خودزیستی درباره‌ی «اصیل زیستن» است. درباره‌ی «خود بودن» و ذات یکتای خود را زندگی کردن.

 

 


در یخچالش فقط سس پیدا می‌شد و یخ. می‌گفت به کوفت هم اگر یک سس خوب بزنی قابل خوردن می‌شود. حاضر بود کوفتِ سس‌دار بخورد اما آشپزی نکند. واقعن چه کاری در جهان سخت‌تر از آشپزی کردن است؟ «دوباره آشپزی کردن.»

اینکه می‌گویند فقط مرگ چاره ندارد از اساس بی‌پایه است، شکم هم چاره ندارد، یک جوری باید پرش کرد، اما مرگ یک بار اتفاق می‌افتد و تمام می‌شود، ولی شکم را روزی سه وعده باید پر کرد.

حالا یک ماهی هم آمده است داخل یخچال؛ ماهی با پولک و سر و دم و تمام متعلقات، پولک‌هایی که هنوز برق می‌زنند و چشمانی که برق نمی‌زنند اما بدجوری می‌نگرند. نکند فکر می‌کند که کار اوست؟ نکند به فکر انتقام باشد؟

حالا درِ یخچال را که باز می‌کند انگار غریبه‌ای آنجا نشسته و زل زده است به او. حتی وقتی یخچال را باز نمی‌کند باز هم او را می‌بیند، نگاهش همه جا هست.

آخر چه کسی برای دیگری ماهی هدیه می‌برد؟ آن هم با این هیبت و شکل و شمایل، همینقدر نزدیک به زنده‌بودن.

حالا باید با آن چه کند؟ شاید اگر به آب برساندش دوباره جان بگیرد؟ هر چه نباشد تمام مدت در یخچال بوده، سردخانه شاید زنده نگهش داشته باشد، بدجوری زنده به نظر می‌رسد، طوریکه اگر در آب بود شاید انقدر زنده نمی‌نمود.

اگر جواب نداد باید نقشه‌ی دیگری در سر داشته باشد، دیگر آن موقع نمی‌شود به یخچال بازش‌گرداند.

پس چه کند؟ سس بزند؟

لازم نیست، گربه‌ها که سس نمی‌خورند.

 

الهی شکرت…

«آسایشگاه جایی است که آدم در آنجا به آسایش می‌رسد؛ پس چرا اسم خانه‌هایمان آسایشگاه نیست؟
چرا آدم برای رسیدن به جایی که در آنجا آسایش داشته باشد مجبور است خودش را به دیوانگی بزند یا واقعن دیوانه شود؟
چرا نمی‌شود قبل از دیوانه‌شدن به آسایشگاه رسید؟
آیا می‌شود دیوانه نبود اما آسایش داشت؟ کجا؟»

مغزم سوالات بیهوده می‌پرسد از منی که در مرز میان دیوانگی و خانه مانده‌ام؛ نمی‌دانم پایم را بگذارم آن طرف در که برسم به آسایشگاه یا بمانم در دیوانگی خانگی.

فهمیده‌ام که آدم‌ها می‌توانند در کمتر از پانزده دقیقه به اندازه‌ی یک سال نق بزنند.
فهمیده‌ام که در کمتر از چند دقیقه نزدیکترین روابط می‌توانند برای همیشه از هم بپاشند.
فهمیده‌ام که در یک لحظه زندگی از انسان ستانده می‌شود.
فهمیده‌ام که طی کردن فاصله‌ی میان خانه تا دیوانگی به قدر طی کردن یک قدم است.
فهمیده‌ام که آسایش ممکن است نه در خانه باشد نه در دیوانگی.

اما چیزی که نفهمیده‌ام این است که آسایشگاه واقعن کجاست؟

 

الهی شکرت…

انگشت‌‌هایش ریختند زمین و وقتی خواست برشان دارد دید که هیچ انگشتی ندارد و بدون انگشت نمی‌توانست انگشت‌ها را بردارد. بدون انگشت نمی‌شود هیچ چیزی را برداشت. اگر انگشت‌هایت بریزند دیگر باید قیدشان را بزنی.

– اصلن چه شد که انگشت‌هایش ریختند؟

– شل شده بودند.

– نمی‌شد سفتشان کند که نریزند؟

– زیادی کار کشیده بود ازشان، هرز شده بودند، دیگر سفت نمی‌شدند.

