نوجوان که بودی پاهایت همیشه درد داشتند؛ مادر می‌گفت پاهایت که درد می‌کنند یعنی داری قد می‌کشی. حالا دردِ قدکشیدن متوقف شده است و مادر نیست که بگوید وقتی قلبت درد می‌کند معنی‌اش چیست.

کاش از مادرم پرسیده بودم که وقتی مادرش را از دست داد چه حالی داشت؛ وقتی که آن همه تنها شده بود آن هم درحالیکه مادرش در آغوش او از دنیا رفته بود. شاید اگر پرسیده بودم حالا شیوه‌ی او به کمکم می‌آمد. البته مادرم خیلی قوی‌تر از من بود، دانستنْ آدم را ایمن نمی‌کند در برابر درد، وگرنه که کم نگفته‌اند و کم نمی‌دانیم. کدام‌شان دوای دردمان شده‌اند؟

دردناک‌ترین بخش زندگی این است که باید مراقبت دردناک‌‌ترین بخش‌های زندگی هم باشی، چون یک زمانی دلت برای همان‌ها هم تنگ می‌شود.


«حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیره آرزوهای محاله
غبار پشت شیشه می‌گه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره
دل من چه صبوره
کاشکی بودی و می‌دیدی
زندگیم چه سوت و کوره»

الهی شکرت…

پدر و مادرم بعد از ازدواج‌شان در خانه‌ای مستأجر شده بودند. خانم صاحبخانه بچه‌دار نمی‌شده، بنابراین به خواست و انتخاب خودش همسری برای شوهرش برمی‌گزیند و آن‌ها صاحب پنج یا شش فرزند می‌شوند درحالیکه همگی در یک خانه زندگی می‌کردند.

همسر اول، بچه‌های همسر دوم را مثل بچه‌های نداشته‌ی خودش دوست داشت، برای آن‌ها هم او درست مثل مادرشان بود.

مادر واقعی بچه‌ها یکی دو روز قبل از دنیا رفت. خوش‌به‌حال آن بچه‌ها که یک مادر مضاعف داشتند تا در چنین موقعیتی کمتر احساس بی‌مادرشدن داشته باشند.

کاش خداوند به همه‌ی بچه‌ها دست‌کم دو مادر می‌داد، حتی بیشتر، مادر زیادش هم کم است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: آنقدر مادرم را دوست داشتند که اسم او را روی آخرین فرزندشان گذاشتند.

حالا مرا بی‌تشویش دوست داشته باش

حالا که دیگر نیستم

ای پنهانی‌ترین تمنای من

که نمی‌دانم در کدام رؤیا می‌توانم آشکارت کنم.

مرا چه به این دغل‌کاری که بگویم دلتنگت نیستم؟

به فرض هم که بگویم

آیا حتی یک سلول در تنم هست که آن را باور کند؟

کاش کلاغ بی‌هجرت بودی برای سرزمین تنم

نه پرستوی همیشه مهاجر

که نمی‌تواند به ماندن تن دهد

حتی در تنانه‌ترین وضعیت ممکن.

کاش دوستم داشتی

با تشویش حتی

که همان هم غنیمت بود برای دلی که

نمی‌توانست دوستت نداشته باشد.

حالا آسوده‌خاطر شدی؟

مگر همین‌ را نمی‌خواستی؟

اینکه من نباشم

تا وجدانت آسوده باشد از اینکه

دوستم نداری.


(اوففف… چه عاشقانه‌ای شد. حس می‌کنم یک عاشق دل‌سوخته آن را سفارش داده بود تا برای یادداشت خودکشی‌اش بنویسم. این متن را که نوشتم در باب نوشتن و نویسندگی به ادراکات تازه‌‌ای رسیدم که در یادداشت فردا به آن می‌پردازم. تصور کرده‌‌اید آنقدر ساده‌لوحم که همه چیز را امروز بگویم و فردا کاسه‌ی «چه کنم؟» دست بگیرم؟ نخیر، یک جمله هم غنیمت است برای خالی نماندن سفره.

