اگر ابزار آشپزخانه بودم لیسک می‌شدم؛ چون هم اسمم جالب بود، هم کار ساده و مفرحی داشتم، هم خوشمزه‌ها را لیس می‌زدم، و هم اینکه همه به جانم دعا می‌کردند از بس که مفید بودم. واقعن چه چیزی را در آشپزخانه می‌شناسید که مفیدتر از لیسک باشد؟ ابزاری که عذاب‌وجدانِ ماندن مواد ته ظرف را از دوش آدم برمی‌دارد. یعنی خود آدمیزاد انقدر مفید نیست که این اختراعش مفید است؛ نه می‌سوزد، نه پاره می‌شود، نه می‌شکند. افزون بر تمام این‌ها یک جور فروتنی خاصی هم در آن هست؛ هیچ ادعایی ندارد.

مثلن قابلمه‌ی تفلون با آن همه ادعا هیچ رفتار دوستانه‌ای ندارد، یک جور تفلونیت خاصی در آن هست که نشان از تفاخر و تفرعن دارد. افزون بر این به یک سال نمی‌کشد که وظیفه‌اش را هم فراموش می‌کند و همه چیز را سفت و محکم نگه می‌دارد به جای اینکه شل بگیرد و رها کند. نه آن رها‌کردنش حرفه‌‌ای است و نه این گرفتنش دوستانه.

شیرجوش هم که هیچوقت اندازه دستش نیست؛ تا وقتی بالای سرش ایستاده‌ای انگار توی رودربایستی است و محتویات را درون خودش نگه می‌دارد، همین‌که سرت را می‌چرخانی همه چیز را بالا می‌آورد.

توستر هم که حفره‌ی فنی دارد و تصور می‌کند چیزها را صدای تیک‌تیک است که گرم می‌کند، برای همین اگر صدای تیک‌تیک‌اش قطع شود دیگر گرما‌دادن را هم فراموش می‌کند. هر چه سعی می‌کنی حالی‌اش کنی که عزیز جان ارتباط این دو با هم مثل ارتباط مثانه و روده است؛ بدون روده هم می‌توانی بشاشی، به خرجش نمی‌رود.

غذاساز هم که کلن یک اشتباه تاکتیکی است؛ قاعدتن از او انتظار می‌رود که غذا را بسازد اما خودش را در سطح یک خرد‌کن تقلیل می‌دهد و برای همان خردکردن هم نیاز به کمک دارد.

حتی کتری و قوری با آن ظاهر نجیب‌شان از همه بدترند، همیشه یکی روی دیگری است و دائم باید بهشان تذکر بدهی یا سانسورشان کنی.

باقی دوستان از قبیل همزن و آبمیوه‌گیری و چرخ‌گوشت و غیره هم که انگار گران‌ترین بلیط‌‌ها را خریده‌اند و رفته‌اند در قسمت لژ سالن نشسته‌اند به تماشا.

تنها کسی که وسط میدان در حال ساختن نان حلال است و بسیار بیشتر از توانش ارزش ایجاد می‌کند فقط لیسک است؛ یک لیس کوچک به هر چیزی که می‌زند آن را مثل آینه پاک می‌کند.

الهی شکرت برای لیسک حتی…

دختربچه‌ی جالب‌‌توجهی در فامیل داریم که ذکر خیر یکی از شیرین‌‌کاری‌هایش را اینجا کرده‌ام.

یک بار بچه به پایه‌ی میز آویزان شده بود و به سختی خودش را بالا می‌کشید. پدربزرگش گفت: «بابا جان مراقب باش.» بچه چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. چند لحظه‌ی بعد دوباره پدربزرگ گفت: «مراقب باش بابا جان، می‌افتی.» بچه رو به پدربزرگش کرد و گفت: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

دقیقن عین همین جمله را گفت و این جمله میان ما سوژه شد. هر جا که کسی کاری می‌‌کند که مخل تمرکز می‌شود و البته خیلی جاهای دیگر همین را می‌گوییم. انصافن خیلی جاها مصداق پیدا می‌کند.