– بالاخره باید یک راهی برای سفت کردن انگشت‌های شل شده باشد، شاید بتوان واشِری اضافه کرد.

– فکر می‌کنی اضافه نکرده بود؟ دیگر از واشر هم کاری برنمی‌آمد.

– حالا چی؟

– نباید می‌گذاشت کار به اینجا بکشد.

– حالا که رسیده است.

– گفتم که باید قیدشان را بزند.

– نمی‌شود از کسی کمک بگیرد؟

– نگاه کن، هیچ‌کس انگشت ندارد. او آخرین نفر بود.

 

الهی شکرت…

تکلیفم را با خیلی چیزها به وضوح روشن کرده‌ام، چون می‌دانم که ظرفیتی برای کش‌وقوس‌های حاصل از بلاتکلیفی ندارم؛ مثلن سال‌هاست که پایم را در اینستاگرام نگذاشته‌ام، نه به این دلیل که آدم فرهیخته‌ای هستم، بلکه دقیقن به این دلیل که اصلن فرهیخته نیستم و می‌دانم که نمی‌توانم آنجا باشم و ذهن و عواطفم را مراقبت نمایم. بنابراین باوجودیکه شاید حضور هیچ‌کس به قدر یک عکاس آنجا موجه نباشد اما من زمین این بازیِ معیوب را ترک می‌کنم.

تکلیفم را با خیلی از آدم‌ها هم به همین وضوح روشن کرده‌ام و همین‌طور بسیاری از موقعیت‌ها. با این وجود هنوز جنبه‌های ناروشن زیادی برایم وجود دارند که انرژی‌ام را می‌بلعند.

فکر می‌کنم هیچ چیز به قدر بلاتکلیفی انرژی‌فرسا نیست؛ مثلن می‌دانی که نباید به رابطه‌ای ادامه دهی اما تکلیفش را روشن نمی‌کنی، یا می‌دانی که شغلی مال تو نیست اما با رنجش و فرسودگی ادامه می‌دهی. کم‌کم زندگی تبدیل به بایگانی پرونده‌های بازی می‌شود که دیگر جسارت بستنشان را نداری.

ترس از رویارویی با یک پایان در واقع بیشتر ترس از یک شروع دوباره است؛ با خودمان می‌گوییم اگر به این جریان خاتمه دهم ناچار باید تن به شروعی دوباره بسپارم و من خسته‌تر و ناتوان‌تر از آنم که بتوانم همه چیز را از نو شروع کنم؛ یک شغل تازه که نیازمند یادگیری‌های تازه است، یا یک رابطه‌ی تازه که در آن همه چیز باید از نخستین پله شروع شود.

تصور می‌کنیم انرژی‌ای که باید صرف یک شروع تازه شود بیش از آن چیزیست که ما در اختیار داریم، اما حواسمان به انرژی و توانی که صرف کارکردی معیوب می‌شود نیست که اگر واقعن دست به حساب‌وکتاب ببریم خواهیم دید که این یکی بسیار بیشتر است.

همین امروز تکلیفمان را با دست‌کم یک جنبه‌ی ناروشن زندگیمان معلوم کنیم، حتی اگر تصور می‌کنیم که دیگر توانی برای رفتن به سر خط نداریم؛ اشکالی ندارد، بگذار این جنبه از زندگی به آخر خط رسیده باشد، زندگی بدون آن هم ادامه دارد. اما اگر بخواهی با تلاش و تقلا حفظش کنی نه خودش به ثمر می‌رسد و نه اجازه می‌دهد جنبه‌های دیگر رشد سالمی داشته باشند.

الهی شکرت…

«رفیق کسی است که بدون سوال و جواب بیل را بردارد و جسد را خاک کند.»

به نظرم این دقیق‌ترین و کامل‌ترین تعریف از رفاقت است. این تعریف را از یک خانم خانه‌دار شنیده‌ام که می‌گفت در زندگی‌اش دو رفیق دارد؛ دو نفری که بدون سوال و جواب بیل را برمی‌دارند و جسد را خاک می‌کنند.

چه خوشبخت است کسی که رفیق دارد؛ کسی را دارد که از او نمی‌پرسد چرا مرتکب قتل شده است، فقط جسد را سر‌به‌نیست می‌کند تا رفیقش از آن مهلکه بیرون بیاید. رفیق بودن کار ساده‌ای نیست؛ ما در نزدیکترین فاصله‌ها شک می‌کنیم، زیرسوال می‌بریم، دلزده می‌شویم و پشت دستِ منافعمان بازی می‌کنیم.

