خودزیستی درباره‌ی «اصیل زیستن» است. درباره‌ی «خود بودن» و ذات یکتای خود را زندگی کردن.

 

 


دریافت‌هایم اغلب به قدری خام‌اند که انگار ماهیْ تازه از آب بیرون آمده باشد و بخواهی همان‌جا آن را به دندان بگیری.

این ماهی‌های کوچک خام را دوباره به آب می‌اندازم و صبر می‌کنم تا ماهی‌های درشت‌تری نصیبم شوند، در این مدت می‌کوشم آتش را مهیا کنم که مجبور نشوم ماهی‌ها را خام ببلعم.

نه پرسشی برای پرسیدن دارم و نه حرفی برای گفتن. گوشه‌ی زمین بازی ایستاده‌ام و توپ‌ها را جمع می‌کنم. خام‌دست‌تر از آنم که نقشی جدی در بازی طلب کنم.

می‌دانم که اگر به قدر کافی صبر کنم پاسخ‌ها از راه می‌رسند حتی اگر ندانم پرسش‌ها کدام‌اند. زندگی صبرم را به چالش کشیده است و من یاد گرفته‌ام که صبورانه کنار آب بایستم و آنقدر قلاب در آب بیندازم تا مناسب‌ترین ماهی را صید کنم.

شتابی نیست، گرسنه نمی‌مانم؛ قلاب و آب و ماهی از آن اویی‌ست که مرا تا اینجا آورده است و او کسی را در میانه‌ی راه رها نمی‌کند.

الهی شکرت…

بازیگرها آشکارا بازی می‌کنند اما نویسنده‌ها به روی خودشان نمی‌آورند که مشغول بازی‌اند؛ آن‌ها کلمات را به بازی می‌گیرند و صحنه‌ای می‌سازند که می‌تواند هیچ ارتباطی با حقیقت درون آن‌ها نداشته باشد. آن‌ها چیزهایی را می‌نویسند که دل‌شان می‌خواهد نوشته شوند اما اصل و نسب‌شان شاید هیچ ربطی به نویسنده نداشته باشد.

نویسنده‌ها می‌توانند از حس‌هایی حرف بزنند که مال آن‌ها نیست یا رخداد‌هایی را تصویر کنند که هرگز رخ نداده‌اند.

نویسنده‌ها می‌توانند شکل شخصیتی را بگیرند که نیستند و آنقدر آن را واقعی جلوه دهند که هیچ‌کس باور نکند چیزی خیالی‌‌اند.

نویسنده‌ها خیال را عینیت می‌بخشند و در یک لفاف شکلاتی جذاب به خورد دیگران می‌دهند. آدم تصور می‌کند که در این لحظه عاشق‌ترینند یا داغدارترین، درحالیکه ممکن است هیچکدام نباشند.

هیچ هنری چنین رفتاری ندارد و نمی‌تواند این چنین چندگانه باشد؛ همیشه مواد خام عینی وجود دارند که تبدیل به چیزی عینی یا ذهنی می‌شوند؛ مثلن رنگ‌ها و قلم‌موها تابلو‌های نقاشی‌ را می‌سازند، سازها موسیقی‌ها را شکل می‌دهند، گِل‌ها مجسمه‌ها، پارچه‌ها لباس‌ها را، آردها شیرینی‌‌ها…

اما در دنیای نوشتن همه چیز حکم یک شبیه‌سازی مجازی را دارد؛ شخصیت‌هایی که ساخته می‌شوند، قصه‌هایی که شکل می‌گیرند، افکاری که تجسد می‌یابند، گفت‌و‌گو‌هایی که ردوبدل می‌شوند، همگی موجودیت‌های ذهنی‌اند که انگار متعلق به جایی بیرون از نویسنده‌اند.

نمی‌شود به مکنونات نویسنده دست یافت یا به یقین دانست که حرفْ حرفِ خودش است یا یکی از هزاران کودکی که آبستن‌شان بوده اکنون به دنیا آمده است.

شاید اصلن همین دست‌نیافتنی بودن نویسنده‌ها را شیفته‌ی نوشتن می‌کند، اینکه محافظت می‌شوند توسط نوشته‌هایشان، اینکه قابل اکتشاف نیستند، اینکه می‌توانند آنچه را می‌خواهند بگویند طوری بگویند که شبیه آنچه می‌خواهند بگویند نباشد اما در واقع همان باشد، اینکه در نهایت فقط خودشان هستند که می‌دانند حد و مرزهای حقیقت کجاست.

