یه بار توو خیابون یه آقایی اومد جلو و اون سوال کلیشه ای رو پرسید که «خانم می تونیم با هم آشنا بشیم؟» گفتم ببخشید من متأهلم،‌ گفت اتفاقا منم متأهلم 🤭

یه آن احساس کردم که به قول خارجی ها We have so much in common 😶

می خواستم بگم حالا که انقدر نقاط مشترک داریم بیا با هم دوست باشیم 😒 اما به جاش جواب دندان شکن تری دارم ولي تا مدت ها ذهنم درگیر این بود که چرا تن به روابطی می دیم که ما رو از تنها بودن هم تنهاتر می کنن و چرا دل و جرأت نداریم که به جای ِ دنبال مسکّن بودن بکشیم اون دندونی رو که درد می کنه؟! چرا حواسمون نیست که هرچی بیشتر مسکّن بگیریم دوزمون میره بالاتر؟! دیگه اون حد از مسکّنی که روز اول حالمون رو خوب می کرده اثر نمی کنه و هر روز باید دنبال مسکّن های قویتر باشیم.


روبرو بشیم با انتخاب های اشتباهمون و بپذیریم مسئولیت ها و سختی های جدایی رو اما حاضر نباشيم كه عمر نازنينمون رو با دست و پا زدن وسط روابطِ صد من يه غاز به هدر بديم به اين اميد كه حالمون رو خوب كنن چون نمي تونن و تنها كاري كه مي كنن فقط بدتر كردن حالمونه. ارزش ما خيلي بيشتر از يه زندگيِ اين مدليه. 

من ياد گرفتم كه از معده ام به عنوان سطل زباله استفاده نكنم، مثلا اگه نميشه یه غذايي رو نگه داشت و من جا ندارم كه اون غذارو بخورم قطعاً مي ريزمش دور اما به زور نمي خورمش كه مثلا حروم نشه چون فهميدم كه اسم اين كاراسراف نكردننيست، بلكه اسمش تبديل كردن معده به سطل زباله است كه نتيجه اش صرفا چاق شدن و بعد هم مبتلا شدن به انواع مشكلاته.

همین قضیه در مورد مغز آدم هم صادقه، یعنی اگه فکری هست که باعث آزارت میشه، یه فکر منفی که نمی تونی در موردش کاری انجام بدی باید بریزیش دور، نه اینکه هی نگهش داری و از زوایای مختلف بررسیش کنی و بهش پَر و بال بدی. چون این یعنی تبدیل کردن مغزت به سطل زباله و نتیجه اش صرفاً زندگي نكردنه، نتيجه اش نفرته. تو با فکر کردن به چیزهای منفی نمی تونی اونها رو تغییر بدی بلکه فقط باعث می شی تجربیات منفی در زندگی تو بیشتر و بیشتر بشن.

مغز ما سطل زباله نیست، بلکه یه جعبه ی جواهرات ِ ارزشمنده که دست ما امانته. باید با ارزش ترین جواهرات زندگیمون رو توش نگه داریم؛ بهترین فکر ها، بهترین تجربیات،‌ بهترین خاطرات و بهترین حس هارو. یه روزی از ما می پرسن که توی جعبه ات چی داری و اگر جعبه ی ما پُر از آشغال باشه ما در مقابلش مسئولیم.

تقریبا مطمئنم که من هرگز روی بدنم تتو نخواهم كرد؛ چون هیچ نقشی، هیچ نوشته‌ای، هیچ عقیده‌ای و هیچ چیزی برای من اونقدر خاص نیست که حاضر باشم تا آخر عمرم بپذیرمش و تمام عمر جلوی چشمم باشه. من اگه بچه‌ای می‌داشتم هیچوقت نمی‌تونستم اسمی براش انتخاب کنم چون هیچ اسمی هم برام اونقدر خاص نیست كه بتونم برای هميشه قبولش كنم و این قضیه در مورد تمام مسائل مشابه هم صادقه. کلن من آدم یك عمر يك جور بودن نیستم و علائق و خواسته‌های من مرتباً در حال تغییر هستن.

