خودزیستی درباره‌ی «اصیل زیستن» است. درباره‌ی «خود بودن» و ذات یکتای خود را زندگی کردن.

 

 


تعجب‌برانگیز است مقاومت آدم‌ها در برابر آزمودن شیوه‌های تازه؛ اینکه گاهی عادت‌های گذشته را رها کنند و تن را به آب تازه‌ای بزنند. آدم‌ها اغلب حوصله‌‌‌ای برای این رویارویی ندارند چرا که جسارت می‌طلبد و هیچ چیز در موردش قطعی نیست. ترجیح می‌دهند در همان مسیری که می‌شناسند راه بروند و همان مناظر قدیمی را ببینید، حتی اگر هزار مسیر بهتر وجود داشته باشد.

دخترِ جوان مادری جوان تازگی‌ها ازدواج کرده است، مادرش می‌گفت هنوز به ماشین ظرفشویی دست نزده است؛ می‌گوید تا من ظرف را پاک کنم و داخل ماشین بگذارم خودم با دست شسته‌ام. حتی چندین بار مهمانی داشته اما باز هم حاضر نشده است که خودش را به این آسایش دعوت کند چرا که برایش شیوه‌ای نیازموده است، او در خانه‌ی مادرش با این وسیله کار نکرده بنابراین خود را با آن غریبه می‌داند. برای توجیه عدم رویارویی هم بهانه می‌آورد که مثلن این وسیله بدتر وقت آدم را می‌گیرد یا کار را برای آدم سخت‌تر می‌کند. مگر تو آن را آزموده‌ای؟

مثل کسی که از رانندگی می‌ترسد و می‌‌گوید که پیاده‌روی را ترجیح می‌دهد.

هیچ اشکالی ندارد اگر نمی‌خواهیم با ترسی مواجه شویم، اما دست‌کم آن را به رسمیت بشناسیم. ما این حداقل شناخت را به خودمان مدیونیم؛ اینکه علت اصلی رفتارهایمان را بدانیم.

برخی کارها هم که هیچ خطری ندارند؛ مثل آزمودن شیوه‌ای تازه‌ای در خانه، یعنی واقعن مشتاق نیستیم بدانیم چه اتفاقی خواهد افتاد آن هم وقتی که آزمودن حتی به جسارت هم نیاز ندارد؟ اگر آزمودیم و دوست نداشتیم با خیال راحت از آن می‌گذریم.

اصلن قرار نیست همه شبیه هم باشند یا همه علاقمند باشند به شیوه‌های تازه،‌ اما همیشه باید یک قدم عقب‌تر ایستاد و از بیرون به خود نگاه کرد. باید سوال کرد و صادقانه پاسخ داد؛ چرا این کار انجام می‌دهم؟ چرا حاضر نیستم آن کار را انجام بدهم؟ چرا فلان حرف از دهانم بیرون پرید؟ چرا در فلان موقعیت ساکت هستم؟ چرا همیشه می‌گویم نه یا چرا هیچوقت نمی‌توانم بگویم نه؟

و از هر پاسخ باید سوال تازه‌ای بیرون کشید. هر سوال نوری به یک گوشه‌ی تاریک می‌‌تاباند و کم‌کم درون انسان به نور خودشناسی روشن می‌شود.

اگر تصور می‌کنیم که خودشناسی مسیر زجرآوری است هنوز تبعات خودغریبگی را تجربه نکرده‌ایم. هنوز به قدر کافی توسط زندگی غافلگیر نشده‌ایم. کسی که خودش را نمی‌شناسد درست مثل کسی است که مجبورش کرده‌اند تن به وصلتی ناخواسته بدهد، آن هم با فردی که هرگز ندیده؛ انگار تازه در روز عقد قرار است همدیگر را ببینند و طرف مقابل هم اصلن به چشم‌اش زیبا نمی‌آید. چه مواجهه‌ی دردناکی خواهد بود.

اگر به دنبال وصلتی عاشقانه با درون و بیرون هستیم لازم است که تن به این آشنایی بدهیم.

