی‌ادب‌تر می‌شوی به لطف خدا، گفت از الگوی معنوی‌ام «سمیرا» یاد گرفته‌ام. گفتم واقعن سمیرا باید الگوی معنوی همه‌ی ما باشد.

نمی‌دانم چرا یک جور‌هایی خودم را در این بچه می‌بینم، انگار که او «من» را زندگی می‌کند؛ منی که من جرأت زیستنش را نداشته‌ام.

سمیرایی که من بودم با سمیرایی که او هست فرق زیادی دارد، نه اینکه سمیرای خودم را دوست نداشته باشم، چرا، خیلی هم دوستش دارم؛ او کم‌حرف و زودرنج بود، موهای لَخت و پوست روشن مظلوم‌ترش نشان می‌داد، بدغذا بود و از خیلی چیزها می‌ترسید، تا روزی که به مدرسه رفت نمی‌دانست که در شناسنامه اسم دیگری دارد و هاج و واج و با بغضی در گلو به معلمی که غرغرکنان می‌گفت چرا هر چه صدایت می‌زنم جواب نمی‌دهی نگاه می‌کرد. پدر از همان روز اول کلید خانه را به او داده بود و او انگار مسئولیت مهمی بر عهده‌اش گذاشته باشند هرگز کلیدش را فراموش نکرد.

اما این نسخه هم سمیرای جذابی است؛ او می‌تواند چک‌های پدرش را که دست مردم دارد نقد کند، حرف‌ها و رفتارهای آدم‌ها را به یک طرفش حواله دهد، بلندبلند بخندد، هزار هزار سفر برود و سوار ماشین هر غریبه‌ای بشود، عاشق غذا باشد و هفت شکم بزاید که شاید حتی پدر بعضی‌هاشان را به درستی به خاطر نیاورد و این قصه را با قهقهه تعریف کند.

وقتی به او گفتم «قشنگم، بیا چاقو رو بده به من، خطرناکه.» مستقیم آمد پیشم و چاقو را داد و گفت «چقدر دوست دارم وقتی بهم میگی قشنگم.»

این سمیرا می‌تواند جماعتی را ببرد لب چشمه و تشنه برگرداند.

او همان است که سعدی درباره‌اش گفته است:

ای بر در سرایتْ غوغای عشقبازان
همچون بر آبِ شیرینْ آشوبِ کاروانی

تو فارغی و عشقتْ بازیچه می‌نماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

الهی شکرت…

لاک‌پشت و حلزون از کُند‌ترین حیواناتی هستند که می‌شناسیم، به نظرم دلیلش این است که خانه‌شان روی دوششان است، هر کجا احساس ناامنی می‌کنند سریع به خانه می‌روند، هر جا هم خسته می‌شوند باز به خانه می‌روند. ارزشمند‌ترین دارایی آن‌ها همیشه همراهشان است، جایِ امنِ جهان برای آن‌ها خانه‌ایست که پتششان قرار داد. پس آن‌ها نگران چیزی نیستند و عجله‌ای برای رفتن ندارند.

نگرانی‌ها و شتاب‌زدگی‌های ما عمومن برای رسیدن به جایی امن و آرام است، ما به دنبال احساس امنیت هستیم، اما نمی‌توانیم خانه‌مان را بر دوشمان بگذاریم و همه جا با خود ببریم، بنابراین سرگردان و مضطربیم، انگار هیچ کجا آرام و قرار نداریم.

اما ما که لاک‌پشت و حلزون نیستیم، اگر هم واقعن می‌توانستیم خانه‌مان را پشتمان بگذاریم باز هم آرام نبودیم.

ما نه با خانه‌ی همراهمان بلکه با همراهی دلمان آرام می‌گیریم، ما قرار نداریم چون دلمان را با خود نمی‌بریم، معلوم نیست آن را کجا جا گذاشته‌ایم و حالا ناگزیریم به تحمل اضطراب و شتاب و عتاب و عذاب.

برویم دلمان را بیابیم و پس از آن همه جا با خود ببریمش، آن‌وقت خواهیم دیدی که نیازی به تعجیل نداریم چون ارزشمندترین دارایی‌مان حالا دیگر همراهمان است.