این ویژگی که ميشه بهش گفت دمدمی مزاج بودن و احتمالا در خیلی‌ها وجود داره مزایا و معایب خودش رو داره؛ مزیتش اینه که همیشه آدم رو به سمت جلو حركت ميده و اجازه نمیده که متوقف بشی که نتیجه‌ی توقف رکود و رخوته و همینطور باعث میشه تجربیات متفاوتی به دست بیاری که خب این خیلی خوبه. عیبش هم اینه که نمی‌تونی با یک ویژگی خاص شناخته بشی، نمی‌تونی در یک چیز عمیق بشی و تعداد روابط عمیق و پایدارت معمولا کمتر از تعداد انگشتان دست خواهد بود.

تعادل رو حفظ كردن در هر كاری و در مورد هر ويژگی‌ای يكي از مهم ترين مهارت‌هاييه كه بايد ياد بگيريم. تنوع‌طلبی خيلي خوبه اما به حدِ تعادل. اين تعادله كه باعث ايجاد نتايج خوب ِ پايدار ميشه و اين نتايج پايداره كه به درد می‌خوره. وگرنه نتايج مقطعي هر قدر هم كه خوب باشن نمی‌تونن تغييری ايجاد كنن.

بايد ياد بگيرم كه متعادل تر باشم، از هزار تا كاری كه دوست دارم انجام بدم روی يكيش تمركز كنم چون توانم محدوده و بايد مهار كنم اين ميل به تغيير رو تا دست كم خودم دائما برای خودم تبديل به يه غريبه نشم كه بايد از نو بشناسمش.

بذار یه چیزی بهت بگم که خیالت راحت بشه؛ جهان بر پایه ی خیره، نیروی خیر تنها نیروی حاکم بر جهانه. هر اتفاقی که در هر گوشه ای از جهان می افته که شاید از نظر ما منفی یا مثبت باشه، تولد ها و مرگ و میرها، دوستی ها و دشمنی ها، جنگ ها و صلح ها، همه و همه در نهایت باعث ِ ایجاد ِ نتیجه ای مثبت در جهان می شن و به پیشرفت جهان کمک می کنن. وقتی اینو بدونی می تونی بار‌  ِ غم و غصه ی دنیا رو از روی دوشِت به زمین بذاری. نیازی نیست عذاب وجدان داشته باشی یا خودت رو مسئول احساس کنی.

اگر بتونیم از نگاه ِ جهان به این موضوع نگاه کنیم درکش برامون خیلی ساده تر خواهد شد. من چه شاد باشم چه غمگین، چه منفی باشم چه مثبت، چه مرده باشم چه زنده در تصویر کلی جهان یک عامل خیر خواهم بود که سبب پیشرفت جهان می شه. شاید در ابتدا پذیرفتن این مساله برامون یه کم سخت باشه چون عادت کردیم که بار مسئولیت جهان رو روی شونه هامون احساس کنیم، عادت کردیم که غصه ی تمام مردم دنیا رو توی دلمون داشته باشیم. اما اگر فقط کمی به این طرز فکر مجال ورود به ذهنمون رو بدیم و ببینیم که چقدر حالمون رو خوب می کنه (که این یعنی این فکر با درونِ  ما هماهنگه) بعد با آغوش باز ازش استقبال می کنیم.

به کائنات اعتماد کنیم، جهان کار خودش رو خیلی خوب بلده.

من آدم به شدت شلخته‌ای هستم، هر جایی که پام رو می‌ذارم اونجا رو شلوغ و به هم ریخته می‌کنم، هیچوقت نمی‌تونم اون موقعی که باید وسیله‌ها رو سر جاهاشون بذارم و فضا رو مرتب نگه دارم.

از یه پدر ارتشی ِ به شدت مرتب چنین دختر شلخته‌ای بعیده واقعا،‌ ولی خب هستم دیگه.

البته باید اینو بگم که من هیچ مشکلی در مورد برنامه‌ریزی و زمانبندی ندارم، برعکس خیلی خوب برای کارها برنامه‌ریزی و زمانبندی می‌کنم و طبق برنامه همه‌ی کارها رو پیش می‌برم و به همشون هم میرسم، فقط در مورد وسایل نظم و ترتیب ندارم و این نظم نداشتن خیلی خودم رو اذیت می‌کنه.