الهی شکرت…

پرستوها هر سال به آنجا کوچ می‌کردند. قبلن تصور می‌کردم پرنده‌های بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف‌ بودنش. عجبا که با آن جثه‌ی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه می‌اندازد. درست شبیه پرستوها در کارتن‌های بچگی است، دُم دو شقّه‌ای دارد و چابک و سریع این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. پرستوها دسته‌جمعی و پرسرو‌صدا می‌آیند اما ناگهان و بی‌سرو‌صدا می‌روند. هوا که رو به گرما می‌رود آن‌ها هم کوچ می‌کنند.

هر سال اردیبهشت که می‌شد منتظر آمدنشان بودم و آن‌ها هم هیچوقت خلف وعده نمی‌کردند. اما یک سال آن‌ها آمدند و من کوچ کرده بودم. نه سوال کردند و نه ناراحت شدند؛ چرا که آن‌ها به کوچیدن زنده‌‌اند و می‌دانند که زندگی در کوچیدن است که دوام می‌یابد.

الهی شکرت…

مسخره‌ترین سوالی که می‌شود از یک خفاش پرسید چیست؟

اینکه چرا شب‌ها پرواز می‌کنی؟

خفاش می‌تواند در پاسخ به این سوال بگوید: «من سکوت و آرامش شب‌ را دوست دارم یا اینکه عاشق نور سرد و لطیف مهتابم.» اما حقیقت این است که خفاش گزینه‌ی دیگری ندارد. اگر توان پرواز و دید در شب را از خفاش بگیری در واقع «خفاش‌بودن» را از او گرفته‌ای. شاید چنین خفاشی در مسیر تکامل قرار بگیرد و خودش را با شرایط وفق دهد و بتواند روزها هم پرواز کند و زنده بماند اما او دیگر یک خفاش نیست، بلکه پرنده‌‌ی دیگریست، یکی از هزاران پرنده‌ای که روزها پرواز می‌کنند.

نه اینکه این تغییر عیب و ایرادی داشته باشد، چه بسا حتی خفاش از آن راضی هم باشد، اما به هر حال دیگر نمی‌تواند ادعایی در مورد خفاش بودنش داشته باشد؛ شاید حتی بتواند اسم خودش را بگذارد «خفاش مدرن» ولی در درون می‌داند که تبدیل به چیز دیگری شده است که قرار نبوده باشد، که با ذاتش در تضاد است. اگر قرار بود خفاش هم مثل همه‌ی پرنده‌ها روزها پرواز کند از ابتدا نیازی به این مهارت نداشت.

مسخره‌‌ترین سوالی هم که می‌شود از یک نویسنده پرسید این است که «چرا می‌نویسی؟»

او می‌تواند بگوید نوشتن مرا آرام می‌کند، یا به من امکان اندیشیدن و دستیابی به وضوح اندیشه را می‌دهد، یا دوست دارم صدای کسانی باشم که صدایی ندارند یا دلم‌ می‌خواهد ماندگار شوم و هزار و یک دلیل دیگر. احتمالن نویسنده‌ها دلایل مستدل‌تری از خفاش‌ها خواهند داشت برای پاسخ به این پرسش که چرا می‌نویسند.

اما نویسنده‌بودنِ یک نویسنده مثل خفاش‌بودن یک خفاش است؛ چیزی که خفاش را از سایر پرنده‌ها متمایز می‌کند چیزیست که نمی‌‌تواند از او ستانده شود و او همچنان خفاش باقی بماند. این بخشی از ذات اوست؛ چرا کسی از یک آهنگساز نمی‌پرسد که چرا آهنگ می‌سازی؟ مگر می‌تواند نسازد؟ مگر شیوه‌ی دیگری برای زیستن دارد؟ شاید بتواند کارمند جایی باشد و زنده بماند، اما او دیگر آن چیزی نخواهد بود که قرار بوده باشد. نه اینکه اشکالی در کارمندبودن باشد؛ مگر اشکالی در خفاش‌بودن هست؟ مگر او هم باید قناری می‌شد تا بودنش قابل قبول باشد؟ نه، فقط آن کارمندی که قرار بوده آهنگساز باشد، دارد به راهی غیر از آنچه هماهنگ با ذاتش است می‌رود.

