حالا مرا بی‌تشویش دوست داشته باش

حالا که دیگر نیستم

ای پنهانی‌ترین تمنای من

که نمی‌دانم در کدام رؤیا می‌توانم آشکارت کنم.

مرا چه به این دغل‌کاری که بگویم دلتنگت نیستم؟

به فرض هم که بگویم

آیا حتی یک سلول در تنم هست که آن را باور کند؟

کاش کلاغ بی‌هجرت بودی برای سرزمین تنم

نه پرستوی همیشه مهاجر

که نمی‌تواند به ماندن تن دهد

حتی در تنانه‌ترین وضعیت ممکن.

کاش دوستم داشتی

با تشویش حتی

که همان هم غنیمت بود برای دلی که

نمی‌توانست دوستت نداشته باشد.

حالا آسوده‌خاطر شدی؟

مگر همین‌ را نمی‌خواستی؟

اینکه من نباشم

تا وجدانت آسوده باشد از اینکه

دوستم نداری.


(اوففف… چه عاشقانه‌ای شد. حس می‌کنم یک عاشق دل‌سوخته آن را سفارش داده بود تا برای یادداشت خودکشی‌اش بنویسم. این متن را که نوشتم در باب نوشتن و نویسندگی به ادراکات تازه‌‌ای رسیدم که در یادداشت فردا به آن می‌پردازم. تصور کرده‌‌اید آنقدر ساده‌لوحم که همه چیز را امروز بگویم و فردا کاسه‌ی «چه کنم؟» دست بگیرم؟ نخیر، یک جمله هم غنیمت است برای خالی نماندن سفره.

به خدا که ما اگر گوز شور هم تولید می‌کردیم یک‌ جایی تولیدات‌مان ته می‌کشید، چه رسد به تولید محتوا. قربان خدا بروم که یک مخاطب هم نداریم تا دل‌مان خوش باشد. البته رفیق بیست ساله‌‌ام به حکم رودربایستیِ رفیقانه همیشه دنبالم می‌کند اما او که نمی‌تواند جور تمام بی‌مخاطبی مرا یک تنه به دوش بکشد. به یاری خداوند نیاز است.)

الهی شکرت…

دوست می‌گفت اگر یک روز دخترم سوال کند که چرا من تنها هستم و خواهر یا برادری ندارم من خواهم گفت که دخترم تو اصلن خوابیدی که من و پدرت بتوانیم خواهر و برادری برای تو دست‌و‌پا کنیم؟

آن یکی دوست گفت که فلانی در یک اتاق زندگی می‌کند و سومین بچه‌اش در راه است.

من فکر کردم احتمالن او تنها کسی است که زندگی را نه به شکلی تحت‌الفظی بلکه به معنای واقعی کلمه به تخم‌اش گرفته است و البته مثال بارزی است از اینکه وقتی آدم واقعن چیزی را بخواهد باقی چیزها بهانه‌اند؛ هر کاری انجام‌شدنی است با هر میزان امکانات و با هر شرایطی.

الهی شکرت…

فقط یک جا هست که «تفکیک‌ جنسیتی» در آنجا نه تنها مشکلی نمی‌سازد بلکه کاملن پذیرفتنی و حتی الزامی است.

کحا؟

ماشین لباس‌شویی.

بله، تنها جایی که تفکیک جنسیتی در آن جواب می‌دهد ماشین لباس‌شویی است؛ فقط آنجاست که باید جنسیت‌ها را تفکیک کرد، چون اختلاط جنسیتی به جنس ظریف آسیب می‌رساند. آنقدری که تفکیک جنسیتی مهم است تفکیک رنگی اهمیت ندارد.

ماشین لباس‌شویی کلن وسیله‌‌ای نژادپرست و تا حدی دگم است؛ دائم امر و نهی می‌کند که این باید از آن جدا شود، یا این‌ها فقط نیم ساعت وقت دارند. در نهایت هم یک طوری همه را می‌چرخاند که خانواده و اصل و نسب همه‌ با هم قاطی می‌شود. وقتی بیرون می‌آیند دیگر نمی‌شود از هم تشخیص‌شان داد یا تفکیک‌شان کرد.