نوشتن همیشه یک چوب تر در آستین داشته و آماده بوده تا نویسنده‌اش را فلک کند، اتفاقی که در دیگر هنرها نمی‌افتد. (همین منِ زپرتی را هم فلک کرده است.*) به گمانم حافظه‌ی تاریخی دردناک نویسنده‌ها سبب شده است که قصه‌سازی کنند یا چیزها را جوری بگویند که کسی به حقیقت قلب‌شان پی نبرد. خیلی اوقات هم تن داده‌اند به چوب فلک.

پس شاید هیچ جهانی حقیقی‌تر از جهان قصه‌ها و هیچ فردی قابل اعتماد‌تر از نویسنده‌ها نباشد.

الهی شکرت…

* من خودم را نویسنده نمی‌دانم، اما همین چیزهای بسیار آبکی که می‌نویسم از چوب تر در امان نبوده‌اند.

چند وقتی می‌‌شود که چیزی نظرم را جلب کرده است؛ اینکه من بارها و بارها با شنیدن برخی از قطعات موسیقی‌ اشک ریخته‌ام؛ نه به این دلیل که سبب تداعی چیزی در من شده‌‌اند، مثلن خاطراتی را یادآوری کرده‌اند،‌ بلکه خود همان قطعه‌ی موسیقی اشکم را جاری کرده است. شکوه و اعجاب برخی از قطعات مرا به نقطه‌ی اوج احساسات رسانده‌اند و نتوانسته‌ام جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

اشک شکرگزاری از اینکه می‌توانم شنونده‌ی چنین شکوهی باشم،‌ از اینکه به گوشم رسیده‌اند، از اینکه هنری چنین عمیق وجود دارد که می‌تواند درونی‌ترین بخش‌های وجود انسان را لمس نماید، از اینکه از قوه‌ی شنوایی برخوردارم،‌ از اینکه شنیدن چنین قطعاتی برای همه امکان‌پذیر است و از همه مهم‌تر از غلیانی که به یک‌باره در عمق وجودم ایجاد می‌شود. به نظرم موسیقی تنها هنری است که می‌تواند برای همه، حتی برای آن‌هایی که هیچ سررشته‌‌ای از آن ندارند و یا هیچ علاقه‌‌ای به مشارکت در آن ندارند هم تا این اندازه شوق‌انگیز باشد.

اما حقیقت این است که تا به حال با خواندن هیچ متنی اشک نریخته‌ام (به استثنای چند شعر)؛‌ شده است که حیرت‌زده شوم یا خطاب به نویسنده بگویم «لعنتی، تو چطور توانسته‌ای تا این اندازه عالی باشی؟ این جمله‌ی شگفت‌انگیز چطور به ذهنت رسیده است؟ یک چیزی هم برای دیگران می‌گذاشتی.»

پیش آمده است که از شوق خواندنِ چیزی انرژی‌ام فوران کرده باشد و یا امیدی در دلم زنده شده باشد و یا حتی به راه‌حل‌هایی بسیار کارآمد رسیده باشم، اما هنوز آن حسی را که با شنیدن برخی قطعات موسیقی تجربه کرده‌ام در هنگام خواندنِ هیچ اثری نداشته‌‌ام.

به نظرم هنوز آن‌طور که می‌شنوم نمی‌خوانم؛ چون مطمئنم که جای این شگفتی در خواندن هم وجود دارد اما دریافت من هنوز بسیار ضعیف است و این چیزیست که هم غمگینم می‌کند و هم برایم انگیز‌ه‌بخش است.

خیلی اوقات برای درک زیبایی یک متن باید آن را با صدای بلند بخوانم تا همه‌ی سلول‌هایم بشنوند. خیلی اوقات هم باید اجازه دهم کل متن خوانده شود و سپس از ته‌نشست احساسی که در طول مسیر در قلبم ایجاد شده است متوجه‌ی شکوه آن شوم.

باید بگویم که با دیدن هیچ عکس، نقاشی‌،‌ مجسمه و‌ یا هیچ هنر دیگری هم به آن حس نرسیده‌ام.