علت این بی‌نظمی هم تنبلیه، من حوصله ندارم که همون لحظه لباس‌ها رو بذارم سر جاشون یا ظرف های خشک رو جمع کنم یا هر کار دیگه ای، دائما این کارها رو به تعویق می‌اندازم و همین باعث میشه که همیشه فضاهای اطرافم پر از بی‌نظمی باشن. در طول هفته لباس‌هام رو روی میز اتو و هر جای دیگه‌ای که جای خالی باشه تلنبار می‌کنم، آشپزخونه رو به هم ریخته می‌کنم، میز کارم رو منفجر می‌کنم و بعد آخر هفته می‌خوام تمام این بی نظمی‌ها رو از بین ببرم و به این ترتیب هم وقت زیادی از من گرفته می‌شه و هم انرژی بسیار زیاد. به علاوه اینکه در طول هفته هم همیشه ناراحتم از نامرتب بودن محیط اطرافم.

اما دیگه واقعا تصمیم گرفتم که نظم اشیاء رو وارد زندگیم کنم. مطمئنم که این کار هم روحیه‌ام رو بسیار تقویت می‌کنه و هم در زمان و انرژیم صرفه جویی خیلی زیادی خواهد کرد. تصمیم گرفتم که از قانون طلایی ۲۱ روز استفاده کنم تا بتونم منظم بودن رو تبدیل به یک عادت در زندگیم کنم. چالش من از امروز که دهم دی ماه هست شروع میشه تا اول بهمن ماه. امروز خونه رو کاملا مرتب و تمیز کردم و هر چیزی رو سر جای خودش گذاشتم. البته نه در حد روزی که مهمون بخواد بیاد ولی تقریبا ۹۰ درصد همه چی سر جاشه. یه اپلیکیشن هم روی گوشیم نصب کردم که لیست کارها رو داخلش بنویسم و هر کاری که انجام میشه رو تیک بزنم. یه جور Todolist که به طور کلی خیلی به آدم کمک میکنه.

کارهایی که به ذهنم می‌رسه که باید انجام بدم این‌ها هستن:

۱هر روز که می‌خوام از خونه خارج بشم لباسی که تنم بوده رو یا داخل سبد رخت چرک بندازم یا سر جای خودش توی کمد.

۲  هر وقت از بیرون اومدم خونه لباس‌ها رو یا آویزون کنم یا داخل کمد قرار بدم.

۳ظرف‌های خشک رو به محض اینکه می‌بینم جمع کنم و سر جاهاشون بذارم.

۴ظرف‌هایی که باید داخل ماشین بذارم رو بذارم، بقیه رو هم سریع بشورم که جمع نشن.

۵هر وسیله‌ای که سر جاش نیست رو به محض اینکه می‌بینم (همون موقع) سر جای خودش قرار بدم.

۶لوازم آرایش رو بعد از استفاده از روی میز آرایش جمع کنم و داخل کشو بذارم.

به طور کلی باید عادت کنم که هر کاری که لازمه انجام بشه رو در همون ۳۰ ثانیه‌ی اول انجام بدم و نذارم که تنبلی بر من غلبه کنه.

اینها رو اینجا نوشتم تا خودم رو به انجام دادنشون متعهد کنم. هر پیشرفتی که داشتم زیر همین پست آپدیت می‌کنم. شما هم اگر راهکاری دارید که می تونه به منظم بودن کمک کنه خوشحال می‌شم که برام بنویسید.

 

پی‌نوشت‌ها:

تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۱۸

امروز درست یک هفته از شروع چالش می‌گذره و من به طرز عجیب و غریبی متعهد بودم به چالش. حتی با اینکه خیلی وقت‌ها واقعا خسته بودم اما لباس‌ها رو جمع کردم و ظرف‌ها رو شستم. باورم نمی‌شد که در طول هفته انقدر آرامش داشتم و احساس می‌کردم هیچ کاری برای انجام دادن ندارم چون کارها رو به مرور انجام داده بودم. با اینکه باز خیلی کار بود که باید انجام میشد اما چون خونه به هم ریخته نبود واقعا بقیه‌ی کارها به چشمم نمی‌اومد.