یک جور درهم‌آمیزی غیرصلح‌آمیز است که نمونه‌‌‌ی وحشیانه‌اش را در چرخ‌گوشت می‌توان دید.

ماشین لباس‌شویی با آن همه تعصب و خشک‌اندیشی چطور راضی می‌شود به این درهم‌آمیزی؟ چطور است که نمی‌گوید لباس‌ها را یکی‌یکی بینداز؟ چون با وجود تفکیک جنسیتی شرایط بغرنج‌تر هم می‌شود و بیشتر پای روسیاهی به میان می‌آید. کاش حداقل اجازه می‌داد به اختلاط جنسیتی، آن موقع احتمالن لباس‌ها هم کمتر ناراضی بودند، یک مغازله‌ی بی‌دردسر و بی‌خطرِ ننگ و رسوایی بود برایشان. اما با این وضع فقط برچسب هم‌جنس‌گرایی به پیشانی‌شان می‌چسبد.

ظاهرن اینحا هم تفکیک جنسیتی جواب قطعی نمی‌دهد.

الهی شکرت…

قسمت اول شوخی‌های آشپزخانه‌ای را اینجا بخوانید.

دو روز است که بعد از هزار سال اندکی دویده‌ام و حالا عضلاتی را در پاهایم پیدا کرده‌ام که هرگز نمی‌دانستم وجود دارند. طوری سفت و سنگین و دردناک شده‌اند که همان راه رفتن ساده‌ی قبلی هم دور از دسترس می‌نماید. راستش یک ساعت مچی هوشمند هدیه گرفته بودم و این هدیه انگیزه‌ای شد برای دویدن. واقعن بعضی‌ها جنبه‌ی هدیه را ندارند، جنبه‌ی هدایای هوشمند را که هیچ ندارند. آدم باید حواسش باشد به هر کسی چه هدیه‌‌ای می‌دهد. به من باید هدایایی داد که به تنبلی‌ام دامن می‌زنند نه آن‌هایی که سبب می‌شوند گمان کنم می‌توانم بدوم؛ مثلن یک جفت دمپایی ابری لاانگشتی بدهند که موقع راه رفتن هی از کف پا در برود و صدای عجیبی از خودش دربیاورد که همین صدا سبب شود همان چند قدم را هم راه نروم، به هر حال من آدم مردم‌آزاری نیستم و دلم نمی‌خواهد صدای دمپایی‌ام سبب آزار کسی شود.

حرف از دمپایی ابری شد، به گمانم آدم‌ها به چهار گروه تقسیم می‌شوند:

۱- یک گروه دمپایی پلاستیکی‌اند؛ از همین دمپایی‌هایی که همه جا انواع و اقسام‌شان ریخته است، شاید کمی شکل و قواره‌شان فرق کند اما در نهایت همگی دمپایی پلاستیکی معمولی هستند. البته بعضی‌هاشان بادوام‌اند و بعضی‌ها دو روز نشده از یک گوشه و کناری پاره می‌شوند. به هر حال معمولی‌بودن ویژگی بارز آن‌هاست.

۲- یک گروه دمپایی جلوبسته‌ی توالتی‌اند که هر قدر تلاش می‌کنند متجدد به نظر آیند در نهایت همیشه لو می‌روند، یکی نیست به آن‌ها بگوید که طوسی هم اگر باشید همچنان جلو‌بسته‌ی توالتی هستید، حتمن نباید قرمز یا قهوه‌ای یا آبی باشید تا لو بروید. این گروه اصیل‌اند؛ قابل‌اعتماد، همدل، صبور، بی‌تکلف، اما اغلب دچار سندروم قربانی‌پنداری و حق‌خورده‌شدگی و بداقبالی.

۳- یک گروه دمپایی طبی هستند؛ چرمی، لژدار، متشخص، اما بی‌قواره و نچسب. آدم را یاد کیف سامسونت می‌اندازند که انگار خودش مهندس بود نه صاحبش. راستش آنقدرها هم که ادعا می‌کنند طبی نیستند و دردی را دوا نمی‌کنند، بیشتر گوز‌اندیشند تا ارزش‌آفرین.