من چنین رفیقی نبوده‌ام و قید داشتنِ چنین رفیقی را هم زده‌ام. حالا دیگر می‌دانم که اگر مرتکب قتل شوم فقط خداوند است که بیل را برمی‌دارد و بی‌سوال و جواب جسد را خاک می‌کند. بارها این کار را برایم کرده‌ است بی‌آنکه بپرسد چرا دستم به این خون آغشته شده است. او به من شک نمی‌کند و مرا زیر سوال نمی‌برد، او پناهی امن و حضوری دلگرم‌کننده است؛ رفیق است او و رفاقتش چه کفایت می‌‌کند آدمی را.

 

الهی شکرت…

امروز را خیلی خارجی‌طوری با کروسانی که وسطش پنیر بود و یک فنجان بزرگ قهوه شروع کردم، درحالیکه همزمان پشت کامپیوتر نشسته بودم و خانه هم تمیز و مرتب بود. چه ترکیبی می‌تواند شگفت‌انگیزتر از این باشد؟ به ویژه بعد از دو هفته‌ محرومیت از قهوه‌ی صبحگاهی انگار که با یار دیدار کرده باشی، خوشایند است قطعن.

این روزها در مورد معنای زندگی در ذات آن مرددم، ده‌ها سوال و شک در ذهن و دلم می‌چرخند، به همه چیز شک کرده‌ام، دلتنگی‌هایی به سراغم می‌آیند که واقعی نیستند، به دلیل‌ها می‌اندیشم، مسیرهای طی شده را شخم می‌زنم، نشسته‌ام کف زمین، نه توانی برای برخاستن دارم و نه دلم می‌خواهد دوباره برخیزم، صدای دیگران که می‌کوشند از زمین بلندم کنند مثل زمزمه‌ای در باد است که اصلن به گوشم نمی‌رسد، همه‌ی چراغ‌هایم خاموشند، حتی یک چراغ روشن ندارم، انگار که در مسابقه‌ی آقای نوذری باخته باشم.

«وقتی بدن نه می‌گوید» را کاملن درک می‌کنم. دو روز است که کتف راستم دارد از جا کنده می‌شود. دو روز است خودم را مجبور کرده‌ام کمی نرمش کنم تا شاید بدنم دست از نه گفتن بردارد. دو روز است در نقطه‌ی خاصی از فرش می‌ایستم و «سلام بر خورشید» می‌روم و هر بار یک عدد کنجد را می‌بینم، چه کنجد سمجی است، این همه در حوالی‌اش خودم را هلاک می‌کنم از جایش تکان نمی‌خورد. دوباره به خودم می‌گویم ورزشم که تمام شد برمیدارمش. این بار یادم می‌ماند.

وقتی می‌بینم که ماندنم در «چاتورانگا» غیرممکن شده است می‌فهمم اوضاع خراب‌تر از آن چیزیست که فکرش را می‌کردم. خودم را مجبور می‌کنم «پیچِ مَریچی» را بروم. وقتی از پیچ مریچی می‌گویم منظورم تصویر زیر است؛ توجه کنید که دست مخالف از قسمت جلوی پایی که در وضعیت مریچی (کف پا روی زمین) قرار دارد می‌چرخد و دست موافق را در پشت بدن می‌گیرد. کسانی که این آسانا را انجام داده‌اند می‌دانند که به چه حدی از انعطاف‌پذیری در ستون فقرات و کتف‌ها و حتی عضلات روی پا نیاز است. چهار ماه تلاش کردم تا این آسانا را انجام دهم آن هم بعد از دو سال بی‌وقفه یوگا کردن. حالا اما با هر میزان از آمادگی بدنی می‌توانم انجامش دهم، انگار در حافظه‌ی عضلاتم ذخیره شده است، اما با این بدن ضعیفِ فعلی واقعن با فشار انجام می‌دهم. (عمری اگر باشد در مورد آشتانگا می‌نویسم.)

 

مریچی آسانا | پیچ مریچی | آشتانگا

(عکس را از وب‌سایت خانم سامیا صفایی برداشته‌ام. اسم باکلاسی دارند ایشان.)