پس نویسنده نمی‌نویسد چون جالب است یا تاثیرگذار است یا سبب ماندگار شدن او در این جهان می‌شود، می‌نویسد چون نویسنده است و نمی‌تواند چیز دیگری باشد.

الهی شکرت…

یکی از آزادی‌بخش‌ترین لحظات زندگی انسان وقتی است که می‌فهمد قرار نیست هیچ گُهی بشود، می‌فهمد آن رویاهای بزرگی که در سر داشته و تصور می‌کرده که دیر یا زود جامه‌ی عمل خواهند پوشید نه تنها همچنان عریان هستند بلکه دیگر آنقدر پیر شده‌اند که هیچ ابایی از لخت‌بودن در ملأعام هم ندارند. می‌فهمد رویاهایش برای تبدیل‌شدن به یک آدم مهم و تاثیرگذار و ماندگار، حتی نتوانستند کون خودشان را بشویند.

در آن لحظه‌ی رهایی‌بخش، خیال انسان راحت می‌شود و دیگر نیازی نمی‌بیند حمّالی رویاهای کون‌لختی را بکند که نتوانستند یک تنبان برای خودشان جور کنند و تازه از آن لحظه به بعد زندگی‌کردن را آغاز می‌کند.

مگر آدم‌ها مورچه‌اند که تو از خودت «فرومون» بگذاری و آن‌ها هم مسیر تو را دنبال کنند؟ یا مگر ساختمان‌اند که روی فنداسیونی که تو چیده‌ای بنا شوند؟ به فرض هم که آن‌ها باشند، تو مگر از استحکام خودت یا از درست‌بودن خودت مطمئنی که اینقدر مصر هستی به ردّپایی گذاشتن؟

چطور می‌شود اگر اصرار نداشته باشی به مهم‌شدن، یک چیزی شدن، یک کاری کردن؟

چطور می‌شود اگر نخواهی مفید باشی برای کسی یا کسانی؟

چطور می‌شود اگر بپذیری که نمی‌توانی چیزی به کسی بدهی که او در درون آن را نداشته باشد؟

چطور می‌شود اگر بفهمی که تافته‌ی جدا بافته نیستی؟

این‌ها خیالت را راحت‌ نمی‌کنند؟ این‌ها آزادت نمی‌کنند؟

اگر نمی‌کنند یعنی هنوز تصور می‌‌کنی قرار است یک گهی بشوی و از آن بدتر تصور می‌کنی که جهان به گه‌کاریهای تو نیاز دارد. (خودم را می‌گویم.)

الهی شکرت…

چیزی که همواره متحیرم می‌‌کند این است که چگونه خود را محق می‌دانیم به استفاده از بلندگوی فردی دیگر؟

چرا به دیگری می‌گوییم حالا که صدای تو شنیده می‌شود باید به جای من حرف بزنی؟

چرا از خودمان نمی‌پرسیم دلیل شنیده‌شدن صدای او چیست؟ چرا صدای من و تو شنیده نمی‌شود؟

غیر از این است که عمری را خرج به ثمر رسیدن کاری کرده است؟

غیر از این است که استخوان‌هایش نرم شده‌اند تا صدایش شنیده شود؟

غیر از این است که وقتی من و تو، عمر را هزار پاره و هر پاره را دست‌مایه‌ی نگرش‌های پوسیده و تصمیم‌‌گیری‌های هوسانه کرده بودیم، او متمرکز مانده بود و آنچه درست می‌دانست را مسئولانه و پیگیرانه دنبال می‌کرد؟

غیر از این است که او از مسیر نگرش‌های سالم منحرف نشد و بهای این راست‌اندیشی‌‌اش را پرداخت؟

حالا ما که هستیم که مسئولیت‌های اجتماعی‌اش را به او گوشزد می‌کنیم درحالیکه مسئولیت فردی‌مان در قبال زندگی‌ خودمان را هم به سرانجام نرسانده‌ایم؟

چطور به خودمان اجازه می‌دهیم دیگری را در تنگنای بایدها و نبایدهای متزلزل و بی‌اساس‌مان قرار دهیم؟

چگونه می‌توانیم او را در میان تارِ زمخت ‌تنیده از ‌توقعاتمان گیر بیندازیم و دست‌ و پایش را از هر طرف بکشیم و در عین حال بگوییم چرا ساکتی؟ آواز بخوان.