اما راستش حس می‌کنم که با نوشتن می‌توانم به آن احساس دست یابم، حتی اغلب به آن بسیار نزدیک می‌شوم؛ گاهی در یک لحظه و گاهی هم در یک مسیر. همان‌گونه که موسیقی را با شنیدن درک می‌کنم،‌ نوشتن را گویی از طریق لامسه حس می‌کنم.

کلمات همچون نوازنده‌های چیره‌دست یک ارکستر باشکوه کنار هم قرار می‌گیرند و آهنگی را می‌نوازند که عمیق‌ترین بخش‌های درون انسان را لمس می‌‌کند. انگار تماشاگر اپرایی جادویی هستی که در آن هر کلمه در حال اجرای نمایشی موزون و بی‌بدیل است و هر لحظه گونه‌هایت تر می‌شوند از ظرافت اجرایشان.

الهی شکرت…

آدم‌‌حسابی‌ها به زندگی امیدوارت می‌کنند؛ هم زندگی در معنای عام آن که زنده‌بودن است و نفس‌کشیدن و ادامه‌دادن و تاب‌آوردن و هم زندگی در معنای خاصش که عشق‌ورزیدن است و باورداشتن و لبخند‌زدن و لذت‌بردن.

آدم‌حسابی‌‌ها به یادت می‌آورند که رقابتی در کار نیست؛ بودن است و بالیدن به قدر بضاعت، دنبال‌کردن آنچه برایت معنا دارد و معنادادن به آنچه بودن از تو می‌خواهد.

آدم‌حسابی‌ها دلگرمت می‌کنند به اینکه مهم نیست کجایی و چقدری و چگونه‌‌ای و چیستی و چرایی… بی‌هیچ کدام از این‌ها می‌توانی باشی، می‌توانی از همان نقطه‌ که هستی به راه بیفتی و نگران نقطه‌ی پایان نباشی.

آدم‌حسابی‌ها یک‌طوری اندازه‌اند که می‌شود با خط‌کشِ آن‌ها مساحت زندگی را به دقت محاسبه کرد و نقشه‌‌اش را کشید و برایش سند گرفت.

آدم‌حسابی‌‌ها تو را فرا می‌خوانند به اندازه‌شدن، به آدم‌حسابی شدن.

الهی شکرت برای آدم‌حسابی‌‌ها…

ای هندوانه که دلت سرخ است و دانه‌های سیاه داری، باور کن بهتر از این است که دلت سیاه می‌بود و دانه‌های سرخ می‌داشتی. شاید در هر صورت ترکیب سرخ و سیاهت چندان صلح‌طلبانه جلوه نکند اما ستیزه‌جویانه هم نیست.

شاید بیش از انتظارت دانه داری یا سرخی‌ات آنطور که می‌خواهی سرخ نیست، اما نباید این‌ها غمگین‌ات کنند، به این چیزها اندیشیدن خودآزاری است. آنقدر به خودت شک کرده‌ای که جرأت می‌کنند شرط چاقو برایت تعیین کنند.

فکر و خیال مهمل نکن، باور کن عمرت کوتاه‌تر از آن است که نگران دلِ سرخ و دانه‌های سیاه باشی،‌ کم‌سرخ یا پُرسرخ دقیقه‌ای بعد درونت بلعیده و بیرونت روانه‌ی زباله‌دانی می‌شود.

عجیب است که نگران چاقو خوردن و پاره‌پاره شدن نیستی، اما نگران اینکه چطور به نظر می‌آیی هستی. شاید فکر می‌کنی همه خوشمزه‌ترین هنداونه‌ی عمرشان را به خوبی به خاطر دارند یا برایشان مهم است، نمی‌خواهم دلسردت کنم اما باور کن که این‌طور نیست.

باور کن نه درونت آنقدر‌ها مهم است و نه بیرونت. این همه می‌کوشی که به ثمر برسی، اما وقتی باید از بودنت لذت ببری نگران نظر دیگرانی. هنداونه‌بودن قرار نبوده این همه بغرنج باشد که تو بغرنجش کرده‌ای. می‌دانم از من می‌رنجی، اما بالاخره یک نفر باید حقیقت را بگوید آن هم در سریع‌ترین زمان ممکن، چون شاید به قدر شنیدن این حقیقت هم فرصت نداشته باشی.