به خدا که ما اگر گوز شور هم تولید می‌کردیم یک‌ جایی تولیدات‌مان ته می‌کشید، چه رسد به تولید محتوا. قربان خدا بروم که یک مخاطب هم نداریم تا دل‌مان خوش باشد. البته رفیق بیست ساله‌‌ام به حکم رودربایستیِ رفیقانه همیشه دنبالم می‌کند اما او که نمی‌تواند جور تمام بی‌مخاطبی مرا یک تنه به دوش بکشد. به یاری خداوند نیاز است.)

الهی شکرت…

من بدگمانم به آمدن دوباره‌ی بهار، یا شاید گریزانم از این خوش‌خیالی واهی که بهار می‌آید و با آمدنش چیزها را دگرگون می‌کند. شاید دلم نمی‌خواهد چیزها دگرگون شوند، نمی‌خواهم درختان شکوفه بزنند و گل‌‌ها برویند و خورشید درخشان‌تر بتابد و روزها بلندتر شوند.

شاید دلم می‌خواهد بعد از زمستان دوباره پاییز شود و بعد از پاییز دوباره زمستان و من مطمئن باشم که دیگر بهار را نخواهم دید که دیدنش به معنای عبورِ زمان است از سرِ زندگی، به معنای سال که افزون می‌شود به سال و بدل می‌شود به عمر.

خشمگینم از اینکه نمی‌توانم جلوی آمدن بهار را بگیرم، از اینکه نتوانستم جلوی رفتنت را بگیرم، از اینکه نمی‌شود جلوی هیچ چیز را گرفت.

(تا یادم نرفته بگویم که پدر لباس‌های شیک می‌خرد و بهترین تیپ‌هایش را جمعه‌ها می‌زند، همان یک ساعتی که می‌آییم سر مزار. بعد در طول هفته زنگ می‌زند و از من دستور آشپزی می‌گیرد و قلب من هزار پاره می‌شود. هر دم درگیر موقعیت‌هایی می‌شوم که آرزو می‌کنم کاش بودی و می‌توانستم مشورت بگیرم. حالا می‌فهمم که چقدر زیاد بوده‌اند زمان‌هایی که نیاز داشته‌ام به تو.

آیا فقط منم که نمی‌خواهم بهار بیاید وقتی که قرار نیست تو بیایی یا «بهارگریزی» درد همه‌ی سوگواران است؟

من از شفا گریزانم چون گمان می‌کنم مساوی است با فراموشی. نمی‌‌توانم بگویم زندگی ادامه دارد با اینکه گویی به طرزی خودخواهانه و گستاخانه و شرورانه ادامه دارد.

فهمیده‌ام که تلخی‌ها را نمی‌شود با شکرافزایی از بین برد، شیرین نمی‌شوند، بدمزه می‌شوند. باید بگذاری همان‌قدر که منظورشان است تلخ باشند.)

الهی شکرت…

چند وقتی می‌‌شود که چیزی نظرم را جلب کرده است؛ اینکه من بارها و بارها با شنیدن برخی از قطعات موسیقی‌ اشک ریخته‌ام؛ نه به این دلیل که سبب تداعی چیزی در من شده‌‌اند، مثلن خاطراتی را یادآوری کرده‌اند،‌ بلکه خود همان قطعه‌ی موسیقی اشکم را جاری کرده است. شکوه و اعجاب برخی از قطعات مرا به نقطه‌ی اوج احساسات رسانده‌اند و نتوانسته‌ام جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

اشک شکرگزاری از اینکه می‌توانم شنونده‌ی چنین شکوهی باشم،‌ از اینکه به گوشم رسیده‌اند، از اینکه هنری چنین عمیق وجود دارد که می‌تواند درونی‌ترین بخش‌های وجود انسان را لمس نماید، از اینکه از قوه‌ی شنوایی برخوردارم،‌ از اینکه شنیدن چنین قطعاتی برای همه امکان‌پذیر است و از همه مهم‌تر از غلیانی که به یک‌باره در عمق وجودم ایجاد می‌شود. به نظرم موسیقی تنها هنری است که می‌تواند برای همه، حتی برای آن‌هایی که هیچ سررشته‌‌ای از آن ندارند و یا هیچ علاقه‌‌ای به مشارکت در آن ندارند هم تا این اندازه شوق‌انگیز باشد.