امروز ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و چون قرار نبود برم آتلیه به خودم گفتم تنبلی رو بذار کنار و نگیر بشین. به جاش کارها رو انجام بده که خونه تمیز بشه. بنابراین گاز رو تمیز کردم، لباس‌های تیره رو داخل ماشین انداختم، ظرفها رو شستم، گردگیری کردم، جارو زدم، آینه‌ها رو تمیز کردم، دستشویی رو شستم، روی یخچال و روی کابینت‌ها رو تمیز کردم و ساعت ۹:۱۵ همه‌ی کارهام تموم شده بود. الان فقط مونده شستن دستشویی فرنگی که وقتی رفتم دوش بگیرم انجامش میدم.

خیلی راضی‌ام از عملکردم در طول هفته‌ی گذشته. تلاش می‌کنم که بقیه‌ی مسیر چالش رو هم همین طور متعهدانه ادامه بدم. خدا رو شکر می کنم برای مسیر جدیدی که شروع کردم. مطمئنم که نتایج خیلی خوبی برام خواهد داشت. 🙂

تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۲۴

خب رسیدیم به پایان هفته‌ی دوم چالش و باورم نمیشه که من تا این حد به چالش پایبندم. توی هفته‌ی گذشته بارها ایستادم توی راهروی مابین اتاق‌ها و سالن و خونه رو نگاه کردم و گفتم خدایا یعنی این خونه‌ی ماست که انقدر مرتبه و همه چی سر جاشه؟ باورم نمیشد.

یکی از بزرگترین دغدغه‌های ذهنی من همیشه این بوده که اگه یه نفر سرزده بیاد خونه‌ی ما من چی کار کنم!!! توی این دو هفته انقدر حالم خوب بود و اعصابم آروم بود،‌ هر کس که می‌اومد خونه‌مون من هیچ مشکلی نداشتم.

البته اینم بگم که هر وقت کسی سرزده هم بیاد خونه‌ی ما دستشویی همیشه برق می‌زنه، فکر نکنید من کثیفم‌ها، فقط شلخته‌ام 😀

خلاصه که دارم لذت می‌برم از این چالش و تمام شلخته‌های دنیا رو به این چالش دعوت می‌کنم.

تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۳

خب رسیدیم به هفته ی آخر چالش. من باید دو روز پیش می اومدم می نوشتم اما وقت نشد. آقا من خیلی خیلی خوشحالم. اصلا نمی تونم بگم چقدر راضی‌ام از چالشی که برای خودم تعریف کردم. هفته ی پیش روز جمعه ما از کرج برگشتیم با کلی وسیله، توی پیلوت بابا اینارو دیدیم، گفتن می‌خوایم شام بریم بیرون. ما هم سریع رفتیم بالا آماده شدیم. تمام وسیله‌هامون رو هم مجبور شدیم همون دور و برها بذاریم و بریم.

وقتی شام خوردیم همه گفتن حالا چی کار کنیم؟ من گفتم الان باید بریم چایی بخوریم. بعد گفتم پاشید همگی بریم خونه ی ما چایی بخوریم. اولش همه هی گفتن نه و الان دیروقته و اینا اما من گفتم نه بیاید بریم، یه چایی می خوایم بخوریم دیگه. یعنی من انقدر اعتماد به نفس داشتم که با اینکه خودم دو روز خونه نبودم و کلی هم وسیله داشتیم باز اصرار کردم که همه بیان خونه ی ما و خدا رو شکر خیلی همه چی خوب بود چون بطن خونه کاملا مرتب بود.