خیلی اوقات آدم به زندگی رو می‌کند و می‌گوید: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

شاید پایه‌ی میزی را گرفته‌ای و داری به زحمت خودت را بالا می‌کشی و زندگی می‌داند که این کار خطرناک است و می‌خواهد به تو هشدار بدهد، اما تو اصرار داری که به تناول‌کردن گهی که مشغول خوردنش هستی ادامه بدهی و فقط از زندگی می‌خواهی که مزاحمت نشود.

انسان تقریبن از ده سالگی به بعد حس می‌کند که مشغول خوردنِ گُه مناسبی است و هیچ توصیه‌ای را از هیچ‌کس نمی‌پذیرد. در واقع هر توصیه و هشدار را نوعی مزاحمت در مسیر گه‌خوری‌اش به حساب می‌آورد.

به خودم می‌گویم که «عقل‌کل‌پنداری‌‌ام» سبب شده است در مقابل هر توصیه‌‌ای موضع تدافعی داشته باشم و اگر هم می‌کوشم به کسی توصیه‌ای نکنم نه برای این است که توصیه‌ای ندارم، نه… یک عقل‌کل‌پندار همیشه نظری دارد، در واقع برای این است که می‌‌دانم خیلی‌ها (شاید هم همه) دلشان می‌خواهد بگویند: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.» پس بهتر است اجازه بدهی گه را بخورند، شاید هم به مذاقشان خوش آمد.

الهی شکرت…

یک جای نسبتن دورافتاده‌ای پیاده‌روی می‌کردم؛ چشمم افتاد به مغازه‌ای که خیلی مرتب بود و به شکل بسیار زیبایی تزئین شده بود؛ گل‌های تازه، درهای چوبی آبی‌رنگ، محوطه‌ی تمیز. معلوم بود صاحب مغازه با عشق آنجا را باز کرده بود و چای تازه‌دم را هم برای رهگذران احتمالی آماده کرده بود، باوجودیکه حتی امکان عبور آدم‌ها از آنجا کم بود چه رسد به اینکه یکی از آن آدم‌های بالقوه تبدیل به مشتری بالفعل شوند.

اما معلوم بود که او هر روز با امید مغازه‌اش را باز می‌کند بی‌آنکه نگران آمدن و نیامدن مشتری باشد. در واقع او کار سمت خودش را انجام می‌دهد و باقی را به خداوند واگذار می‌کند.

راستش یک وقت‌هایی آن موجود موذی ساکن در مغزم نجواکنان می‌گوید: تو به چه امیدی در این مکان دورافتاده هر روز در مغازه‌ات را باز می‌کنی؟ اینجا که حتی هیچ رهگذری هم نیست، دلت را به چه خوش کرده‌ای یا منتظر چه اتفاقی هستی؟

و من می‌کوشم ایمانم را به مسیر حفظ کنم؛ حقیقتش اما این است که می‌دانم با ایمان یا بی‌ ایمان، با امید یا بی‌ امید، با روزی یا بی روزی نمی‌توانم در این مسیر نباشم، پس بهتر است به جای نشستن در خانه، مغازه را باز کنم.


زمان زیادی از پیاده‌روی صرف نجات‌دادن سوسک‌ها از وسط جاده شد؛ همان سوسک‌های سیاه و سفت و سنگین که همیشه هم سرو‌ته می‌شوند و دیگر نمی‌توانند برگردند و اتفاقن زیر شکمشان قشنگ‌تر هم هست از پشت کمرشان، یعنی چه بهتر که آن‌طرفی باشند. ضمنن اسم حلزون‌ها بد در رفته است، این سیاهک‌های سفت برای طی‌کردن ده سانتی‌متر، سه روز در راهند. شما که انقدر کُندید چرا عزم سفری به این درازی می‌کنید؟ (از آن سمت خیابان به این سمتش)، خب یک طرف بمانید دیگر، چرا فکر می‌کنید آن طرف حلوا خیرات می‌کنند؟

شاید هم تصور می‌کنید دخترهای آن طرف خیابان خوشگل‌ترند، همیشه مرغ همسایه غاز است. به دخترهای سمت خودتان قانع باشید وگرنه تا برسید آن طرف و بخواهید مخ یکی را بزنید، دیگر از مردانگی افتاده‌اید. حالا مثلن خودتان خیلی زبر‌ و زرنگید؟ یا خیلی خوش‌بر و رویید؟

از قدیم گفته‌اند: «خیلی خوش پر و پاس، لب خزینه همه می‌شینه.»

