من این قصه را به تباهی نکشاندم؛ این قصه پیش از من تباه شده بود. من فقط بخشی از این تباهی شدم بی‌آنکه سهمی در ایجادش داشته باشم. این قصه مرا هم با خود تباه کرد. شاید هم اصلن قصهْ قصه‌ی تباهی بود. شاید قصه آمده بود به قصد تباهی، ذاتش تباهی بود.

حالا دیگر چه فرقی دارد که کسی قصه را به تباهی کشانده یا قصه کسی را؟ نتیجه یکی بود. نتیجه یکی است. بعضی‌ها تباه شده‌اند و داستانشان شده‌ است قصه‌ی تباهی، یا قصه‌ی تباهی نوشته شده بود و بعضی‌ها شدند مردمان این قصه. در نهایت تباهی برنده شده است.

حالا من و تو چرا اینجا مشغولیم به کلنجاری بی‌‌ثمر؟ همان‌ اندازه تباهی بسنده نبود که حالا می‌خواهیم باقی قصه را هم تباه کنیم؟ بهتر نیست به دنبال قصه‌‌ای تازه‌ باشیم؟ قصه‌ای که بر خرابه‌های تباهی نروییده باشد؟ قصه‌ای که امیدوارمان کند به سرانجامی روشن‌تر؟

بیا بگذاریم تباهیْ سرگرم پیروزی‌اش باشد، بیا تا حواسش نیست دور شویم،‌ آنقدر دور که پیش از رسیدن به ما تباه شود.

الهی شکرت…

حال دلم را هیچ نمی‌فهمم، حال روز و شب‌هایم را که هیچِ هیچ نمی‌فهمم. روز از پی روز خموده‌تر و خمیده‌تر می‌شوم. هیچ میزان از هیچ چیزی به یاری‌ام نمی‌آید.

پناه برده‌ام به ادبیات، می‌فهمم حال کسانی را که پناه می‌برند به الکل یا به مواد، گاهی آدم باید به چیزی پناه ببرد.

پناهنده‌ی سرزمین خواندن و نوشتن شده‌ام،‌ نه به این امید که مداوایم کند؛ امیدم به مداوا مثل امیدم به هر چیز دیگری رنگ باخته است، می‌نویسم چون زبان دیگری را نمی‌شناسم؛ مثل کسی که زبان زیستن‌اش موسیقی است یا ریاضی است یا هر چیز دیگری.

الهی شکرت…

مریم کاشانکی

یک وقتی تصور می‌کردم درد که مشترک شود از شدتش کاسته می‌شود؛ یعنی وقتی عده‌ی زیادی گرفتار درد یکسانی می‌شوند آن درد برایشان کمرنگ‌تر می‌گردد؛ مثلن در جنگ‌ها خانواده‌های زیادی عزیز از دست می‌دهند، هر کس به خانواده‌ی دوست و همسایه نگاه می‌کند و می‌بیند که آن‌ها هم در همان وضعیت‌اند، بنابراین غصه‌ی خودش سبک‌تر می‌شود.

البته تا حدودی هم درست است اما این تنها «جنبه‌ی عمومی درد» است که کاهش می‌یابد؛ جنبه‌ی شخصی آن به قوت خود باقی می‌ماند. حتی اگر تمام عالم عزیزانشان را از دست بدهند این درد برای تک‌تک آن‌ها معنای مشخصی دارد و با همان شدتی که اگر تنها بودند از آن رنج می‌بردند در درونشان زنده می‌ماند.

درد هم جنبه‌ای عمومی دارد و هم جنبه‌ای شخصی؛ وقتی دردی مشترک می‌شود جنبه‌ی عمومی آن تلطیف می‌گردد، به این معنی که «پذیرش» اتفاق می‌افتد و چرایی‌ها از بین می‌روند یا کمرنگ می‌شوند. دیگر فرد نمی‌گوید «چرا برای من این اتفاق افتاد؟» چون می‌پذیرد که دیر یا زود برای همه اتفاق خواهد افتاد. اما جنبه‌ی شخصی درد هیچ ارتباطی با پذیرش ندارد بلکه مرتبط است با خاطرات، روابط، دلتنگی‌ها، روزها و لحظه‌های گذشته، نبودن‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته، جاهای خالی و خیلی چیزهای دیگر. این‌ها را نمی‌توان از افراد جدا کرد.

به گمانم گذشت هیچ میزان از زمان نمی‌تواند بخش شخصی درد را کمرنگ نماید و این صرفن قدرت زندگی و تمایل انسان به زنده‌بودن و ادامه‌دادن است که سبب می‌شود آگاهانه آن‌ بخش را در محاق قرار دهد تا بتواند دوام بیاورد.

الهی شکرت…

عاشقی اگر به شرط چاقو بود همه می‌رفتند سراغش؛ دیگر کسی از عاشق‌شدن نمی‌هراسید، بازش می‌کردند و اگر به قدر کافی سرخ نبود نمی‌خریدند. دنیا پر می‌شد از عاشقانه‌‌های سرخ، بی‌شک و بی‌هراس.

عاشقی اما مثل خریدن هنداونه‌ی یلداست، گران و نامطمئن از سرخ‌بودن.

اما واقعن چه لطفی دارد عشق به شرط چاقو؟ به فرض هم که سرخ‌ترین باشد؛ کارتی از پیش بازی شده است، بلیطی سوخته، کوپنی تاریخ گذشته، مزه‌‌ای چشیده‌شده.

لطف عاشقی به نامطمئن بودن است، به قابل‌پیش‌بینی نبودن، به نو بودن و نو شدن.