درسته که این هفته، هفته ی آخر چالش بود اما این چالش هیچوقت تموم نمیشه. اما خدارو شکر می‌کنم که موفق شدم مرتب بودن رو تبدیل به یکی از عادت‌هام بکنم. هرچند که هنوز هم نیاز به کار دارم اما در همین حد هم واقعا راضی‌ام. خدایا شکرت 🙂

تاریخ ۱۳۹۸/۵/۵

خیلی وقت بود که می‌خواستم بیام اینو بنویسم اما وقت نمیشد. بازی ایران و چین در جام ملت های آسیا ۲۰۱۹ چهارم بهمن ۹۷ برگزار شد. ما همون روز به یه دورهمی خانوادگی خونه‌ی یکی از پسرخاله های همسرم دعوت بودیم که اتفاقا توی ساختمون ما و دقیقا طبقه‌ی پایین ما زندگی می‌کنن. من اون روز از صبح همه‌ی کارهام رو کرده بودم، فکر می‌کنم ساعت حدودا ۸ بود که دیگه هیچ کاری نداشتم، خودم هم آماده بودم فقط لباسم رو نپوشیده بودم. تلویزیون رو روشن کردم که ببینم جریان فوتبال چی میشه. برای خودم یه شیر نسکافه آماده کردم، عود روشن کردم و خواستم بشینم یه کم ریلکس کنم تا موقع رفتن بشه که صدای در شنیدم. یکی از اقوام اومدن بالا و گفتن که مریم جون تلویزیون پایین خرابه و الان فوتبال داره. همه می‌خوان فوتبال رو ببینن. منم خیلی زیاد استقبال کردم و گفتم حتما بگید بیان بالا،‌ اتفاقا من خودم دارم می بینم و اتفاقا چند دقیقه‌ی قبلش ایران اولین گل رو زده بود.

آقایون یکی یکی اومدن بالا. سریع چایی گذاشتم و هر چی خوردنی تو خونه داشتیم چیدم روی میز. کم کم به تعداد مهمونها اضافه می‌شد. یعنی هر آقایی که می‌اومده طبقه‌ی پایین می‌پرسیده فوتبال چه خبر، همه می‌گفتن که بالا دارن فوتبال می‌بینن در نتیجه همه می‌اومدن بالا.

وای که چقدر خوش گذشت. اون شب چند بار چایی دم کردم. دیگه جا برای نشستن نبود، خونه پر از جمعیت بود. کلی عکس گرفتیم و خندیدیم. خدارو شکر که ایران هم سه-هیچ برنده شد و عیش ما کامل شد. هنوز هم به اون شب که فکر می‌کنم یه لبخند میاد گوشه‌ی لبم.

اون همه مهمون یه دفعه و بی خبر به خونه‌ی ما اومدن و من انقدر آرامش داشتم و حالم خوب بود که نمی‌دونم چطوری توصیفش کنم. اگر این چالش رو برای خودم نذاشته بودم و نتایجش رو نگرفته بودم اون شب مطمئنن خیلی حالم خراب می بود و خجالت می‌کشیدم.

من تا امروز به چالش‌ام پایبندم، درسته که بعضی وقت‌ها تنبلی می‌کنم و می تونم خیلی بهتر عمل کنم اما با این حال مرتب بودن رو تا حد زیادی تبدیل به یک عادت در خودم کردم و واقعا راضی‌ام.

خدایا شکرت 🙂

تاریخ ۱۴۰۱/۰۶/۲۳

امروز خیلی اتفاقی این پست رو خوندم و خودِ امروزم رو با اون نسخه از خودم که یک روزی این چالش رو شروع کرده بود مقایسه کردم. باورم نمیشه که یک زمانی این آدم بوده باشم و این چیزها رو نوشته باشم چون خیلی خیلی تغییر کردم. من هیچوقت این چالش رو ترک نکردم که هیچ الان دیگه بخشی از ناخودآگاهم شده. حتی باید بگم که از اون طرف بوم افتادم و زیادی مرتب شدم. البته که اصلا تبدیل به وسواس نشده و هر وقت که امکانش نباشه بی‌خیال به هم ریختگی‌ها می‌شم. اما تا جایی که در توانم باشه همه جا رو مرتب نگه می‌دارم و بی‌نهایت راضی هستم از شرایط فعلی. انجام این چالش رو به همه توصیه می‌کنم چون از اون به بعد شاهد خواهید بود که تا چه اندازه در زمان و انرژی شما صرفه‌جویی خواهد شد و چقدر خلاق‌تر و خوش‌اخلاق‌تر خواهید شد.