البته این ضرب‌المثل خیلی هم مرتبط با اوضاع شما نیست، فقط می‌خواهم بگویم ادعایتان را کم کنید. به خدا هیچی از پیاده‌روی نفهمیدم از بس که شماها را نجات دادم، حداقل عروسی دعوتم کنید.

(متاسفانه بعدش هم مورد حمله‌ی یک سگ قرار گرفتم و کلن پیاده‌روی گوشت شد به تنم.)

الهی شکرت…

نقطه ضعف من داستا‌ن‌های پلیسی است؛ واقعن کنجکاوم که بدانم چه می‌شود. حتی آبکی‌ترین سناریوهای پلیسیْ ذهن مرا به دنبال خود می‌کشانند. تازگی چند قسمت از یک سریال پلیسی ایرانی را دنبال کرده‌ام (البته از اواسط). تا اینجا، سریال کاملن پیکربندی یک سریال ترکیه‌ای را دارد که فقط لباس پلیسی-جنایی به آن پوشانده‌اند؛ از آن سریال‌هایی که هر بلای ممکن و ناممکنی بر سر شخصیت می‌آید،‌ طوریکه فقط کم‌ مانده سروکله‌ی آدم فضایی‌ها وسط زندگی شخصیت پیدا شود. دیگر کارد به استخوان او و مخاطب می‌رسد و آن وقت به شکلی غیرمنتظره و غالبن در یک شب همه چیز زیر و زبر می‌شود. یعنی سیصد قسمت عذاب و شکنجه را در یک قسمت پایان‌بندی می‌کنند.

این سریال هم دقیقن به همین شکل پیش می‌رود. ما که دیده‌ایم فلانی بی‌گناه است و قاعدتن سر بی‌گناه نباید بالای دار برود، حالا باید ناخن‌هایمان را بجویم و صبر کنیم تا معلوم شود بالاخره این کلاف از کدام گوشه قرار است باز شود. یک حدس‌هایی هم داریم البته، اما تا نبینیم نمی‌توانیم مطمئن باشیم.

بگذریم از اینکه شخصیت‌پردازی و روند کلی قصه حرصم را درمی‌آورد،‌ اما بیش از همه ذهنم درگیر گاف بزرگ فیلمنامه است؛ کسی که متهم به قتل است و اتفاقن خودش هم به آن اعتراف کرده، یک جایی اعلام می‌کند که آلت قتاله را که یک چاقو با دسته‌ی سفید است جایی دفن کرده (قاعدتن پلیس آن را پیدا نکرده بوده)،‌ آدرسش را هم به پلیس می‌دهد و از قضا در همان آدرس پیدا هم می‌شود.

بعد از بازسازی مجدد صحنه‌ی جرم،‌ بازپرس در اتاقش مشغول بازنگری فیلم‌ها است درحالیکه پشت سرش تصاویر متعددی از مقتول به تابلو چسبیده،‌ حدس بزنید که چه چیزی در تمام تصاویر وجود دارد؟

بله، درست گفتید؛ یک چاقو که تا دسته‌ی سفیدش در شکم مقتول فرو رفته است.