الهی شکرت…

 

گاهی اوقات وسوسه می‌شوم که زندگی را جور دیگری زندگی کنم، جوری که ظاهرن اخلاقی و تروتمیز نیست. نه اینکه حالا خیلی اخلاق‌مدارانه و تمیز باشد، هیچوقت از این ادعاها نمی‌کنم که همگی گوز شور از کار درخواهند آمد. اما به هر حال به اندک اصولی پایبند می‌مانم، مثلن اینکه می‌کوشم از اعتمادهایی که باید سالم باقی بمانند مراقبت ‌کنم.

اما می‌فهمم که وسوسه‌ی گذرکردن از تمام اصول و اخلاقیات گاهی سربرمی‌آورد و من همواره آن‌ را پس می‌زنم. یک زمانی دلیل این پس‌زدن‌ها ترس بود، اما وقتی که دیگر زور ترس‌ها به وسوسه‌ها نرسید دیدم که فقط یک دلیل وجود دارد، آن هم در نظر داشتن منبع محدود انرژی است؛ می‌دانم که تمیز زندگی‌نکردن مستلزم صرف سهمی گزاف از خزانه‌ی بسیار محدود انرژی است.

انسان تمایل دارد بیازماید، دوست دارد تن به هم‌آغوشی با تجربه‌های سرکش بدهد، تصمیم‌های بکر و بی‌پروا را به برهم‌زدن یکنواختیِ روز و شب‌هایش تشویق کند، شور و شرهای تازه را لمس کند و حتی جسارت خود را در برابر نیازموده‌ها محک بزند.

گاهی حتی بسیاری از تجربه‌ها بی‌ضرر و بی‌خطر می‌نمایند اما همه‌ی آن‌ها در یک خصیصه مُشاع‌اند؛ انرژی‌خواری.

دریافته‌ام انرژی‌ام بسیار کمتر از آن چیزیست که بتواند صرف موضوعات انرژی‌خوار و بی‌بازده شود، از این رو از وسوسه‌ها در دل روابط و تجربیات روزمره فاصله می‌گیرم.

اما راستش هنوز هم ایده‌های پراکنده گولم می‌زنند،‌ مهارت‌های متنوع برایم دم تکان می‌دهند و مجبورم می‌کنند هر از گاهی استخوانی برایشان پرتاب کنم. علاقمند‌های گوناگون و اشتیاق به یادگیری حواسم را پرت می‌کند. دوباره به خودم می‌آیم و می‌بینم تهی از انرژی گوشه‌ای کز کرده‌ام و ناتوان‌تر و مأیوس‌تر از همیشه‌ام.

همان‌قدری انرژی را به هدر می‌دهم که اگر اهل تجربه‌های شرورانه بودم به هدر می‌دادم. این خودش مصداق بارز تمیز زندگی‌نکردن است.

لازم بود یادآوری کنم، همین.

الهی شکرت…

تلفن مثل سیگار است؛ سیگار فقط دودکننده‌اش را نمی‌آزارد، بلکه هر کس در حوالی‌اش باشد آزار می‌بیند. اطرافیانِ فرد سیگاری به اندازه‌ی خود او در معرض سرطان و دردهای دیگرند،‌ اطرافیان فرد معتاد به تلفن نیز هم.

تلفن‌ها مدام زنگ می‌خورند، آدم‌ها با همکار و دوست و غریبه حرف می‌زنند، وقتی حرف‌ها تمام شد هزارهزار ویدئوی بی‌سر‌و‌ته را با صدای بلند تماشا می‌کنند؛ انگار که سیگار پشت سیگار دود می‌کنند در حلق اطرافیان.

به ذهن‌شان خطور هم نمی‌کند که در حال پا گذاشتن به حریم فرد دیگری هستند،‌ اگر هم معترض شوی می‌گویند «خب تو هم حرف بزن، تو هم ویدئو نگاه کن، من مشکلی ندارم.»

تو اگر بهره‌مند از فهم و شعور بودی که کار را به اعتراض نمی‌کشاندی، معلوم است که اذیت نمی‌شوی، چون ابزار لازم برای درک این ناهنجاری را در اختیار نداری.

تلفن‌آلوده شده است تمام فضاها و لحظه‌ها و حالا باید نگران سرطان اعصاب باشیم.

(چه دل پُری دارم من از تلفن.)