اما حقیقت این است که تا به حال با خواندن هیچ متنی اشک نریخته‌ام (به استثنای چند شعر)؛‌ شده است که حیرت‌زده شوم یا خطاب به نویسنده بگویم «لعنتی، تو چطور توانسته‌ای تا این اندازه عالی باشی؟ این جمله‌ی شگفت‌انگیز چطور به ذهنت رسیده است؟ یک چیزی هم برای دیگران می‌گذاشتی.»

پیش آمده است که از شوق خواندنِ چیزی انرژی‌ام فوران کرده باشد و یا امیدی در دلم زنده شده باشد و یا حتی به راه‌حل‌هایی بسیار کارآمد رسیده باشم، اما هنوز آن حسی را که با شنیدن برخی قطعات موسیقی تجربه کرده‌ام در هنگام خواندنِ هیچ اثری نداشته‌‌ام.

به نظرم هنوز آن‌طور که می‌شنوم نمی‌خوانم؛ چون مطمئنم که جای این شگفتی در خواندن هم وجود دارد اما دریافت من هنوز بسیار ضعیف است و این چیزیست که هم غمگینم می‌کند و هم برایم انگیز‌ه‌بخش است.

خیلی اوقات برای درک زیبایی یک متن باید آن را با صدای بلند بخوانم تا همه‌ی سلول‌هایم بشنوند. خیلی اوقات هم باید اجازه دهم کل متن خوانده شود و سپس از ته‌نشست احساسی که در طول مسیر در قلبم ایجاد شده است متوجه‌ی شکوه آن شوم.

باید بگویم که با دیدن هیچ عکس، نقاشی‌،‌ مجسمه و‌ یا هیچ هنر دیگری هم به آن حس نرسیده‌ام.

اما راستش حس می‌کنم که با نوشتن می‌توانم به آن احساس دست یابم، حتی اغلب به آن بسیار نزدیک می‌شوم؛ گاهی در یک لحظه و گاهی هم در یک مسیر. همان‌گونه که موسیقی را با شنیدن درک می‌کنم،‌ نوشتن را گویی از طریق لامسه حس می‌کنم.

کلمات همچون نوازنده‌های چیره‌دست یک ارکستر باشکوه کنار هم قرار می‌گیرند و آهنگی را می‌نوازند که عمیق‌ترین بخش‌های درون انسان را لمس می‌‌کند. انگار تماشاگر اپرایی جادویی هستی که در آن هر کلمه در حال اجرای نمایشی موزون و بی‌بدیل است و هر لحظه گونه‌هایت تر می‌شوند از ظرافت اجرایشان.

الهی شکرت…

از دوستم پرسیدم برای تولدت چه هدیه‌ای می‌خواهی، گفت هدیه نمی‌خواهم، تو فلان چیز را به من داده بودی و از این قبیل تعارفات. گفتم دموکراسی جواب نمی‌دهد، من خودم می‌دانم چه کار کنم.

امکان ندارد بتوانید حدس بزنید که چه هدیه‌ای دادم، پس خودم می‌گویم؛ سطل زباله و قابلمه. حتی کیسه‌ی زباله را هم گرفته بودم، و فقط برای اینکه کمتر کسالت‌بار باشد یک دفتر هم گذاشتم کنارشان. نامه‌ی تبریک را هم روی کاغذ کادویش نوشتم.

هدایای چهل سال به بالا این مدلی است؛ ملال‌آور اما کاربردی. تازه گفتم از الان می‌دانم سال بعد چه هدیه‌ای برایت بگیرم.

من که تکلیفم با کادوی تولدم مشخص است؛ از قبل لیست کتاب‌هایی که می‌خواهم را آماده کرده‌‌ام، لیست را برایش می‌فرستم و او هم آن‌ها را به آدرس خودم پست می‌کند؛ شسته‌رفته و سرراست. وقتی کسی تعارف می‌کند نتیجه‌اش‌ می‌شود سطل زباله آن هم با یک ماه تأخیر.