 

به خانه‌ی خواهرم رفتم، موقع بیرون آمدن درِ کشویی که ظاهرن خراب است در رفت و صاف افتاد روی ناخن پای راستم که چندین سال است آسیب دیده، آه و درد از نهادم بلند شد، خواهرم که می‌داند ناخنم چقدر دردناک می‌شود اشک می‌ریخت، من اما می‌خندیدم و سر به سرش می‌گذاشتم که موضوع برایش جدی نشود.

در مسیر برگشت یاد استخر افتادم و اشکم سرازیر شد، به استخر که فکر می‌کنم بغضم می‌ترکد؛ برای اینکه مادر را مجبور کنم استخر برود تا درد کمرش بهتر شود یک تابستان کامل همراهش رفتم، پنبه‌ی سفید و کپل من آهسته آهسته در آب راه می‌رفت، هر وقت هم با خانم‌ها مشغول حرف‌زدن می‌شد تذکر می‌دادم که مادر جان تمرکز کن روی کاری که به خاطرش آمده‌ای. مادر گشاده بود به روی هر کاری، به هیچ کاری و هیچ‌ موقعیتی نه نمی‌گفت، هر قدر هم که برایش سخت بود.

اشک‌هایم می‌ریختند، یک نفر از پشت به ماشینم زد. پیاده شدیم، گفتم اشکالی ندارد پیش می‌آید، بچه‌ی کوچک داشتند، دختر واقعن شیرینی به اسم جانا که به رویم می‌خندید و خجالت می‌کشید و صورتش را می‌چرخاند. گفتم جانا خانم، چه قشنگ که من امشب با شما آشنا شدم. به مادر بچه دلداری می‌دادم که نترسید، چیزی نیست. آدم‌های مهربانی آن حوالی بودند که آب دستمان دادند و شیشه‌ها را از خیابان جمع کردند. افسر آمد و روال انجام شد. (می‌توانست خیلی سخت‌تر باشد، می‌دانم و شاکرم.)

همینکه وارد پارکینگ شدم برق رفت، یک دنیا وسیله داشتم، موبایل را به زحمت در دست گرفتم و آن همه وسیله را تا طبقه‌ی سوم آوردم (البته همیشه کارم همین است؛ بدون آسانسور.)

خواستم دستم را بشویم، درحالیکه مایع دستشویی کف دستم بود دیدم آب قطع است. (چرا آدم همیشه اول مایع را برمی‌دارد بعد آب را باز می‌کند؟ اگر برعکسش را انجام بدهی هیچوقت دچار این وضعیت نمی‌شوی.)

گفتم خدایا شوخی دیگری مانده که با من بکنی؟ صبح برایم دان پاشیدی با کروسان و قهوه که باور کنم امروز قرار است دل‌انگیز باشد بعد از آن همه دلگیری؟

آدمی که عزیز از دست می‌دهد دیگر هرگز آدم قبل نمی‌شود، شاید دیگر هرگز حتی آدم هم نشود.

حالا به بخشیدن می‌اندیشم؛ بخشیدن خودم و دیگران، خودم بیش از همه.

ناخن پایم چقدر درد می‌کند. یخ می‌گذارم رویش.

به نظرم بهتر است تلویزیون را خاموش کنم، می‌ترسم خداوند برای سناریوی امروز به همین‌ها اکتفا نکند و هنوز چیزی برای رو کردن داشته باشد، بقیه‌ی سریال امروز را نبینم بهتر است.

الهی، بدون تو نمی‌شود.

بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.

بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.

بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم می‌شود یا نه. 

الهی، تو باش.

همانقدر نزدیک که گفته‌ای باش.

از آن فاصله‌ای که گفته‌ای حتی ذره‌ای دورتر نشو.

اگر می‌شود از آن هم نزدیک‌تر شو؛ «نزدیک‌تر از رگ گردن».

 

الهی شکرت…

وقتی درخت‌ها را پیوند می‌زنند چه کسی خطبه‌ی عقدشان را جاری می‌کند؟ این پیوند کجا ثبت می‌شود؟

دست‌کم یک صیغه‌ای باید جاری شود و یک مهریه‌ای باید مقرر گردد ولو به قدر یک مشت کود پای درخت. رسم و رسومات را که نمی‌شود زیر پا گذاشت.