چرا متوجه نیستیم که او هم اگر مثل ما می‌اندیشید و مثل ما عمل می‌کرد اکنون این بلندگو را در اختیار نداشت؛ که گواهش این است که ما نداریم.

چرا به جای اینکه به دنبال بلندگوی خودمان باشیم به دنبال فریادزدن پشت بلندگوی دیگران هستیم؟

چطور شرمنده‌ی خودمان نمی‌شویم؟

سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری / سر خود گیر که صاحب‌نظر‌ی کار تو نیست

 

الهی شکرت…

این جمله را یک گوشه‌ای نوشتم تا سر فرصت به آن بپردازم: «آدم‌ها از عدم توان تصمیم‌گیری رنج می‌برن.» و به طرز جالبی مدتی بعد از نوشتن این جمله این گزین‌گویه را شنیدم که نمی‌دانم از کیست: «فقیر کسی است که توانایی انتخاب ندارد.»

به نظرم این جمله‌ صحه‌ای بود بر اندیشه‌ای که در ذهن داشتم؛ اینکه آدم‌ها توان تصمیم‌گیری ندارند. واقعن فقیر است کسی که توانایی انتخاب ندارد. این ناتوانی در انتخاب به ندرت از ناتوانی مالی و یا کمبود آزادی نشأت می‌گیرد، بلکه چیزی کاملن درونی است و برمی‌گردد به توانایی آدم‌ها در تصمیم‌گیری. چون همواره بین گزینه‌ها چیزی وجود دارد که هم با توان مالی و ذهنی و فیزیکی ما در هماهنگی باشد و هم بتواند درون ما را ارضاء نماید و ما همواره حتی در ناآزادترین شرایط ممکن می‌توانیم دست به انتخاب‌هایی بزنیم که مدافع نیازها، علائق یا احساسات ما باشند. مثلن می‌توانیم انتخاب کنیم که حواس‌مان به حال خوب‌مان باشد یا به حال بدمان دامن بزنیم.

پس چرا این کار را نمی‌کنیم؟ چون ناتوانیم در تصمیم‌گیری و این از آزارنده‌ترین انواع ناتوانی‌هاست. یک جور ناتوانی تصنعی و کاملن پوچ که به سادگی می‌تواند با توانایی جایگزین شود. مثل این است که کسی که پای حرکت دارد سال‌ها روی صندلی چرخ‌دار بنشیند و توان حرکت را از عضلات سالم‌اش بستاند.

شک‌های همیشگی و ناتمام،‌ پشیمانی بعد از انتخاب، نپذیرفتن مسئولیت تصمیم‌ها، احساسِ جا ماندن و بازنده‌بودن، حسادت، عدم شناختِ خود و خیلی چیزهای دیگر توانایی انتخاب را از انسان می‌ستانند و او را فقیر می‌کنند درحالیکه انسانِ سالم با اندک شناختی از خود به سادگی می‌تواند گزینه‌‌های نامناسب را حذف نموده و به «انتخاب» برسد.

انتخاب به انسان عزت و احترام می‌بخشد، اعتماد به نفس‌اش را می‌سازد، او را از درجا زدن باز می‌دارد و به جلو سوق می‌دهد، و در یک کلمه انسان را «غنی» می‌کند.