هیچ‌وقت با یک چهل‌ساله تعارف نکنید، او زمخت‌تر از آن است که اهل تعارف باشد. از سال بعد همان سوال ناقابل را هم نخواهم پرسید و صاف به سراغ ایده‌ی خودم خواهم رفت.

از آنجاییکه او هم تازه چهل ساله شده است یک وقت می‌بینی سال بعد تعارف را کنار می‌گذارد و هدیه‌‌ای درخواست می‌کند که برایم گران تمام می‌شود. البته آن موقع من چهل و یک ساله هستم و تعارف را کنارتر می‌گذارم و می‌گویم نمی‌توانم بخرم و همان ایده‌ی خودم را اجرا می‌کنم.

خلاصه که با هر سال افزایش سن، قد تعارفات آدم‌ کوتاه‌تر می‌شود تا اینکه احتمالن یک جایی به دوستش می‌گوید مرده‌شور تمام این سال‌های نکبتی را ببرد که ما با هم دوست بودیم؛ در این حد بی‌تعارف و بی‌تکلف.

حالا که می‌اندیشم می‌بینم یک ذره تعارف هم چیز بدی نیست، تو تعارفی باش دختر جان.

الهی شکرت…

شعر تن‌ها را بگو

شعر تن‌هایی را که به تنهایی خو کرده‌اند

شعر تخت‌خواب‌هایی را که هیچ‌گاه دو نفره نشده‌اند

هرچند دو نفر بر آن‌ها خوابیده‌اند

و این اوج تنهایی تن‌هاست

تن‌هایی که همدیگر را نمی‌شناسند.

برخلاف آنچه تمام عمر تلاش کرده‌ام باشم و یا تظاهر به بودنش کرده‌ام، بسیار بیش از آنکه منطقی باشم احساسی‌ام.

منطقم در مقابل احساسم مثل آدمی دست‌و‌پا چلفتی است که از عهده‌ی امورات روزمره‌اش به سختی برمی‌آید اما به میدان نبرد با یک گلادیاتور فرستاده می‌شود، چه چیزی قرار است از او به جا بماند؟ حتی استخوان‌هایش هم طوری خرد می‌شوند که نمی‌شود تشخیص داد چه بوده.

حالا دیگر برتری احساسم به منطقم را پذیرفته‌ام، می‌دانم آدمی احساسی هستم که تمام عمر کوشیده‌ام به طریقی منطقی این لشگر سرکش را مهار کنم.

حالا غم هر لحظه طنابی می‌شود به دور گردنم و دلتنگی هم صندلی را از زیر پایم می‌کشد و غم آنقدر مرا آن بالا نگه می‌دارد تا مطمئن شود که از نفس افتاده‌ام.

من در مقابل احساساتم کم‌توان‌تر از آن چیزی هستم که بتوانم فرصتی برای خود بخرم. بسیار پیش از آنکه بتوانم دهان باز کنم توسط آن‌ها بلعیده شده‌ام.

من که هنوز از روییدن یک جوانه‌ی تازه شگفت‌زده می‌شوم و دیدن طلوع هنوز مرا به وجد می‌آورد چگونه قرار است از عهده‌ی احساس ستم‌پیشه و سنگدلی همچون غم بربیایم؟ کجا زور من قرار است به دلتنگی برسد؟ من این همه سال بیهوده ادای منطقی‌بودن را درآورده‌ام. خودم را شرمنده‌ی منطق هم کرده‌ام حتی.

اصرار عبثم به گریز از احساسات تنها سبب شد عاشقی‌کردن را بلد نشوم. حالا تازه باید از نو شاگردی احساسات را بکنم، بلکه بتوانم آن‌ها را زندگی کنم.

الهی شکرت…

انسان قابلیت تبدیل‌کردن هر لذتی به یک رقابت نکبت را دارد. به سادگی می‌تواند تباه کند هر لحظه‌‌‌ی خوشایندی را و حتی تمام لحظاتی را که بالقوه می‌توانستند خوشایند باشند.

هر لذتی را در تقابل با یک رقابت بی‌ثمر قرار می‌دهد و اگر کفه‌ی رقابت سنگین‌تر نشود کفه‌ی لذت را هم کاملن بی‌ارزش تلقی می‌‌کند.