مگر قاتلِ مذکور آلت قتاله را یک جایی چال نکرده بود؟ مگر همین دیروز نگشتید و آن را پیدا نکردید؟ یعنی یک کپی از آن چاقو در شکم مقتول بوده و پلیس‌ به صحنه‌ی جرم رسیده و ده‌ها عکس ثبت کرده‌ و کپی دیگر چاقو را قاتل قبل از رسیدن پلیس دفن کرده است؟

یا یک چیزی هست که من نمی‌فهمم یا… نه حقیقتن یک چیزی هست که من نمی‌فهمم و آن هم این است که چطور می‌خواهند این حفره‌ که نه،‌ گودالِ منطقی را پر کنند؟ البته اگر قصد پرکردنش را داشتند ایجادش نمی‌کردند.

اما قشنگی جریان این است که همین فیلمنامه با همین جای برخورد شهاب‌سنگ درست در وسط آن را می‌شود حتی به شیفتگان ماجراهای پلیسی هم فروخت. جهان انقدر جای ساده‌ای برای زیستن است و ما بیهوده آن را پیچیده فرض می‌کنیم.

الهی شکرت…

یک نوعی از خستگی هست که برای رفع آن فقط باید تلویزیون را روشن کنی، منظورم تلویزیون واقعی است نه آنجاییکه ماهواره در لباس مبدل خودش را به جای تلویزیون جا می‌زند. باید یک تلویزیون واقعی را روشن کنی و به ترتیب شبکه‌ها را پایین بیایی. نگران نباش، چون این کار چندان وقت‌گیر نیست، نهایتن به عدد پنج یا شش می‌رسی، پس چند دقیقه بیشتر زمان نیاز ندارد.

اما قبل از پرداختن به اینکه چگونه تلویزیون از عهده‌ی رفع خستگی برمی‌آید، اول بگویم که این نوع خستگی چیزی فراتر از یک خستگی معمولی است، یک خستگی واقعی، از آن‌هایی که جان و روح و مغزت پرکشیده‌اند و از تو هیچ چیز نمانده است به جز یک تن بسیار مستعمل که آن هم می‌رود تا در یکی از همین دقایق خاموش شود.

دقیقن در چنین زمانی است که تلویزیون ناجی‌ات خواهد بود؛ آن را روشن کرده و یک بار شبکه‌‌ها را مرور می‌کنی؛ در وهله‌ی اول پرورگار را شکر می‌کنی که تعدادشان اینقدر اندک است و در وهله‌ی دوم درمی‌یابی که آن وضعیتی که تصور می‌کردی خسته‌ترین حالت ممکن از تجربه‌ی زیستن‌ات در این جهان است هنوز فاصله‌ی زیادی با خسته‌ترین حالت تو دارد و تو قطعن می‌توانی از این خسته‌تر هم بشوی. در همین لحظه‌ی ملکوتی که مثل نقطه‌ی عطفی در زندگی‌‌ات است تلویزیون را خاموش می‌کنی و حس می‌کنی به ذخایر تازه‌ای از انرژی دست یافته‌ای که تا کنون گمان نمی‌کردی جایی در وجودت پنهان بوده باشند. انگار که به رگه‌های طلا رسیده باشی. بلند می‌شوی و به قدر یک روز کاری تازه فعالیت می‌‌کنی.

اما یادت باشد حالا که از جادوی تلویزیون بهره‌مند شده‌ای دست‌کم فاتحه‌اش را بفرستی.

الهی شکرت…

دلت می‌خواهد خانه‌ای در طبیعت در جایی بکر با منظره‌‌ای حیرت‌انگیز داشته باشی و هر روز از دیدن دشت‌هایی که منتهی می‌شوند به کوه‌های پوشیده از درختان سرسبز و منظره‌ی بی‌بدیل سروهای ناز در هر گوشه و کنار و گل‌های وحشی و غروب‌های افسونگر لذت ببری و در چنین فضایی بنویسی و بخوانی و چای بنوشی و حضور داشته باشی، از سوی دیگر می‌اندیشی که شاید آنی دیگر گرفتار غمِ از دست‌دادن‌ها شوی و یا به پایان مسیرت برسی.

فرصت زیستن بسیار بسیار کوتاه است؛ این کوتاهی از یک سو انسان را نسبت به شیوه‌ی زیستنش حساس می‌کند و سبب می‌شود مراقب چگونگی‌ها باشد و از مسیرهایی که هم‌راستا با درونش نیستند بپرهیزد و از سوی دیگر او را پریشان و ناامید می‌نماید.