۴- آخرین گروه هم همین دمپایی ابری‌های لا‌انگشتی‌اند که به گمان خودشان خیلی امروزی و باکلاس‌اند اما یک قدم که بردارند نوکیسه بودنشان با صدای عجیبی از کف دمپایی بیرون می‌زند.

دیگر خودتان بیندیشید که جزء کدام دسته هستید؛ اگر تصور می‌کنید هیچ‌کدام نیستید حتمن دمپایی طبی هستید، اگر حوصله‌ی این حرف‌ها را ندارید دمپایی پلاستیکی معمولی هستید، اگر بهتان برخورده است دمپایی جلوبسته‌ی توالتی هستید و اگر گذرتان به اینجا نیفتاده و این متن را نخوانده‌اید دمپایی ابری لا‌انگشتی.

شکر خدا در این دسته‌بندی هیچ‌کس بهتر یا بدتر از دیگری نیست، همه به یک اندازه بدترند، پس سعی نکنید به زور خودتان را در دسته‌ی دیگری بگنجانید. جایگاه ننگین خود را صادقانه و متواضعانه بپذیرید تا دست‌کم بزدل به نظر نیایید.

من هم که هشت‌هزار قدم راه رفته‌‌ام که به عبارتی می‌شود شش کیلومتر. پس فی‌الواقع من اصلن آدم نیستم که در دسته‌بندی آدم‌ها بگنجم؛ من یک دمپایی پاره‌‌ام که می‌شود آن را با جوجه رنگی معاوضه کرد. (نسل Z برای آگاهی از چند و چون این معاوضه به والدین‌شان رجوع کنند.)

الهی شکرت…

پی‌نوشت: دغدغه‌ی من این است که به نسل بعد از Z چه خواهند گفت؟ احتمالن می‌گویند «زد جونیور».

اگر ابزار آشپزخانه بودم لیسک می‌شدم؛ چون هم اسمم جالب بود، هم کار ساده و مفرحی داشتم، هم خوشمزه‌ها را لیس می‌زدم، و هم اینکه همه به جانم دعا می‌کردند از بس که مفید بودم. واقعن چه چیزی را در آشپزخانه می‌شناسید که مفیدتر از لیسک باشد؟ ابزاری که عذاب‌وجدانِ ماندن مواد ته ظرف را از دوش آدم برمی‌دارد. یعنی خود آدمیزاد انقدر مفید نیست که این اختراعش مفید است؛ نه می‌سوزد، نه پاره می‌شود، نه می‌شکند. افزون بر تمام این‌ها یک جور فروتنی خاصی هم در آن هست؛ هیچ ادعایی ندارد.

مثلن قابلمه‌ی تفلون با آن همه ادعا هیچ رفتار دوستانه‌ای ندارد، یک جور تفلونیت خاصی در آن هست که نشان از تفاخر و تفرعن دارد. افزون بر این به یک سال نمی‌کشد که وظیفه‌اش را هم فراموش می‌کند و همه چیز را سفت و محکم نگه می‌دارد به جای اینکه شل بگیرد و رها کند. نه آن رها‌کردنش حرفه‌‌ای است و نه این گرفتنش دوستانه.

شیرجوش هم که هیچوقت اندازه دستش نیست؛ تا وقتی بالای سرش ایستاده‌ای انگار توی رودربایستی است و محتویات را درون خودش نگه می‌دارد، همین‌که سرت را می‌چرخانی همه چیز را بالا می‌آورد.

توستر هم که حفره‌ی فنی دارد و تصور می‌کند چیزها را صدای تیک‌تیک است که گرم می‌کند، برای همین اگر صدای تیک‌تیک‌اش قطع شود دیگر گرما‌دادن را هم فراموش می‌کند. هر چه سعی می‌کنی حالی‌اش کنی که عزیز جان ارتباط این دو با هم مثل ارتباط مثانه و روده است؛ بدون روده هم می‌توانی بشاشی، به خرجش نمی‌رود.

غذاساز هم که کلن یک اشتباه تاکتیکی است؛ قاعدتن از او انتظار می‌رود که غذا را بسازد اما خودش را در سطح یک خرد‌کن تقلیل می‌دهد و برای همان خردکردن هم نیاز به کمک دارد.