الهی شکرت…

تعجب‌برانگیز است مقاومت آدم‌ها در برابر آزمودن شیوه‌های تازه؛ اینکه گاهی عادت‌های گذشته را رها کنند و تن را به آب تازه‌ای بزنند. آدم‌ها اغلب حوصله‌‌‌ای برای این رویارویی ندارند چرا که جسارت می‌طلبد و هیچ چیز در موردش قطعی نیست. ترجیح می‌دهند در همان مسیری که می‌شناسند راه بروند و همان مناظر قدیمی را ببینید، حتی اگر هزار مسیر بهتر وجود داشته باشد.

دخترِ جوان مادری جوان تازگی‌ها ازدواج کرده است، مادرش می‌گفت هنوز به ماشین ظرفشویی دست نزده است؛ می‌گوید تا من ظرف را پاک کنم و داخل ماشین بگذارم خودم با دست شسته‌ام. حتی چندین بار مهمانی داشته اما باز هم حاضر نشده است که خودش را به این آسایش دعوت کند چرا که برایش شیوه‌ای نیازموده است، او در خانه‌ی مادرش با این وسیله کار نکرده بنابراین خود را با آن غریبه می‌داند. برای توجیه عدم رویارویی هم بهانه می‌آورد که مثلن این وسیله بدتر وقت آدم را می‌گیرد یا کار را برای آدم سخت‌تر می‌کند. مگر تو آن را آزموده‌ای؟

مثل کسی که از رانندگی می‌ترسد و می‌‌گوید که پیاده‌روی را ترجیح می‌دهد.

هیچ اشکالی ندارد اگر نمی‌خواهیم با ترسی مواجه شویم، اما دست‌کم آن را به رسمیت بشناسیم. ما این حداقل شناخت را به خودمان مدیونیم؛ اینکه علت اصلی رفتارهایمان را بدانیم.

برخی کارها هم که هیچ خطری ندارند؛ مثل آزمودن شیوه‌ای تازه‌ در خانه، یعنی واقعن مشتاق نیستیم بدانیم چه اتفاقی خواهد افتاد آن هم وقتی که آزمودن حتی به جسارت هم نیاز ندارد؟ اگر آزمودیم و دوست نداشتیم با خیال راحت از آن می‌گذریم.

اصلن قرار نیست همه شبیه هم باشند یا همه علاقمند باشند به شیوه‌های تازه،‌ اما همیشه باید یک قدم عقب‌تر ایستاد و از بیرون به خود نگاه کرد. باید سوال کرد و صادقانه پاسخ داد؛ چرا این کار انجام می‌دهم؟ چرا حاضر نیستم آن کار را انجام بدهم؟ چرا فلان حرف از دهانم بیرون پرید؟ چرا در فلان موقعیت ساکت هستم؟ چرا همیشه می‌گویم نه یا چرا هیچوقت نمی‌توانم بگویم نه؟

و از هر پاسخ باید سوال تازه‌ای بیرون کشید. هر سوال نوری به یک گوشه‌ی تاریک می‌‌تاباند و کم‌کم درون انسان به نور خودشناسی روشن می‌شود.

اگر تصور می‌کنیم که خودشناسی مسیر زجرآوری است هنوز تبعات خودغریبگی را تجربه نکرده‌ایم. هنوز به قدر کافی توسط زندگی غافلگیر نشده‌ایم. کسی که خودش را نمی‌شناسد درست مثل کسی است که مجبورش کرده‌اند تن به وصلتی ناخواسته بدهد، آن هم با فردی که هرگز ندیده؛ انگار تازه در روز عقد قرار است همدیگر را ببینند و طرف مقابل هم اصلن به چشم‌اش زیبا نمی‌آید. چه مواجهه‌ی دردناکی خواهد بود.

اگر به دنبال وصلتی عاشقانه با درون و بیرون هستیم لازم است که تن به این آشنایی بدهیم.

الهی شکرت…

پرستوها هر سال به آنجا کوچ می‌کردند. قبلن تصور می‌کردم پرنده‌های بزرگی هستند، اما اولین پرستو را که دیدم هم به وجد آمدم و هم متعجب شدم از نحیف‌ بودنش. عجبا که با آن جثه‌ی کوچک، سروصدای پرستویی بلندی راه می‌اندازد. درست شبیه پرستوها در کارتن‌های بچگی است، دُم دو شقّه‌ای دارد و چابک و سریع این‌طرف و آن‌طرف می‌رود. پرستوها دسته‌جمعی و پرسرو‌صدا می‌آیند اما ناگهان و بی‌سرو‌صدا می‌روند. هوا که رو به گرما می‌رود آن‌ها هم کوچ می‌کنند.