شنیده‌ام بعضی درخت‌ها آفتاب را مهر پیوندشان می‌کنند، یکی نیست بگوید از کیسه‌ی خلیفه می‌بخشید؟ آن را که خداوند مهر همه کرده است، تو از خودت چه داری که نشانه‌ی مهرت باشد بر این پیوند؟ آن درخت‌ها دقیقن همان‌هایی هستند که می‌گویند مهریه را که داده و که گرفته، آی باید سفت بایستی و بگویی آفتاب را برایم بیاور، تا ببینی چقدر مرد داستان‌اند.

نکند هیچکس خطبه را نمی‌خواند؟ آن‌وقت بار درخت نامشروع می‌شود و خوردنش حرام. تازگی‌ها درخت‌ها هم فاز ازدواج سفید و این حرف‌ها را برداشته‌اند، می‌گویند می‌خواهیم آزاد باشیم و هر وقت نخواستیم پیوند را پس بزنیم. چه حرف‌ها، حرمت‌ها از بین رفته است، دیگر کسی حلال و حرام سرش نمی‌شود.

حالا خوب است که وقتی جدا می‌شوند درخت نَرَک می‌شود و دیگر بار نمی‌دهد، وگرنه معلوم نبود تکلیف بچه‌ها چه می‌شد.

خیلی‌ها هم این وسط دکان باز کرده‌اند؛ عده‌ای به هوای تدارکات و مراسم، بعضی‌ها هم حوزه‌ی درختیه راه انداخته‌اند و «عاقد درخت» تربیت می‌کنند، تازگی‌ها هم که عقد آریایی و این چیزها را مد کرده‌اند.

قدیم‌ها از این خبرها نبود، هیچ درختی حتی جفتش را نمی‌دید، بزرگترها دورادور آن‌ها را به عقد هم در می‌آوردند و حاصلش درختان بارور چند صدساله بود، حالا به یک سال نکشیده زیر پیوندها می‌زنند و فیلشان یاد دوران مجردی می‌کند.

نوه‌هایم می‌گویند تو از دوران عقب‌مانده‌ای، می‌گویند خودت را با تغییرات هماهنگ کن، چیزهایی هم درباره‌ی آزادی بیان و اندیشه و این‌ها می‌گویند. من که این چیزها را نمی‌فهمم، فرقی هم برایم ندارد که به سنت‌ها پایبند باشند یا نه، فقط می‌گویم حالا که سنگ آزادی را به سینه زده‌اند و آن را یافته‌اند لااقل فقط به عشق بله بگویند.

چه فرقی دارد که مهریه‌ خورشید باشد یا یک مشت کود وقتی نه ضامن دوام پیوندشان است و نه دلیل سعادتشان؟ لازم هم نیست عاقدی آنجا باشد، اما عشق که باید باشد؛ اگر عشق باشد پیوندشان حلال است. عقل من همینقدر می‌رسد، دیگر خود دانند.

الهی شکرت…

متاسفانه یا خوشبختانه قوی‌ترین حس من در میان حس‌های پنجگانه، شنوایی است. این را هم شنوایی‌سنجی ثابت کرده است و هم تجربه‌ی زیسته.

در تست شنوایی ضعیف‌ترین صداها را در تمام فرکانس‌ها می‌شنیدم، طوری که تست‌گیرنده با تعجب نگاهم می‌کرد و دست‌آخر هم به شوخی گفت که شما زیادی می‌شنوی.

همین زیادی شنیدن اغلب اوقات روند زندگی و خوابم را مختل می‌کند. صداهای تکرارشونده به ویژه با برخی ضرب‌آهنگ‌های خاص برایم بسیار آزاردهنده می‌شوند و خیلی از موزیک‌ها را اصلن نمی‌توانم گوش دهم.

فقط وقتی نمی‌شنوم که غرق در فکر یا کاری باشم. این را هم بسیار تجربه کرده‌ام.

خیلی اوقات چیزهایی را شنیده‌ام که قرار نبوده بشنوم یا بهتر بوده که نمی‌شنیدم. دردسرهای حاصل از این زیاد شنیدن سبب شده است که در یک کار به استادی برسم: «نشنیده گرفتن آنچه شنیده شده است.»

چهره‌ام حتی به قدر یک خط افتادن گوشه‌ی چشم هم تغییر نمی‌کند و گوینده (گاهی هم گوزنده) را کاملن خیال‌آسوده می‌کند از اینکه من نشنیده‌ام.