خواهرم می‌گفت در حضور و غیاب هر روزه‌ی خداوند حاضری بزن، بگو من حاضرم در این لحظه و این‌جا و در حال حس‌کردن و تجربه‌کردنم. پس دیگر دیر نخواهد شد، وقتی دیر می‌شود که سر کلاس غایب باشی.


پدر به بامزه‌ترین شکل ممکن گفت «من امروز یه عمل جراحی سنگین داشتم، ساعت ۷ توی اتاق عمل بودم.» و بعد اضافه کرد که «پتوی پروستاتی رو جراحی کردم که با موفقیت هم انجام شد و بعدش هم بخیه زدم.»

ماجرای پتوی پروستاتی این است که پدر پتویی دارد که طول عمرش برمی‌گردد به اواسط دوران دانشجویی من، تقریبن ۲۰ سال قبل، اما آنقدر آن را دوست دارد که حاضر نیست بی‌خیالش شود. پتوی بیچاره از زور کار کردن پروستاتش بیرون زده بود. کرک‌های داخلی پتو جمع شده بودند در چهار گوشه‌ی آن و از هر طرف یک زائده‌ی ورآمده بیرون زده بود. پدر پتو را شکافته، کرک‌های جمع‌شده را خارج کرده و دوباره دوخته بود. اما انصافن جراحی موفق و تر‌و‌تمیزی انجام داده بود، اگر نمی‌گفت هیچ‌کس شک نمی‌کرد، انگار که جراحی پلاستیک هم کرده بود.


با دوستم رفته بودیم خرید، در قسمت شامپوها به دنبال شامپو بدنی می‌گشتیم که پوست را خشک نکند. خانمی که مسئول بود گفت «این رو ببرید،‌ این برای پوست‌های Very Dry هست، خیلی خوبه.» و اشاره کرد به نوشته‌ی روی شامپو. من دیدم نوشته است Every Day Care.

یعنی Every Day را Very Dry خوانده بود. قاعدتن چنین فروشی هرگز اتفاق نخواهد افتاد. (خدا می‌داند خودم چقدر از این سوتی‌ها داده‌ام و انتظار داشته‌ام که کار پیش برود.)

این هم از آن وسواس‌های عجیب یا شاید بیهوده‌ی من است؛ اینکه فکر می‌کنم باید در خواندن و تلفظ‌کردن دقیق بود، چه زبان خودمان باشد یا هر زبان دیگری. زبان وسیله‌ی ارتباط آدم‌هاست، وسیله‌ای برای اندیشیدن و تجربه‌ی زیستن به شکلی کامل‌تر.

چرا نباید برایمان مهم باشد که چطور از آن استفاده می‌کنیم؟

الهی شکرت…

ما ایرانی‌ها گزاره‌ی ثابتی داریم که هر سال اواخر شهریور‌ماه یا اوایل مهر‌ماه آن را به کار می‌بریم: «امسال هوا زود سرد کرده.» سپس دو روز از منعقد‌شدن این گزاره نگذشته است که هوا از تابستان هم گرم‌تر می‌شود و دست‌کم به مدت یک‌ ماه به تباه‌کردن شعور و شخصیت ما ادامه می‌دهد.

اما ما از طبیعت درس عبرت نگرفته و سال آینده نیز با حس‌کردن اولین رگه‌های سرما از این گزاره بهره می‌بریم.

البته چیزی که این گزاره را آزارنده می‌نماید نه کاربرد نابه‌جای آن است و نه هرگز صادق‌نبودنش، بلکه آن «کرده‌»ی عجیب است که حال آدم را نابسامان می‌کند و سبب جبهه‌گیری در برابر آن می‌شود.

سرد کرده؟ اگر سرد شده باشد چطور می‌شود؟

«سردکردن» مگر نباید در مقابل «گرم‌کردن» باشد؟ مثل گرم‌کردن غذا.