خیلی سخت است که بتوانی از موفقیت‌های کوچک لذت ببری، از خوشی‌های کوچک شاد بشوی، بابت نعمت‌های کوچک سپاسگزار باشی، از تغییرات کوچک شروع کنی.

خیلی سخت است که تمام این چیزهای کوچک برات انگیزه باشن و ناامید نشی، اما فقط در اینصورت است که موفقیت‌های بزرگ، خوشی‌های بزرگ و نعمت‌های بزرگ به سراغت می‌آیند. فقط در اینصورت است که می‌توانی تغییرات بزرگ در زندگی‌ات داشته باشی.

برآیند همین چیزهای کوچک است که اتفاقات بزرگ را رقم می‌زند و این در صورتی ممکن می‌شود که به تمام ِ این چیزهای کوچک عشق بورزی، همه را ببینی و از همه‌ی آنها لذت ببری.

وقتي بچه اي خودت رو زيبا ميدوني چون واقعا هستيخودت رو خلّاق ميدوني چون هستيخودت رو باهوش ميدوني چون هستيخودت رو خوش اخلاق و مهربون ميدوني چون هستیخودت رو باعُرضه می دونی چون هستی….

هرچي بزرگتر ميشي از گوشه و كنار مي شنوي كهدر مقايسهبا بقيه ي بچه ها زيبا نيستي، در مقايسه با بقيه باهوش نيستي، خلاق نيستي، خوش اخلاق نيستي، باعُرضه نیستی و …. و به اين ترتيب به دیگران اجازه می دی که وارد دنیای زیبای تو بشن و شروع مي كني به مقايسه كردن خودت با ديگران. کم کم باورت می شه که تو هیچ کدوم از چیزهایی که فکر می کردی نیستی. با خودت می گی من چقدر احمق بودم که فکر می کردم بهترینم و كاملا يادت ميره كه تو واقعا بهترين بودي، تو از جايي اومده بودي كه باور داشتي بهتريني و واقعا هم بودي.

به هیچ کس اجازه نده که وارد ِ دنیای تو بشه چون دنیای تو فقط و فقط متعلق به توئه، نه به پدر و مادرت، نه به دوستانت، نه به معلم هات، و نه بههیچ و هیچکس دیگه ای.

بزرگترهای عزیز میشه لطفا گند نزنيم به باورهاي بچه ها در مورد خودشون؟! به هر بچه اي كه مي رسيم بگيم كه تو بهتريني، تو زيباتريني، تو قويتريني، چون اين عينِ واقعيته، هر بچه اي قهرمانِ دنياي خودشه. اجازه بدیم که بچه ها قهرمان باقی بمونن، به خدا دنیا جای بهتری خواهد شد.

توی يوگا يه اصطلاحی داريم به اسمدارشا، يعنی “بيننده‌ی بدون قضاوت“. ازت می‌خوان كه نسبت به بَدَنت دارشا باشی، يعني از اثر  ِحركات روی بدنت و همين طور از تمام حس‌هايی كه داری “فقطآگاه باشی بدون اينكه بخوای بدنت رو قضاوت كنی.

اگه بتونيم در تمام ِ زندگيمون دارشا باشيم حالمون خيلی خوب خواهد بود؛ اينكه ناظرِ اتفاقات زندگيمون و هر حسی كه در هر لحظه داريم باشيم بدون اينكه بخوايم خودمون رو مورد قضاوت قرار بديم.

ياد بگيريم كه دائماً خودمون رو پشت ميز محاكمه نَشونيم و به خاطر  ِ هر اتفاقي خودمون رو روانه‌ی سلول انفرادی نكنيم. وكيل مدافع خودمون باشيم نه قاضي و دادستان خودمون.

هيچ كس به ما نزديكتر از ما نيست؛ نه پدر و مادرمون، نه همسرمون، نه فرزندمون و نه هيچ كس ديگه. اگه ما نتونيم با خودمون مهربون باشيم هيچ كس ديگه‌ای هم نميتونه.