الهی شکرت…

در کتاب «شبی از شب‌های زمستان مسافری» بخشی هست به نام «در شبکه‌‌ای از خطوط به‌هم پیچیده» که راوی در مورد زنگ‌خوردن تلفن و درگیری‌های درونی‌اش با این وسیله‌‌ای که صرفن یک شیء نیست بلکه کاملن جاندار است صحبت می‌کند و به درستی آن را به عنوان «احضاریه‌ی خشن و تهدیدآمیز» توصیف می‌کند که «در عین پرهیز و گریز از آن، احساسی از جبر و اضطراری غیرقابل تحمل او را به سوی شتاب‌کردن در اطاعت از آن صدا و پاسخ به آن سوق می‌دهد.» و بعد هم دو سه صفحه‌ای مفصل در مورد احساسش نسبت به تلفن می‌گوید.

من به خوبی می‌توانستم راوی این داستان باشم. تازه راوی از من خوشبخت‌تر است چرا که در زمانه‌ی او موبایل نبوده و او تمام این حس‌ها را در مورد تلفن‌های ثابت دارد پس حتمن کمتر از من گرفتار اضطراب و دل‌پریشی می‌شده است.

تلفن؛ وسیله‌ای که اگر نبود شاید خیلی از اتفاقات نمی‌افتاد، وسیله‌ای که می‌تواند به چیزی جان بدهد و یا جان را از چیزی بگیرد، وسیله‌ای که برای من هم مثل راوی داستان به شدت ترسناک است، حتی اگر زنگ خوردنش مربوط به من نباشد باز هم اضطراب غریبی را در من بیدار می‌کند. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد انگار چیزی در دست آدم آتش می‌گیرد و شعله‌ور می‌شود و من هر بار دوست دارم آن را بگذارم و فرار کنم.

تلفن هرگز وسیله‌ای نبوده که من با آن راحت باشم و یا حتی آن را سودمند بدانم. در دوره‌ای از زندگی ناچار شدم بسیار بیش از حد توانم به تلفن‌ها پاسخگو باشم و آن دوره هنوز برایم مثل جای یک زخم قدیمی است که اگر کمی با آن ور بروم سر باز می‌کند. در همان دوران هم بود که تلخ‌ترین تماس تلفنی زندگی‌‌مان را دریافت کردیم و با اینکه من به واسطه‌ی همین وسیله آخرین نفری بودم که صدای مادرم را شنیدم اما هرگز دلِ من با تلفن صاف نخواهد شد.

باوجودیکه تلفنِ من واقعن به ندرت و توسط عده‌ی بسیار اندکی به صدا درمی‌آید و من غالبن به تلفن‌هایی که نمی‌شناسم پاسخ نمی‌دهم، اما همیشه با خودم فکر می‌کنم که یکی از مزایای بارز ثروتمند‌بودن این است که چنین فردی نیازی به پاسخ‌‌گویی شخصی به تلفن‌ها ندارد. نمی‌دانم چرا تصور می‌‌کنم آدم‌ نمی‌تواند این میزان از آزادی را داشته باشد که به تلفن‌ پاسخ ندهد، درست مثل راوی داستان که حتی وقتی کیلومترها از خانه‌اش دور بود و صدای تلفنی را می‌شنید باز هم پریشان می‌شد و به این فکر می‌کرد که شاید او را پیدا کرده‌‌اند و با او کار دارند یا شاید همین لحظه تلفن در خانه‌ی خودش هم در حال زنگ‌خوردن است، انگار که وقتی زنگ می‌خورد دیگر نمی‌شود آن را بی‌پاسخ گذاشت، یک جور مسئولیت بر دوش آدم قرار می‌دهد که اگر پاسخ ندهی، بعد تمام مدت ذهنت درگیر این است که چه کسی پشت خط بود و چه کار داشت.

به نظرم پاسخ ندادن به تلفن بدون هیچ فکر و دغدغه‌ای یکی از مظاهر بارز آزادی است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: همینکه نوشتن این یادداشت تمام شد شماره‌ی ناشناسی تماس گرفت و من هم به خاطر شماره‌اش پاسخ دادم. به طور ناخودآگاه همیشه قبل از جواب‌دادن به تلفن «بسم‌الله» می‌گویم، واقعن انگار که آن طرف جن هست.