حتی کتری و قوری با آن ظاهر نجیب‌شان از همه بدترند، همیشه یکی روی دیگری است و دائم باید بهشان تذکر بدهی یا سانسورشان کنی.

باقی دوستان از قبیل همزن و آبمیوه‌گیری و چرخ‌گوشت و غیره هم که انگار گران‌ترین بلیط‌‌ها را خریده‌اند و رفته‌اند در قسمت لژ سالن نشسته‌اند به تماشا.

تنها کسی که وسط میدان در حال ساختن نان حلال است و بسیار بیشتر از توانش ارزش ایجاد می‌کند فقط لیسک است؛ یک لیس کوچک به هر چیزی که می‌زند آن را مثل آینه پاک می‌کند.

الهی شکرت برای لیسک حتی…

دختربچه‌ی جالب‌‌توجهی در فامیل داریم که ذکر خیر یکی از شیرین‌‌کاری‌هایش را اینجا کرده‌ام.

یک بار بچه به پایه‌ی میز آویزان شده بود و به سختی خودش را بالا می‌کشید. پدربزرگش گفت: «بابا جان مراقب باش.» بچه چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. چند لحظه‌ی بعد دوباره پدربزرگ گفت: «مراقب باش بابا جان، می‌افتی.» بچه رو به پدربزرگش کرد و گفت: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

دقیقن عین همین جمله را گفت و این جمله میان ما سوژه شد. هر جا که کسی کاری می‌‌کند که مخل تمرکز می‌شود و البته خیلی جاهای دیگر همین را می‌گوییم. انصافن خیلی جاها مصداق پیدا می‌کند.

خیلی اوقات آدم به زندگی رو می‌کند و می‌گوید: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

شاید پایه‌ی میزی را گرفته‌ای و داری به زحمت خودت را بالا می‌کشی و زندگی می‌داند که این کار خطرناک است و می‌خواهد به تو هشدار بدهد، اما تو اصرار داری که به تناول‌کردن گهی که مشغول خوردنش هستی ادامه بدهی و فقط از زندگی می‌خواهی که مزاحمت نشود.

انسان تقریبن از ده سالگی به بعد حس می‌کند که مشغول خوردنِ گُه مناسبی است و هیچ توصیه‌ای را از هیچ‌کس نمی‌پذیرد. در واقع هر توصیه و هشدار را نوعی مزاحمت در مسیر گه‌خوری‌اش به حساب می‌آورد.

به خودم می‌گویم که «عقل‌کل‌پنداری‌‌ام» سبب شده است در مقابل هر توصیه‌‌ای موضع تدافعی داشته باشم و اگر هم می‌کوشم به کسی توصیه‌ای نکنم نه برای این است که توصیه‌ای ندارم، نه… یک عقل‌کل‌پندار همیشه نظری دارد، در واقع برای این است که می‌‌دانم خیلی‌ها (شاید هم همه) دلشان می‌خواهد بگویند: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.» پس بهتر است اجازه بدهی گه را بخورند، شاید هم به مذاقشان خوش آمد.

الهی شکرت…

یک جای نسبتن دورافتاده‌ای پیاده‌روی می‌کردم؛ چشمم افتاد به مغازه‌ای که خیلی مرتب بود و به شکل بسیار زیبایی تزئین شده بود؛ گل‌های تازه، درهای چوبی آبی‌رنگ، محوطه‌ی تمیز. معلوم بود صاحب مغازه با عشق آنجا را باز کرده بود و چای تازه‌دم را هم برای رهگذران احتمالی آماده کرده بود، باوجودیکه حتی امکان عبور آدم‌ها از آنجا کم بود چه رسد به اینکه یکی از آن آدم‌های بالقوه تبدیل به مشتری بالفعل شوند.

اما معلوم بود که او هر روز با امید مغازه‌اش را باز می‌کند بی‌آنکه نگران آمدن و نیامدن مشتری باشد. در واقع او کار سمت خودش را انجام می‌دهد و باقی را به خداوند واگذار می‌کند.