هر سال اردیبهشت که می‌شد منتظر آمدنشان بودم و آن‌ها هم هیچوقت خلف وعده نمی‌کردند. اما یک سال آن‌ها آمدند و من کوچ کرده بودم. نه سوال کردند و نه ناراحت شدند؛ چرا که آن‌ها به کوچیدن زنده‌‌اند و می‌دانند که زندگی در کوچیدن است که دوام می‌یابد.

الهی شکرت…

مسخره‌ترین سوالی که می‌شود از یک خفاش پرسید چیست؟

اینکه چرا شب‌ها پرواز می‌کنی؟

خفاش می‌تواند در پاسخ به این سوال بگوید: «من سکوت و آرامش شب‌ را دوست دارم یا اینکه عاشق نور سرد و لطیف مهتابم.» اما حقیقت این است که خفاش گزینه‌ی دیگری ندارد. اگر توان پرواز و دید در شب را از خفاش بگیری در واقع «خفاش‌بودن» را از او گرفته‌ای. شاید چنین خفاشی در مسیر تکامل قرار بگیرد و خودش را با شرایط وفق دهد و بتواند روزها هم پرواز کند و زنده بماند اما او دیگر یک خفاش نیست، بلکه پرنده‌‌ی دیگریست، یکی از هزاران پرنده‌ای که روزها پرواز می‌کنند.

نه اینکه این تغییر عیب و ایرادی داشته باشد، چه بسا حتی خفاش از آن راضی هم باشد، اما به هر حال دیگر نمی‌تواند ادعایی در مورد خفاش بودنش داشته باشد؛ شاید حتی بتواند اسم خودش را بگذارد «خفاش مدرن» ولی در درون می‌داند که تبدیل به چیز دیگری شده است که قرار نبوده باشد، که با ذاتش در تضاد است. اگر قرار بود خفاش هم مثل همه‌ی پرنده‌ها روزها پرواز کند از ابتدا نیازی به این مهارت نداشت.

مسخره‌‌ترین سوالی هم که می‌شود از یک نویسنده پرسید این است که «چرا می‌نویسی؟»

او می‌تواند بگوید نوشتن مرا آرام می‌کند، یا به من امکان اندیشیدن و دستیابی به وضوح اندیشه را می‌دهد، یا دوست دارم صدای کسانی باشم که صدایی ندارند یا دلم‌ می‌خواهد ماندگار شوم و هزار و یک دلیل دیگر. احتمالن نویسنده‌ها دلایل مستدل‌تری از خفاش‌ها خواهند داشت برای پاسخ به این پرسش که چرا می‌نویسند.

اما نویسنده‌بودنِ یک نویسنده مثل خفاش‌بودن یک خفاش است؛ چیزی که خفاش را از سایر پرنده‌ها متمایز می‌کند چیزیست که نمی‌‌تواند از او ستانده شود و او همچنان خفاش باقی بماند. این بخشی از ذات اوست؛ چرا کسی از یک آهنگساز نمی‌پرسد که چرا آهنگ می‌سازی؟ مگر می‌تواند نسازد؟ مگر شیوه‌ی دیگری برای زیستن دارد؟ شاید بتواند کارمند جایی باشد و زنده بماند، اما او دیگر آن چیزی نخواهد بود که قرار بوده باشد. نه اینکه اشکالی در کارمندبودن باشد؛ مگر اشکالی در خفاش‌بودن هست؟ مگر او هم باید قناری می‌شد تا بودنش قابل قبول باشد؟ نه، فقط آن کارمندی که قرار بوده آهنگساز باشد، دارد به راهی غیر از آنچه هماهنگ با ذاتش است می‌رود.

پس نویسنده نمی‌نویسد چون جالب است یا تاثیرگذار است یا سبب ماندگار شدن او در این جهان می‌شود، می‌نویسد چون نویسنده است و نمی‌تواند چیز دیگری باشد.

الهی شکرت…