امسال تمركز كردم رويدوست داشتن ِ خودو از اونجاييكه كاملا با اين مفهوم غريبه‌ام خيلی سخت دارم پيش می‌رم، اما تلاش می‌كنم كه هر روز كمی بيشتر از قبل خودم رو دوست داشته باشم و اميدارم روزی برسه كه اين حس رو عميقا تجربه كنم؛ اينكه نسبت به خودم يه «دارشای مهربون» باشم.

داستانِ كتاب خواندن من داستانِمورد عجيب بنجامين باتناست. من کتاب خواندن را با «ربه کا» ی دافنه دوموریه شروع کردم. در سیزده سالگی شکسپیر را خواندم و در سالهای قبل و بعد از آن خودم را با خواندن «خشم و هیاهو» ی ویلیام فاکنر، «دوبلینی ها» ی جیمز جویس، «مسخ» کافکا، «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف، «ضیافت» افلاطون، «کمدی الهی» دانته، «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز، «بیگانه» ی آلبرکامو، «اعترافات» ژان ژاک روسو، «برادران کارامازوف» داستایوفسکی، عهد عتیق و عهد جدید، نمایشنامه های تنسی ویلیامز ، اریک امانوئل اشمیت، چخوف، ساموئل بکت و دهها مورد دیگر شکنجه کردم. در این مدت نویسنده های ایرانی را اصلا داخل نویسنده حساب نمی کردم و البته خودم را صاحب نظر جهت قضاوت کردن می دانستم.

کم کم فهمیدم که انگار هیچی نفهمیده ام، بنابراين يواشكي و به دور از چشم خود ِ قضاوت گر ِ نقّادم رفتم و «سمفونی مردگان» عباس معروفی، «سووشون» سیمین دانشور، «جای خالی سلوچ» محمود دولت آبادی، «شادکامان دره قره سو» علی محمد افغانی، چند داستان از جلال آل احمد و گلی ترقی و خيلي هاي ديگر را خواندم. باید اعتراف کنم که حتی از فهیمه رحیمی و نسرین ثامنی و زويا پيرزاد و بسياري دیگر از این دست هم خواندم.

تازه بعد از این بود که چند کتاب داستان مخصوص کودکان و نوجوانان خواندم و چندتايي از ژول ورن و سايرين. داستانهای تخیلی و گاها بامزه و البته بی نهایت ساده.

یعنی تمام مسیر را برعکس رفتم. امروز که سی و چهار ساله شده ام می فهمم که چیزهایی را که خواندم در واقع فقط خوانده ام اما درک نکرده ام. انگار که با خودم مسابقه ی خواندن داشتم و فقط کافی بود که یک کتاب را تمام می کردم و به سراغ بعدی می رفتم. درک کردن اصلا جزء برنامه ام نبود که البته اگر هم بود نمی توانستم برآورده اش کنم چون چیزهایی که میخواندم هرگز در ظرف ادراک آن موقع ام نمی گنجیدند.

خیلی خوشحالم که کتابهایی مثل «جنایت و مکافات»، «وودرینگ هیتز»  (یا همون به غلط بلندیهای بادگیر)، «مادام بووآری»، «جان شیفته»، «بهشت گمشده»، «وداع با اسلحه» و بسیاری دیگر از دستم در رفته بودند و خوشحالم که خواندن هاروکی موراکامی و خیلی های دیگر تازگی ها مد شده است.

این روزها دوست دارم که کتاب ها را مزه مزه کنم نه اینکه یک مرتبه قورتشان بدهم. میخواهم از هر کدامشان سیراب شوم نه اینکه این یکی را نچشیده به سراغ آن یکی بروم. فهمیدم که مهم این نیست که چند تا کتاب خوانده ای مهم این است که هر کدام را چطور خوانده ای. 