انسان گویی معتاد است به هیاهوی برآمده از رقابت‌ها، انگار آن‌ها به مسیرش و به زندگی‌اش مشروعیت می‌بخشند که اگر نباشند انتخاب‌هایش بی‌کارکرد جلوه می‌کنند. گویی بدون تن‌دادن به رقابت‌ها همه‌ی مسیرها بازی‌های کودکانه‌اند بی هیچ حاصلی.

علاقمندی‌ها را مگر می‌شود به دست رقابت‌ها سپرد؟ رقابت‌ها به آن‌ها رحم نمی‌کنند، آن‌ها را می‌درند و هزارپاره می‌کنند. به فرض هم که پیروز میدان باشند، دیگر آن لذت بکر و بدیع ابتدای مسیر نیستند. زخم‌خورده و ناتوان می‌شوند. مثل چهره‌ای که نور از آن ستانده شده است به واسطه‌ی رنج‌ها و آسیب‌ها. رقابت‌ها چیزی برای از دست دادن ندارند،‌ اما علاقمندی‌ها دختران نورسیده‌ای هستند چشم‌انتظار شاهزاده‌ای بر اسب سپید. رقابت‌ها داغ ننگی می‌شوند بر پیشانی آن‌ها.

علاقمندی‌ها دل‌نازک‌تر از آنند که با رقابت‌ها دست‌به‌گریبان شوند. آن‌‌ها را باید در دستمال ابریشمی پیچید تا آسیبی نبینند.

الهی شکرت…

تن اهل انتقام گرفتن است، تن کینه‌ایست، تن از یاد نمی‌برد.

شاید حتی سال‌ها چیزی را به رویت نیاورد اما هیچوقت فراموش نمی‌کند. اصلن همین فراموش‌نکردن است که تن را از بیماری‌ها نجات می‌دهد چون یادش نمی‌رود که قبلن چگونه از عهده‌ی موقعیت‌ها برآمده است اما تن با تو شوخی ندارد، تن بی‌جواب نمی‌گذارد.

تن که یک وجب و دو وجب نیست، میلیون‌ها سلول است، کدامشان را می‌خواهی راضی کنی؟ همه کینه‌ای، همه خوش‌حافظه، همه پیگیر. به ازای هر کدام که می‌میرند چند تای دیگر زاده می‌شوند، با همان خاطرات، همان اطلاعات.

اگر خوش‌رفتار هستی وظیفه‌ات را انجام می‌دهی اما اگر بدرفتار هستی منتظر انتقام باش. به روزهایی که ساکت است و همراهی‌ات می‌کند دلخوش نباش، منتظر فرصت است؛ پایش که بیفتد دودمانت را به باد می‌دهد. فرصتی که دست بدهد ریشه‌ات را می‌خشکاند.

فکر نکن تو رئیسی. در مقابل تن صبور و آرام و سربه‌‌زیر و بله‌قربان‌‌گو باش تا او هم مرکب راهورت باشد. برای تن مهم نیست که تو باشی یا نه، حتی بودن خودش هم برایش مهم نیست، اما تن گردن‌کشی را تاب نمی‌‌آورد، زورگویی را، بی‌مهری را تاب نمی‌آورد. به هر قیمتی که باشد به حساب و کتابت رسیدگی می‌کند، حتی به قیمت مرگ خودش که مساوی است با مرگ تو.

اگر بیش از حد فشار وارد می‌کنی و تصور می‌کنی که اوضاع روبراه است این فقط آرامش قبل از طوفان است.

زیاد بیدار می‌مانی؟ زیاد می‌خوری؟ زیاد استرس داری؟ منتظر باش که زیاد بمیری. تن به یک بار مردنت رضایت نمی‌دهد، زجرکش کردن شیوه‌ی معمول برخورد تن با عوضی‌هاییست که او را نادیده می‌گیرند.

کم مسواک می‌زنی؟ کم آب می‌خوری؟ کم تحرک داری؟ پس کم مانده تا نوبتت برسد.

به تن احترام بگذار، با تن مهربان باش، برای تن صبوری کن.
به تن گوش بده، با تن همراهی کن، برای تن شکرگزار باش.

تن را دوست داشته باش.

الهی شکرت…