سرد‌کردن انگار عملی است که توسط کسی انجام می‌شود، هوا که خودش خودش را سرد نمی‌کند، شاید هم می‌کند و من خبر ندارم.

(به هر حال «کردن» فعل مهمی است؛ حالا می‌خواهد سرد‌کردن باشد یا گرم‌کردن یا هر نوع دیگری.)

اینکه می‌گویند «درخت خشک کرده است.» نیز از همین قبل کردن‌هاست،‌ انگار که درخت خودش خودش را خشک کرده است.

عزیزْ جان، باور کن که وصله‌ی «کردن» به طبیعت نمی‌چسبد، باورِ طبیعت به شدن است، به اینکه دستی از بیرون سببِ چیزی شده است، دستی که قدرت بی‌نهایتش قبل از هر کردن و بعد از شدنی در کار بوده و هر چیز را در جای درستش قرار داده است.

الهی شکرت…

بخش‌هایی از یک فیلم احتمالن کره‌ای را دیدم؛ یک پزشک توانسته بود به امکان پیوندزدن سر یک نفر به بدن یک نفر دیگر دست یابد (که البته تا آن روز فقط روی سگ‌ها امتحانش کرده بود). از قضا شخصیتی در فیلم گرفتار سرطان شد، به طوریکه دو هفته بیشتر تا پایان عمرش نمانده بود. خیلی هم اتفاقی یک نفر پیش چشم آن‌ها تیر خورد و مرد، پزشک تصمیم گرفت سر آن شخصیت را بر روی بدن این یکی قرار دهد (حالا اینکه چطور وقتی یک نفر می‌میرد بدنش زنده می‌ماند و هنوز قابل استفاده است فعلن محل بحث ما نیست).

داشت برایش توضیح می‌داد که قرار است چه کار کنند؛ گفت اول یک شکاف روی گردنت ایجاد می‌کنم تا رگ‌ها و شریان‌ها را پیوند بزنم، سپس سرت را جدا می‌کنم و روی بدن او قرار می‌دهم و بعد ادامه داد که اصلن نگران نباش، ساده‌تر از آن چیزی است که به نظر می‌رسد.

به نظر من هم واقعن جای نگرانی وجود نداشت؛ فقط قرار بود سر طرف را از تنش جدا کنند که این هم اصلن چیز نگران‌کننده‌ای نیست. در زندگی انسان موقعیت‌های نگران‌کننده‌ی جدی‌تر و واقعی‌تری اتفاق می‌افتند؛ مثلن ممکن است در یک امتحان قبول نشوی، یا ممکن است به‌موقع به قرارت نرسی، واقعن جدا کردن سر از بدن با این‌ موقعیت‌ها قابل مقایسه نیست (البته مادامی که وسط یک فیلم کره‌ای باشیم).

اگر وسط یک فیلم بالیوودی باشیم قطعن نگران‌کننده است، حتی وسط یک فیلم هالیوودی هم امکان دارد نگران‌کننده باشد، اما کره‌ای‌ها کاری نمی‌کنند که آب زیرشان برود، بنابراین آنجا اصلن جای نگرانی نیست.

عمل جراحی به خیر و خوشی انجام شد و شخصیت به آغوش گرم خانواده بازگشت، اما دریافت که این آغوش دیگر آنقدرها هم برایش گرم نیست و دلش آغوش‌‌های گرم دیگری را می‌خواست که در خاطراتش می‌دید. او خاطرات فرد قبلی را از طریق حافظه‌ی سلولی بدنش به خاطر می‌آورد. یعنی آنقدری که او از طریق چس‌مثقال حافظه‌ی موجود در سلول‌ها خاطره به یاد می‌آورد ما از طریق مغز به این بزرگی به خاطر نمی‌آوریم.

اتفاقن فقط هم خاطراتی که آن فرد با نامزدش داشته را به یاد می‌آورد. البته احتمالش هست که اعضای بدن انسان این قبیل خاطرات را محکم‌تر به خاطر بسپارند، هر چه نباشد همه‌ی اعضاء را درگیر می‌کنند و خاطرات مهمی هم هستند.