بزرگ‌ترین دغدغه و همیشگی‌ترین سوال مامان‌ها این است: «چی بپزم؟» اگر کسی به آن‌ها بگوید چی بپزند باقی مسیر را راحت انجام می‌دهند. من هم از صبح که چشم باز می‌کنم به این فکر می‌کنم که «چی بپزم؟».

خودم را وادار کرده‌ام که حتمن نهار داشته باشم، خیلی روزها موفق می‌شوم اما بعضی روزها هم آنچه می‌پزم به وعده‌ی شام قد می‌دهد. احتمالن اگر متعهد نشده بودم اکثر روزها بی‌غذا می‌ماندم.

اگر کسی بچه داشته باشد ناچار است غذا هم داشته باشد چون بچه را نمی‌توان گرسنه نگه داشت. آدم به خودش می‌آید و می‌بیند سال‌های متمادی هر روز و هر روز (تعطیل و غیرتعطیل) آشپزی کرده است. مادر هیچوقت از خودش نمی‌پرسد آیا امروز حالش را دارم غذا بپزم یا نه؟ یا هیچوقت نمی‌گوید مواد موردنظرم را در خانه ندارم پس غذا نمی‌پزم، با هر چیزی که دارد غذایی دست‌و‌پا می‌کند. حتی اگر لازم باشد از بیرون غذا تهیه می‌کند و این روند را سال‌ها بی‌هیچ‌ وقفه‌ای ادامه می‌دهد؛ بعضی روزها دشوار‌تر و بعضی روزها سهل‌تر. حتی وقتی به گذشته می‌نگرد احتمالن به خاطر نمی‌آورد که چطور از پس این همه سال تداوم برآمده است، شاید حتی احساس فشاری هم نداشته باشد چون آنقدر دلایلش بزرگ بوده‌اند که جای هیچ فکر دیگری را باقی نمی‌گذاشته‌اند و وقتی فکر نکنی فشاری هم نیست چون اغلب فشارها در سطح ذهن وجود دارند نه در سطح تن.

اما همین آدم اگر قرار باشد برای خودش کاری را با همین تداوم انجام دهد به سادگی هزار و یک بهانه می‌تراشد. ما به ندرت به خودمان متعهد باقی می‌مانیم. اغلبِ ما بدهکار خودمان هستیم.

من هر روز به خودم یادآوری می‌کنم که اگر با همان تعهد و مسئولیت‌پذیری که برای کسب‌و‌کار خانوادگی (و برای تمام مشاغلی که داشته‌ام) کار کردم برای خودم کار می‌کردم حتمن یک اتفاقی افتاده بود. حالا از این حرف که مطمئن نیستم اما نتیجه اصلن مهم نیست، مهم این است که دست‌کم بدهکار خودم نبودم.

حالا متعهد شده‌ام که مثل مادری که بچه دارد و نمی‌تواند غذا نداشته باشد هر روز حتمن یک چیزی بپزم و اینجا منتشر کنم. شاید حتی عمرم به برداشت هیچ نتیجه‌ای قد ندهد اما برای مادر مهم این است که امروز بچه با شکم گرسنه نخوابیده باشد، همیشه امروز مهم‌ترین روز است. تا فردا هم خدا بزرگ است.

الهی شکرت…

کِرِم می‌لغزد میان انگشتانم، یا انگشتانم می‌لغزند میان کِرِم‌ها.

خاطره می‌لغزد میان مغزم، یا مغزم می‌‌لغزد میان خاطره‌ها.

درد می‌لغزد میان قلبم، یا قلبم می‌لغزد میان دردها.

انگشتِ خاطره دردناک است، یا دردِ انگشت خاطره‌ است، یا خاطره‌ی انگشت درد است.

گلایه نیست از رفتن و صبر نیست بر ماندن که دیگر همه‌ی فصل‌ها پاییزند و همه‌ی پاییزها بی‌پایان‌اند و همه‌ی پایان‌ها نزدیکند و همه‌ی نزدیک‌ها غمگین‌.