راستش یک وقت‌هایی آن موجود موذی ساکن در مغزم نجواکنان می‌گوید: تو به چه امیدی در این مکان دورافتاده هر روز در مغازه‌ات را باز می‌کنی؟ اینجا که حتی هیچ رهگذری هم نیست، دلت را به چه خوش کرده‌ای یا منتظر چه اتفاقی هستی؟

و من می‌کوشم ایمانم را به مسیر حفظ کنم؛ حقیقتش اما این است که می‌دانم با ایمان یا بی‌ ایمان، با امید یا بی‌ امید، با روزی یا بی روزی نمی‌توانم در این مسیر نباشم، پس بهتر است به جای نشستن در خانه، مغازه را باز کنم.


زمان زیادی از پیاده‌روی صرف نجات‌دادن سوسک‌ها از وسط جاده شد؛ همان سوسک‌های سیاه و سفت و سنگین که همیشه هم سرو‌ته می‌شوند و دیگر نمی‌توانند برگردند و اتفاقن زیر شکمشان قشنگ‌تر هم هست از پشت کمرشان، یعنی چه بهتر که آن‌طرفی باشند. ضمنن اسم حلزون‌ها بد در رفته است، این سیاهک‌های سفت برای طی‌کردن ده سانتی‌متر، سه روز در راهند. شما که انقدر کُندید چرا عزم سفری به این درازی می‌کنید؟ (از آن سمت خیابان به این سمتش)، خب یک طرف بمانید دیگر، چرا فکر می‌کنید آن طرف حلوا خیرات می‌کنند؟

شاید هم تصور می‌کنید دخترهای آن طرف خیابان خوشگل‌ترند، همیشه مرغ همسایه غاز است. به دخترهای سمت خودتان قانع باشید وگرنه تا برسید آن طرف و بخواهید مخ یکی را بزنید، دیگر از مردانگی افتاده‌اید. حالا مثلن خودتان خیلی زبر‌ و زرنگید؟ یا خیلی خوش‌بر و رویید؟

از قدیم گفته‌اند: «خیلی خوش پر و پاس، لب خزینه همه می‌شینه.»

البته این ضرب‌المثل خیلی هم مرتبط با اوضاع شما نیست، فقط می‌خواهم بگویم ادعایتان را کم کنید. به خدا هیچی از پیاده‌روی نفهمیدم از بس که شماها را نجات دادم، حداقل عروسی دعوتم کنید.

(متاسفانه بعدش هم مورد حمله‌ی یک سگ قرار گرفتم و کلن پیاده‌روی گوشت شد به تنم.)

الهی شکرت…

نقطه ضعف من داستا‌ن‌های پلیسی است؛ واقعن کنجکاوم که بدانم چه می‌شود. حتی آبکی‌ترین سناریوهای پلیسیْ ذهن مرا به دنبال خود می‌کشانند. تازگی چند قسمت از یک سریال پلیسی ایرانی را دنبال کرده‌ام (البته از اواسط). تا اینجا، سریال کاملن پیکربندی یک سریال ترکیه‌ای را دارد که فقط لباس پلیسی-جنایی به آن پوشانده‌اند؛ از آن سریال‌هایی که هر بلای ممکن و ناممکنی بر سر شخصیت می‌آید،‌ طوریکه فقط کم‌ مانده سروکله‌ی آدم فضایی‌ها وسط زندگی شخصیت پیدا شود. دیگر کارد به استخوان او و مخاطب می‌رسد و آن وقت به شکلی غیرمنتظره و غالبن در یک شب همه چیز زیر و زبر می‌شود. یعنی سیصد قسمت عذاب و شکنجه را در یک قسمت پایان‌بندی می‌کنند.

این سریال هم دقیقن به همین شکل پیش می‌رود. ما که دیده‌ایم فلانی بی‌گناه است و قاعدتن سر بی‌گناه نباید بالای دار برود، حالا باید ناخن‌هایمان را بجویم و صبر کنیم تا معلوم شود بالاخره این کلاف از کدام گوشه قرار است باز شود. یک حدس‌هایی هم داریم البته، اما تا نبینیم نمی‌توانیم مطمئن باشیم.