تمرین کرده‌ام که وقتی صدایی باعث آزارم است خودم را به جهان دیگری پرتاب کنم و حتی توانسته‌ام برخی از صداها (مثل صدای عبور مکرر ماشین‌ها از خیابان اصلی) را تبدیل به موسیقی متن جهانِ خواب‌هایم کنم.

اما چیزی که همواره حیرت‌زده‌ام می‌کند این است که چطور صداهای موجود در طبیعت هرگز آزارنده نمی‌شوند؟ می‌توان ساعت‌ها به صدای دریا گوش سپرد و خم به ابرو نیاورد، می‌توان صدای هر پرنده‌ای را جداگانه دنبال کرد و از هر کدام لذت ویژه‌ای برد، صدای دلهره‌آور باد، آوای شبانه‌ی جیرجیرک‌ها، صدای پرطنین رودخانه، صدای شهوت‌انگیز رعد‌وبرق، یا صدای نوازشگر باران هر کدام به طریقی گوش‌نوازند.

نمی‌گویم که ما آدم‌ها نتوانسته‌ایم صداهای گوش‌نواز ایجاد کنیم، اتفاقن به نظرم اکثر سازها معجزه‌های دست‌ساز آدمیزادند، یا نمی‌‌گویم که من از آن آدم‌های حساسم که فقط صدای مهربان پیانو برایم قابل شنیدن است، اتفاقن نت‌های کشیده و شفاف گیتار الکتریک همیشه برایم شهوت‌انگیزند، یا صدای پرحجم و پخته‌ی گیتار بیس دلم را می‌لرزاند و صدای درامز و کاخن انگیزه‌های خفته‌ام را بیدار می‌کنند.

با این‌حال هیچ‌ کدامشان را نمی‌شود همیشه شنید، لااقل من نمی‌توانم. اما همیشه می‌توانم در طبیعت باشم و بشنوم و همچنان مشتاق‌تر باشم به شنیدن.

به‌ویژه حالا که سه روز است صدای دستگاه علف‌زنی دمار از روزگارم در آورده است خیلی بیشتر می‌اندیشم به اینکه خداوند همه چیز را طوری هنرمندانه خلق کرده است که نه هرگز از مد می‌افتند، نه گوشخراش می‌شوند و نه تکراری و آزاردهنده.

(کدام حس شما از همه قوی‌تر است که اگر شما را دیدیم حواسمان باشد؟)

الهی شکرت…

دکترها در بیمارستان مرا آدمی منطقی یافته بودند که با موضوع مرگ مواجهه‌ای متین و معقول دارد، از این رو همه چیز را بی‌کم‌و‌کاست به من می‌گفتند. من هم صبورانه فقط گوش می‌کردم، نمی‌خواستم کاری کنم که آنها از موضع روراستی‌شان فاصله بگیرند، چرا که بی‌خبری دردی از ما دوا نمی‌کرد.

یکی از پزشکان که اصالتن ارمنی بود و می‌کوشید حواسش به احوالات درونی من باشد در پاسخ به این سوال که چقدر امید هست، نگاهم کرد و گفت «مریضِ سختی است.»

او کلماتش را با تأمل و دقت انتخاب می‌کرد، چیزی که من به جز در چند نفر که همگی استاد‌هایم بوده و هستند در جهان اطرافم ندیده بودم، خودم هم که مسلمن چنین آدمی نبوده‌ام.

آدم‌هایی که بیشتر می‌خوانند و کلماتْ بیشتر پیش چشمشان هستند وزن آن‌ها را می‌فهمند، بنابراین آن‌ها را بی‌محابا و بی‌گدار به سمت دیگران پرتاب نمی‌کنند.

فرهنگ گفتاری سبب شده است که کلمات را شبیه مشتی سنگ‌ریزه زیر دست و پایمان ببینیم و بی‌هوا آن‌ها را به هر سو پرت کنیم. زورمان می‌رسد دیگر، کلمات مگر چه هستند؟ به قدر یک سنگ‌ریزه‌ی بی‌ارزشند که همه جا فراوان یافت می‌شوند. فوقش شوت می‌کنیم و می‌خورند به صورت کسی یا به شیشه‌ی خانه‌ی کس دیگری، اتفاقی نمی‌افتد که، فِشنگ مَشقی‌اند نه یک فشنگ واقعی. فوقش درد ایجاد می‌کنند یا یک خراش ساده، «چیزی هم که دیگران را نکشد قویترشان می‌‌کند»، پس باید قدردان هم باشند.