الهی شکرت…

به خودم که نگاه می‌کنم می‌بینم مثلن به جای اینکه شخصیتم را در رانندگی ارتقاء دهم، محل دوربین‌ها را شناسایی می‌کنم. مدت‌هاست که می‌دانم هیچ و هیچ بهتر از دیگران نیستم. از آن مهم‌تر می‌دانم که بی‌فایده‌ترین کار جهان این است که سعی کنم خودم را بهتر از آنچه هستم نشان دهم، نه به این دلیل که ممکن است نسخه‌ای غیرواقعی از من را به دیگران نشان دهد، بلکه بیشتر به این دلیل که ممکن است خودم این نسخه را باور کنم. اگر در این یک زندگی که می‌گذرانم به قدرِ صادق بودن با خودم جسور نبوده باشم عمر را حیف کرده‌ام.

نتیجه‌ی این صادق بودن باید پرهیز از توصیه و نظر باشد، چرا که وقتی کم و کسریهای خودت را می‌بینی دیگر نمی‌توانی حرف قابل قبولی به دیگری بزنی.

می‌گویند پدری فرزندش را پیش علی برد و از او خواست نصیحتش کند به کمتر خرما خوردن، علی گفت من امروز خیلی خرما خورده‌ام، فردا بچه را بیاور.

من همان خرماخورده‌ای هستم که نمی‌توانم به کسی بگویم خرما نخورد. نه اینکه نگفته باشم، به قدر یک نخلستان خرمانِکوهی و خرماسِتایی کرده‌‌ام و برای دیگران نسخه‌ی خرماخوری و خرماپرهیزی پیچیده‌ام. حالا اما هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که دست از خرماستیزی و خرمادوستی بردار و دهانت را به روی هر نصیحت و نظری بسته نگاه دار که تو نه خرماشناسی و نه از مزاجِ دیگران باخبر.

هرچند که خرماورزی هنوز کامل از سرم نیفتاده است اما می‌کوشم بپرهیزم از این خرمابازیِ بی‌‌ثمر.

الهی شکرت…

زن میانسالِ زیبا و جذاب روبرویم نشسته است و از ناکامی در تحقق رویاهای جوانی‌اش می‌گوید؛ از اینکه به هر کاری علاقه داشته به دلیل مخالفت خانواده و شرایط نتوانسته است به آن بپردازد و اینکه تنها کاری که با سماجت به سرانجام رسانده شغل معلمی بوده که بالاخره در آن بازنشست شده است.

گفتم همین‌که شما دست از رویا ساختن برنداشته‌اید سبب شده است که تبدیل به شخصی پیش‌رو شوید که بقیه به دنبال شما می‌آیند؛ وقتی هیچ‌کس یوگا را نمی‌شناخت شما یوگا می‌کردید، کلاس زبان می‌رفتید و حالا هم همیشه سفر می‌روید و دوستانتان به هوای شما جرأت پیدا می‌کنند پا به سفر بگذارند… احساس کردم کمی دلش قرص شد.

امروز می‌دانم که تنها مانع در مسیر من خودم هستم و نه چیزی دیگر، اما در عین حال می‌دانم که حسرتْ بار سنگینی بر قلب آدمی می‌گذارد. قرار نیست نگرش آدم‌های اطرافم تغییر کند، آن‌ها را با هر نگرشی که دارند دوست دارم و می‌دانم که چند جمله‌ی ساده می‌تواند قدری از بار سنگینِ حسرت را از قلب آن‌ها بردارد.

به خودم هم می‌گویم که اگر انجام ندادی توانت همین بود یا خواسته‌ات همین بود، شاید هم اصلن تنبلی کردی اما اشکالی ندارد، هر کاری در هر سنی که انجام شود حال و هوای تازه‌ای می‌آفریند؛ اگر در هجده سالگی ساز زدن را شروع کنی یک جوری لذت می‌بری و در چهل سالگی جور دیگری. به هر حال لذت‌بردن همواره امکان‌پذیر است و فقط شکل و صورتش تغییر می‌کند.

به فرض که امروز شروع کنی و عمرت قد ندهد که کاملش کنی، اگر ده سال قبل هم شروع می‌کردی مطمئن نبودی که عمرت قد می‌دهد یا نه. پس چرا باید حتی ذره‌ای نگران دیر شدن باشی؟

بار حسرت را زمین بگذار تا بتوانی قدری نفس بکشی، این بارِ سنگین نمی‌گذارد حتی یک متر جلوتر بروی. کیسه‌‌ای سنگین از سنگ و کلوخ پشتت انداخته‌ای و به قدر یک عمر باری کاملن بی‌ثمر را حمل می‌کنی. کیسه را باز کن و ببین که در آن هیچ چیز ارزشمندی نیست. حالا آن را بینداز و سبک پیش برو.

الهی شکرت…