کاری که من با خودم کردم نتیجه اش شد آشفتگی ذهن، از بین رفتن تخیل، تخریب حافظه. اما درسی که من از این ماجرای بنجامین باتنی گرفتم این بود که در هر مسیری که قدم می گذارم باید تکاملم را در آن مسیر طی کنم تا بتوانم بهره ی کافی را از آن ببرم. وگرنه یک شب ِ ره صد ساله رفتن و یا مسیر را از دشوارترین قسمت آن شروع کردن تنها نتیجه ای که دارد نرسیدن است و بس. انسان همیشه میل به زود رسیدن دارد؛ دوست دارد که بگوید بشو و بشود. وقتی میخواهد لاغر شود، وقتی میخواهد رابطه ای را بسازد، وقتی می خواهد ثروتمند شود، وقتی می خواهد از هر نقطه ای به هر نقطه ی دیگری برود دوست دارد که سوار بر قالی سلیمان شود و در کسری از ثانیه به آن نقطه برسد اما این امر ممکن نیست چون جهان مادی بر پایه ی تکامل بنا شده است. در طی میلیونها سال هر تکه ای از این جهان ذره ذره کامل شده است و تا ابد نیز به همین منوال خواهد بود

پس نخواهیم که زود برسیم، بخواهیم طوری برسیم که تمام مسیر را درک کرده باشیم و از هر لحظه اش لذت برده باشیم. بخواهیم وقتی که می رسیم احساس کنیم که با مسیر طی شده در هماهنگی کامل بوده ایم و هر درسی را که مسیر برای ما داشته یاد گرفته ایم.

پدر من یه عمر سیگار می کشید، وقتی میگم یه عمر منظورم از شونزده سالگی تا حدود شصت سالگیه و در تمام این سالها آمار دو پاکت سیگار در روز رو داشت. از این عمر طولانی، حدود بیست و خورده ای سالش هم نصیب من شد. در تمام اون سالها من متنفر بودم از سیگار، از بوی موندگی ِ تهوع آورش که به فرد سیگاری می چسبه، از نفسی که سعی می کنی بدی داخل اما همش با عذاب و نفرته، از اینکه تمام هیکلت همیشه بوی گند سیگار میده در حالیکه تو فقط یه محکوم به تحملی. پدر جان که می دونست من واقعا اذیت میشم بیشتر وقت ها بیرون از خونه سیگار می کشید اما به هر حال دو تا پاکت سیگار رو نمیشه یه جایی بیرون از خونه خلاص کرد.

الان دوازده سالی میشه که ترک کرده و روزی نیست که من خدارو شکر نکنم؛ هم به خاطر خودش هم به خاطر خودم.

از قضای روزگار من یه بار مجبور شدم برم سیگار بخرم که یه عکسی بگیرم. مثل یه زندانی فراری خیلی مشکوک رفتم در مغازه و آب دهنم رو قورت دادم و گفتم آقا یه سیگار تپل به من بدید. فروشنده یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: خانم یعنی چی یه سیگار تپل؟ گفتم: یعنی از این سیگارهای لاغر نباشه یه چیز تپل باشه.

(هیچ اسمی نگفتم چون اون زمان که بابای من سیگار می کشید سیگارهای وینستون و مونتانا و از این قبیل بودن، ترسیدم اسم این سیگارها رو بیارم طرف بگه اینا که مال زمان کاظم فلانه، واسه همین ترجیح دادم فقط بگم تپل?طرف خنده اش گرفت و یه بسته سیگار تپل آورد. من مثل برق گرفته ها گفتم نهههه… یه پاکت نه، یه دونه میخوام، یه نخ.

در تمام مدت نگران فکری بودم که فروشنده ی محلی درباره ی من ممکنه بکنه، یعنی به معنای واقعی کلمه اسکل بودم، حالا به فرض هم طرف فکر میکرد دارم سیگار می خرم که برم بکشم، چه اهمیتی داشت اصلا و اصلا به اون چه مربوط بود.

چقدر ما آدم ها خودمون رو درگیر قضاوت های بی اهمیت دیگران می کنیم. یه مدت که از اون ماجرا گذشت و یه کم عاقل تر شدم گفتم واقعا احمقی اگه زندگیت رو صرف معذب بودن بابت نظرات دیگران کنی و سعی کردم که دیگه احمق نباشم. نصیحت امروز: احمق نباشیم.