واقعن وزن سنگین کلمات را درک نمی‌کنیم و متوجه نیستیم که می‌توانند حفره‌های عمیقی درون دیگران ایجاد کنند.

گاهی هم کلماتمان بزرگ و سنگین نیستند اما بسیار آسیب‌زننده‌اند؛ مثل سنگ کوچکی که قاطی حبوبات باشد و در حین خوردن زیر دندان کسی برود و دندانش را بشکند.

از دیروز به این می‌اندیشم که نکند همین نوشته‌هایم تبدیل به منجنیقی شوند که کلمات سنگ‌مانند را به زندگی مخاطب پرتاب کنند؟ نکند همان فرهنگ گفتاری را با خودم به نوشته‌هایم آورده باشم و حواسم نباشد؟

(مغزم هم مثل خودم زاده‌ی فرهنگ گفتاری است و یکریز حرف می‌زند.)

الهی شکرت…

عضو گروهی هستم متشکل از خودم (قاعدتن) و دو نفر از دوستان بسیار قدیمی. اسم گروه «تنبلان سرخوش» است، روند مناسبات در گروه به این صورت است که یک نفر عکس‌هایی از خودش می‌فرستد و بعد فراموش می‌کند که عکس فرستاده است، دو نفر دیگر هم عکس‌ها را نگاه می‌کنند و بعد فراموش می‌کنند که نگاه کرده‌اند. به این ترتیب روزهای پی‌در‌پی هیچ پیامی رد و بدل نمی‌شود. همه همدیگر را به همین صورت پذیرفته‌اند. انگار که عشق‌بازی زیر لحافِ سنگینِ فراموشی سرخوشانه در جریان باشد اما اثری از آن به چشم نیاید.

جواب‌نده‌ترین فرد گروه هم من هستم که اغلب مثل پشمک به پیام‌ها نگاه می‌کنم و عکس‌العملی نشان نمی‌دهم. یکی از اعضاء برایم دعا کرده است که انشالله امسال به پیغام‌هایت بهتر جواب بدهی. امیدوارم که دعایش بگیرد.

حالا که چند روز از تولد یکی از اعضاء می‌‌گذرد و شور و ولوله‌ای در گروه به پا شده است (در این حد که دو کلمه حرف رد‌و‌بدل می‌شود) یکی از اعضاء در غیاب من به دیگری گفته است:

«عزیزم درک دوستی مریم سخته»

«مثلا همیشه به من ریده ولی نظرشه که دوسم داره»

من جواب دادم که اولی را گردن می‌گیرم (ریدن را) اما دومی را تایید نمی‌کنم، باید اول با وکیلم مشورت کنم.

(دقت کرده‌اید که وکیل داشتن چه پدیده‌ی باشکوه و باکلاسی است؟ همین‌ که به یک نفر بگویید من باید با وکیلم مشورت کنم ده هیچ خودتان را جلو انداخته‌اید.)

در سال‌های اخیر کوشیده‌ام که گردن‌گیرم را درست کنم؛ اینکه اعمال و حرف‌هایم را تمام و کمال گردن بگیرم، حتی نیت‌های پشت اعمال و حرف‌هایم را، افکار و باورها و عقایدم را، حتی کارهای نکرده و حرف‌های نزده‌ام را،‌ همان‌هایی که شاید باید می‌گفتم یا می‌کردم اما با بی‌توجهی از کنارشان گذشته‌ام، تمام بی‌اعتنایی‌ها و نبودن‌هایم را و همین‌طور تمام اضافه‌کاری‌هایم را.

آگاهم که بسیار آسیب‌ زده‌ام و کم آگاه بوده‌ام. حتی آگاهم که خیلی اوقات آگاهانه آسیب زده‌ام و پس از مشورت با وکیل ناکاربلد درونی‌ام همه را موجه دانسته‌‌ام.

زندگی، خوب توانسته است مرا در برابر خودم عریان نماید. من فرو ریخته‌ام و این فروپاشی را گردن می‌‌گیرم.

حالا دیگر می‌دانم که تنها چیزی که به آن نیاز دارم سکوتی درونی و بیرونی است.

الهی شکرت…