حالا چرا ماجرای این فیلم را تعریف کردم؟ آیا می‌خواستم فیلم‌های کره‌ای را زیر سوال ببرم؟ آیا می‌خواستم بگویم که به ژانر علمی-تخیلی-اکشن-عشقی (واقعن ژانر این فیلم چه بود؟) علاقمندم؟

خیر، هیچکدام. فقط می‌خواستم بگویم که روش‌های دردناکی برای سوزاندن عمر وجود دارد که این یکی از آن‌هاست. همین.

الهی شکرت…

 

پی‌نوشت: دیشب که می‌خواستم یادداشت را منتشر کنم دیدم سایت در دسترس نیست. نمی‌دانم چه مشکلی پیش آمده بود، پیگیری کردم، رفع شد. به همین دلیل یادداشت دیشب را امروز منتشر کردم. نه اینکه خودم را یک یادداشت جلو بدونم، حتمن این روز از دست‌رفته را جبران خواهم کرد.

ویدئوی خنده‌داری دید‌ه‌ام که ظاهرن بخشی از یک سریال قدیمی است (من آنقدر پرتم که تازه دیدم)، در آن آقای نصرالله رادش با آقای نادر سلیمانی در نقشی که داشتند صحبت می‌کردند. مکالمه این‌طور بود (از آقا فاکتور می‌گیرم):

رادش: «می‌تونم یه نخ سیگار بکشم؟»

سلیمانی: «مگه شما سیگار می‌کشین؟»

رادش: «اینکه همیشه بکشم؟ نه اصلن، از بوش هم بدم میاد. اما وقتی تریاک می‌کشم بعدش می‌چسبه.»

سلیمانی: «مگه شما تریاک می‌کشین؟»

رادش: «اینکه معتاد باشم نه به هیچ‌وجه، متنفرم از اعتیاد، معتاد نیستم، منتها چون شیشه طبعش گرمه به خاطر اون بدنم داغ میشه، بعدش بلافاصله باید تریاک رو بکشم که بدنم سرد شه، بالانس شم.»

سلیمانی با حیرت: «یعنی شیشه می‌کشین؟»

رادش: «اینکه معتاد باشم؟ احمقم؟ یه احمق فقط به شیشه معتاد میشه وقتی کوکائین هست؟ کوکائین خیلی بهتره.»

سلیمانی: «یعنی کوکائین می‌کشین؟»

رادش: «همیشه؟ همیشه که آدم می‌افته از زندگیش، نه نه، گاه‌گاهی یکی دو خط می‌ریزم مثلن روی همین میز، دماغی میرم.»

سلیمانی: «دماغی میرین؟»

رادش: «پشت سرهم نه، مثلن الان می‌کشم میره میره میره دیگه زودِ زود یه ساعت دیگه، پشت سر هم مضره.»

سلیمانی: «هر ساعتی کوکائین می‌کشین؟»

رادش: «آره، ولی نگران نباشین، به تنهایی نه، چون به تنهایی که بکشی سیری میاره دیگه نمی‌تونی غذا بخوری، صورتت می‌‌افته داغون می‌شی، لابه‌لاش هروئین تزریق می‌کنم…. می‌دونم دارم چی کار می‌کنم!!! چون هروئین کره‌خوری داره، اشتهای آدم باز میشه، این‌ها رو بالانس می‌کنم با هم، تهش هم کراک یه مقداری می‌زنم که یبوست نشم.»