بگذریم از اینکه شخصیت‌پردازی و روند کلی قصه حرصم را درمی‌آورد،‌ اما بیش از همه ذهنم درگیر گاف بزرگ فیلمنامه است؛ کسی که متهم به قتل است و اتفاقن خودش هم به آن اعتراف کرده، یک جایی اعلام می‌کند که آلت قتاله را که یک چاقو با دسته‌ی سفید است جایی دفن کرده (قاعدتن پلیس آن را پیدا نکرده بوده)،‌ آدرسش را هم به پلیس می‌دهد و از قضا در همان آدرس پیدا هم می‌شود.

بعد از بازسازی مجدد صحنه‌ی جرم،‌ بازپرس در اتاقش مشغول بازنگری فیلم‌ها است درحالیکه پشت سرش تصاویر متعددی از مقتول به تابلو چسبیده،‌ حدس بزنید که چه چیزی در تمام تصاویر وجود دارد؟

بله، درست گفتید؛ یک چاقو که تا دسته‌ی سفیدش در شکم مقتول فرو رفته است.

مگر قاتلِ مذکور آلت قتاله را یک جایی چال نکرده بود؟ مگر همین دیروز نگشتید و آن را پیدا نکردید؟ یعنی یک کپی از آن چاقو در شکم مقتول بوده و پلیس‌ به صحنه‌ی جرم رسیده و ده‌ها عکس ثبت کرده‌ و کپی دیگر چاقو را قاتل قبل از رسیدن پلیس دفن کرده است؟

یا یک چیزی هست که من نمی‌فهمم یا… نه حقیقتن یک چیزی هست که من نمی‌فهمم و آن هم این است که چطور می‌خواهند این حفره‌ که نه،‌ گودالِ منطقی را پر کنند؟ البته اگر قصد پرکردنش را داشتند ایجادش نمی‌کردند.

اما قشنگی جریان این است که همین فیلمنامه با همین جای برخورد شهاب‌سنگ درست در وسط آن را می‌شود حتی به شیفتگان ماجراهای پلیسی هم فروخت. جهان انقدر جای ساده‌ای برای زیستن است و ما بیهوده آن را پیچیده فرض می‌کنیم.

الهی شکرت…

یک نوعی از خستگی هست که برای رفع آن فقط باید تلویزیون را روشن کنی، منظورم تلویزیون واقعی است نه آنجاییکه ماهواره در لباس مبدل خودش را به جای تلویزیون جا می‌زند. باید یک تلویزیون واقعی را روشن کنی و به ترتیب شبکه‌ها را پایین بیایی. نگران نباش، چون این کار چندان وقت‌گیر نیست، نهایتن به عدد پنج یا شش می‌رسی، پس چند دقیقه بیشتر زمان نیاز ندارد.

اما قبل از پرداختن به اینکه چگونه تلویزیون از عهده‌ی رفع خستگی برمی‌آید، اول بگویم که این نوع خستگی چیزی فراتر از یک خستگی معمولی است، یک خستگی واقعی، از آن‌هایی که جان و روح و مغزت پرکشیده‌اند و از تو هیچ چیز نمانده است به جز یک تن بسیار مستعمل که آن هم می‌رود تا در یکی از همین دقایق خاموش شود.

دقیقن در چنین زمانی است که تلویزیون ناجی‌ات خواهد بود؛ آن را روشن کرده و یک بار شبکه‌‌ها را مرور می‌کنی؛ در وهله‌ی اول پرورگار را شکر می‌کنی که تعدادشان اینقدر اندک است و در وهله‌ی دوم درمی‌یابی که آن وضعیتی که تصور می‌کردی خسته‌ترین حالت ممکن از تجربه‌ی زیستن‌ات در این جهان است هنوز فاصله‌ی زیادی با خسته‌ترین حالت تو دارد و تو قطعن می‌توانی از این خسته‌تر هم بشوی. در همین لحظه‌ی ملکوتی که مثل نقطه‌ی عطفی در زندگی‌‌ات است تلویزیون را خاموش می‌کنی و حس می‌کنی به ذخایر تازه‌ای از انرژی دست یافته‌ای که تا کنون گمان نمی‌کردی جایی در وجودت پنهان بوده باشند. انگار که به رگه‌های طلا رسیده باشی. بلند می‌شوی و به قدر یک روز کاری تازه فعالیت می‌‌کنی.