و حالا همه‌ی انگشت‌ها و خاطره‌ها و دردها هم پاییز شده‌اند و پاییز پادشاه دیکتاتور فصل‌ها است و من دیگر هرگز پاییز را دوست نخواهم داشت.

الهی شکرت…

«فیوز» جان عزمش را جزم کرده است که یک کارخانه‌ی تولید کلید/پریز راه‌اندازی کند. به نظرش کلید/پریزها اهمیت ویژه‌ای دارند چون انسان‌ ده‌ها بار در روز به سراغشان می‌رود و ارتباط لمسی نزدیکی با آن‌ها برقرار می‌کند. ضمن اینکه در طراحی فضا اهمیت زیادی دارند چرا که از نظر ارتفاع درست وسط دیوار قرار می‌گیرند و تمام توجه را معطوف خودشان می‌کنند. پس اگر بی‌قواره باشند به سادگی می‌توانند گند بزنند به طراحی کل دیوار. با این همه اکثر کلید/پریزها واقعن زشت هستند. انگار که هیچ‌کس به طراحی آن‌ها اهمیت نمی‌دهد؛ دست‌کم در ایران که اینطور است.

البته از دید فیوز نمونه‌های قابل قبولی هم وجود دارند؛ مثل همین نمونه‌‌؛ اما به هر حال معتقد است که فقدان آن کاملن احساس می‌شود.

کلید پریز شیک روی دیوار جذاب.

≈می‌دانم که راه پیش رویم کوتاه نیست، نیاز به تحقیق و بررسی مفصلی دارم. یک دنیا هم سوال توی ذهنم هست؛ مثلن اینکه:

۱- کدوم کشور(ها) بهترین کلید/پریز‌ها را تولید می‌کنند؟
۲- آیا کشوری هست که به کلید/پریزهایش معروف باشد مثلن همانطور که سوئیس به ساعت یا فرانسه به عطر معروف است؟
۳- روند تولید از طراحی گرفته تا نمونه‌گیری، تست، تولید انبوه، بازایابی و فروشی چگونه است؟
۴- آیا کسی هست که عنوان شغلی‌اش طراح کلید/پریز باشد؛ مثل طراح خودرو یا طراح لباس؟
۵- آیا در دانشگاه چنین رشته‌ای تدریس می‌شود؟ (حتی خارج از ایران)
۶- کسی که بخواهد این سبک از طراحی را انجام دهد به چه دانشی نیاز دارد؟
۷- نرم‌افزارهای طراحی کدام‌‌اند؟
۸- آیا نمایشگاه‌هایی ویژه‌ی کلید/پریزها در ایران و جهان برگزار می‌شود؟
۹- مواد خام مورد نیاز چه چیزهایی هستند؟
۱۰- به چه میزان دانش در زمینه‌ی برق و الکترونیک نیاز است؟ (خودم می‌دانم همین‌که اسمم فیوز باشد سبب نمی‌شود چیزی حالی‌ام بشود از این حوزه.)
۱۱- شاید مهم‌ترین چالشم این باشد که احتمالن برای اغلب آدم‌ها کلید/پریزها آنقدرها مهم نیستند، برای همین است که در هیچ خانه‌ای کلید فاخری دیده نمی‌شود. احتمالن حتی این واژه را در حد و اندازه‌ی یک کلید ناقابل نمی‌دانند. پس لازم است که بتوانم اهمیت آن را برای مردم جا بیندازم اما این کار بدون طراحی‌های چشم‌گیر میسر نخواهد شد. مردم باید تفاوت‌ها را ببینند.≈

فیوز جان قول داده که ما را در جریان تحقیقاتش قرار دهد.

≈قدم اول تحقیقاتم این است که فهمیده‌ام اسم خارجی‌اش می‌شود: Sockets and Switches. به این کلیدواژه برای تحقیقات بعدی نیاز داشتم. تو هم بیشتر از این بیدار نمان. شب هرچقدر دراز بشود تو هم انگار درازتر می‌شوی.≈

 

الهی شکرت…