سلیمانی: «کراک می‌کشین؟»

رادش: «یبوست بگیرم؟ چی کار کنم؟»

من اگر می‌خواستم این سناریو را بنویسم این مدلی‌ می‌شد؛ قهوه را با خامه می‌زنم، بعد چایی را می‌زنم که چربی آن را بشوید و ببرد اما چون کافئینش شکسته می‌شود لابه‌لای آن قهوه‌ی تلخ می‌زنم، چون قهوه سرد است چای ماسالا می‌زنم که بدنم گرم شود، اما چون بی‌اشتهایی می‌آورد یک آبنبات قهوه می‌‌اندازم گوشه‌ی لپم، دهانم تلخ می‌شود، چای کرک می‌زنم که طعمش عوض شود اما خواب‌آور می‌شود، چای گس ایرانی می‌زنم که بیدارم کند، آخرش هم یک نسکافه‌ می‌زنم که خوشحال شوم. چه کار کنم، خوشحال نشوم؟

تنها چیزی که نمی‌زنم قرص کافئین است.

اینکه معتاد باشم به کافئین؟ نه اصلن، متنفرم از اعتیاد، معتاد نیستم، فقط می‌خواهم بالانس بشوم.

الهی شکرت…

آخ که چقدر آدم دلش می‌خواهد عمری را به بطالت بگذراند، شما را نمی‌دانم اما من که واقعن دلم می‌خواهد. بیخود نیست که عضو گروه تنبلان سرخوشم.

کاش عمری را به آدم می‌دانند صرفن جهت بطالت‌گردی. رویش برچسب می‌زدند «عمرِ باطله» و می‌گفتند وارد این زندگی شو و تمامش را عمرکُشی کن.

آن‌وقت آدم باقی عمرها را بدون هیچ عُقده‌ای صرف کارهای پرفایده می‌کرد؛ روزی ۴ ساعت می‌خوابید و مابقی را به اختراع و اکتشاف و تحقیق و توسعه و تحلیل و تفکر می‌گذراند، کارهای عام‌المنفعه می‌کرد و دین و دنیا را گسترش می‌داد. آدم آن موقع حسرت نداشت که، اما حالا تمام عمرهای آدم مملو از حسرتند؛ حسرت خواب‌های نکرده، آرامش‌های نداشته و رویاهای نبافته.

در نشستی غیرعلنی که با ایزد منان داشتم به ایشان گفتم که در دنیای کامپیوتر هر چه ساخته می‌شود یک دِمو هم برایش می‌سازند تا آدم ببیند اصلن به کارش می‌آید یا نه، حتی اغلب یک نسخه‌ی رایگانش را در اختیار آدم قرار می‌دهند که چندان هم کم از نسخه‌ی پولی‌اش ندارد. شما چرا برای عمر چنین چیزهایی را در نظر نگرفته‌اید که ما قبل از آمدن به این جهان آن‌ها را بررسی می‌کردیم و اگر به کارمان نمی‌آمد دیگر مصدع اوقات شما نمی‌شدیم؟

ایشان گفتند که اولن به تو یک نفر اگر صد عمر بدهم همه را به بطالت می‌گذرانی، فلذا از دمو و نسخه‌ی رایگان خبری نیست، دومن در جریان باش که عمرهای آدم مثل دانه‌های اَنارند که می‌گویند تمام خاصیتش فقط در یکی از دانه‌ها قرار داده شده است، از میان عمرها هم فقط یکی عمر اصلی است، اما باید همه را کامل مصرف کنی چون نمی‌دانی کدام یکی اصل کاری است.

من گفتم جسارتن به نظرتان این رویه منطقی می‌نماید؟

ایشان چشم غره رفتند.

من دل و جرأتم را جمع کردم و پرسیدم احیانن عمری ندارید که یک نفر آن را به شاخ گاو زده باشد و حس کنید که دیگر به هیچ دردی نمی‌خورد؟ اگر دارید همان را به ما بدهید که توقع خاصی از آن نداشته باشید، ما خودمان یک جوری سرهم‌بندی‌اش می‌کنیم. انگار که یک سمت کاغذ چیزهایی نوشته باشند و سمت دیگرش برایشان مهم نباشد. ما همان‌جا کمی خط‌خطی می‌کنیم تا برگه پر شود.

ایشان گفتند چرا، عمرِ همان گاو در دسترس است.

به نظرم باید نشست‌هایمان را علنی برگزار کنیم که ایشان به حرمت جمع مراعات ما را بکنند.

الهی شکرت…