اما یادت باشد حالا که از جادوی تلویزیون بهره‌مند شده‌ای دست‌کم فاتحه‌اش را بفرستی.

الهی شکرت…

دلت می‌خواهد خانه‌ای در طبیعت در جایی بکر با منظره‌‌ای حیرت‌انگیز داشته باشی و هر روز از دیدن دشت‌هایی که منتهی می‌شوند به کوه‌های پوشیده از درختان سرسبز و منظره‌ی بی‌بدیل سروهای ناز در هر گوشه و کنار و گل‌های وحشی و غروب‌های افسونگر لذت ببری و در چنین فضایی بنویسی و بخوانی و چای بنوشی و حضور داشته باشی، از سوی دیگر می‌اندیشی که شاید آنی دیگر گرفتار غمِ از دست‌دادن‌ها شوی و یا به پایان مسیرت برسی.

فرصت زیستن بسیار بسیار کوتاه است؛ این کوتاهی از یک سو انسان را نسبت به شیوه‌ی زیستنش حساس می‌کند و سبب می‌شود مراقب چگونگی‌ها باشد و از مسیرهایی که هم‌راستا با درونش نیستند بپرهیزد و از سوی دیگر او را پریشان و ناامید می‌نماید.

خواهرم می‌گفت در حضور و غیاب هر روزه‌ی خداوند حاضری بزن، بگو من حاضرم در این لحظه و این‌جا و در حال حس‌کردن و تجربه‌کردنم. پس دیگر دیر نخواهد شد، وقتی دیر می‌شود که سر کلاس غایب باشی.


پدر به بامزه‌ترین شکل ممکن گفت «من امروز یه عمل جراحی سنگین داشتم، ساعت ۷ توی اتاق عمل بودم.» و بعد اضافه کرد که «پتوی پروستاتی رو جراحی کردم که با موفقیت هم انجام شد و بعدش هم بخیه زدم.»

ماجرای پتوی پروستاتی این است که پدر پتویی دارد که طول عمرش برمی‌گردد به اواسط دوران دانشجویی من، تقریبن ۲۰ سال قبل، اما آنقدر آن را دوست دارد که حاضر نیست بی‌خیالش شود. پتوی بیچاره از زور کار کردن پروستاتش بیرون زده بود. کرک‌های داخلی پتو جمع شده بودند در چهار گوشه‌ی آن و از هر طرف یک زائده‌ی ورآمده بیرون زده بود. پدر پتو را شکافته، کرک‌های جمع‌شده را خارج کرده و دوباره دوخته بود. اما انصافن جراحی موفق و تر‌و‌تمیزی انجام داده بود، اگر نمی‌گفت هیچ‌کس شک نمی‌کرد، انگار که جراحی پلاستیک هم کرده بود.


با دوستم رفته بودیم خرید، در قسمت شامپوها به دنبال شامپو بدنی می‌گشتیم که پوست را خشک نکند. خانمی که مسئول بود گفت «این رو ببرید،‌ این برای پوست‌های Very Dry هست، خیلی خوبه.» و اشاره کرد به نوشته‌ی روی شامپو. من دیدم نوشته است Every Day Care.

یعنی Every Day را Very Dry خوانده بود. قاعدتن چنین فروشی هرگز اتفاق نخواهد افتاد. (خدا می‌داند خودم چقدر از این سوتی‌ها داده‌ام و انتظار داشته‌ام که کار پیش برود.)

این هم از آن وسواس‌های عجیب یا شاید بیهوده‌ی من است؛ اینکه فکر می‌کنم باید در خواندن و تلفظ‌کردن دقیق بود، چه زبان خودمان باشد یا هر زبان دیگری. زبان وسیله‌ی ارتباط آدم‌هاست، وسیله‌ای برای اندیشیدن و تجربه‌ی زیستن به شکلی کامل‌تر.

چرا نباید برایمان مهم باشد که چطور از آن استفاده می‌کنیم؟

الهی شکرت…