به دنبال اطمینان‌ بودن برای این نامطمئن‌ترین پدیده‌ی انسانی مثل این است که به دنبال نامیرایی باشی در میراترین جهانی که در آنیم.

زندگی به شرط مرگ است و عاشقی (گاهی) به شرط ترک یا شاید ترس یا درد.

اما ما همه زندگی می‌کنیم، حتی به شرط مرگ، پس چرا عاشقی نمی‌کنیم حالا به هر شرطی؟

الهی شکرت…

کاری که هوش مصنوعی نمی‌تواند (و شاید هیچوقت هم نتواند) انجام دهد اصلاحِ مسیر فکر‌کردنش است؛ وقتی پرسشی مطرح می‌شود هوش مصنوعی در جهتی شروع به حرکت می‌کند تا به پاسخ مناسب برای آن پرسش برسد، اما فقط در همان جهت ادامه می‌دهد و این طریق ادامه‌دادن اغلب سبب پیچیده‌شدن موضوع می‌شود و هر چه اوضاع پیچیده‌تر شود یعنی از پاسخ دورتر‌ شده‌ای.

هوش مصنوعی نمی‌تواند از بالا به کلیت موضوع نگاه کند و مسیر فکر کردنش را اصلاح نماید؛ یعنی نمی‌تواند بگوید شاید از ابتدا باید جور دیگری فکر می‌کردم و حالا برگردم عقب و مسیر را تصحیح کنم.

این موضوع به‌ویژه در کدنویسی نمود واضحی دارد؛ هوش مصنوعی را اگر رها کنی تا ابد در همان جهتی که قدم اول را برداشته بود ادامه می‌دهد. باید مرتب آن را اصلاح کنی وگرنه می‌تواند اوضاع را تبدیل به کلافی پیچیده کند که دیگر به هیچ طریقی باز نشود. باید دائم به او بگویی که از این زاویه نگاه کن یا به این طریق فکر کن. کاری که خودش قادر به انجامش نیست اما انسان به سادگی از عهده‌‌اش برمی‌آید.

اینکه می‌توانی از زاویه‌‌ی تازه‌‌‌ای به همان موضوع قبلی نگاه کنی شاید در ظاهر قابلیت مهمی به چشم نیاید اما در واقع بسیار بسیار مهم است؛ اینکه انسان توانایی اصلاح مسیر از پایه را دارد خیلی اوقات می‌‌تواند به قیمت زندگی‌اش بیارزد. اصلن همین ویژگی به انسان کمک‌ کرده است که امور را تا حد ممکن ساده نماید. تمامی اختراعات مرهون نگاه‌های جدیدی هستند که به مسائل جور دیگری نظر انداخته‌اند.

تصور کنید که می‌خواهید به سمت مقصدی بروید و اشتباهی به خیابانی بپیچید که نباید در آن داخل می‌شدید. اگر نتوانید مسیر خود را اصلاح کنید و تا ابد در همان مسیر پیش بروید نه تنها هرگز نخواهید رسید بلکه عمر را هم از دست خواهید داد.

هوش مصنوعی آدم را یاد گل مصنوعی می‌اندازد؛ خوب است و بعضی جاها کاربردی، اما هرگز جای گل طبیعی را نخواهد گرفت.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: ساعت ۹:۰۹ است، خدا حواسش به ما هست.

نمی‌توانم به قدر کافی قدردان حضور بعضی آدم‌ها در زندگی‌ام باشم؛ کاش می‌شد نوار قلبی گرفت که در آن ضربان قدرشناسی انسان مشخص باشد، یا می‌شد نمایی از درون قلب نشان داد که احساس قدرشناسی در آن پیدا بود.

انسان‌هایی که نه فقط درس‌‌هایی مقطعی بلکه‌ شیوه‌های تازه‌ای از نگریستن و اندیشیدن را یاد می‌دهند. انسان‌هایی که آموزگاری را صرفن مجالی برای مهارت‌آموزی نمی‌دانند، بلکه آن را فرصتی تلقی می‌کنند برای ایجاد یک نوع «سیاق زیستن» که تسری می‌یابد به تمام جنبه‌های زندگی آدم. آن‌ها می‌دانند که مهارت‌ها را اغلب به سادگی می‌توان آموخت اما سخت می‌توان مسیر آموختن را تبدیل به سبک تازه‌ای برای زیستن کرد؛ چیزی که خودشان عمومن به دشواری و البته با هوشمندی آموخته‌اند و آن را سخاوتمندانه در اختیار دیگران می‌گذارند.

اگر کسی آنقدر توانمند است که نه تنها چیزی برای یاد‌دادن دارد بلکه می‌تواند آن را تبدیل به شکل تازه‌ای از «بودن» نماید می‌توان تا ابد قدردانش بود و من آنقدر خوش‌اقبال بوده‌ام که چنین آموزگارانی داشته باشم.

الهی شکرت…

(گفته بودم که هر بار بی‌هوا به ساعت نگاه می‌کنم یک ساعت خوشگل می‌بینم و به گمانم این لبخندزدن یا چشمک‌زدن خداوند است؟ ساعت ۰۰:۰۰ را دیدم؛ به نظرم این دیگر نه یک لبخند ساده بلکه خنده‌ی بلند خداوند است.)

دختربچه‌ی جالب‌‌توجهی در فامیل داریم که ذکر خیر یکی از شیرین‌‌کاری‌هایش را اینجا کرده‌ام.

یک بار بچه به پایه‌ی میز آویزان شده بود و به سختی خودش را بالا می‌کشید. پدربزرگش گفت: «بابا جان مراقب باش.» بچه چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. چند لحظه‌ی بعد دوباره پدربزرگ گفت: «مراقب باش بابا جان، می‌افتی.» بچه رو به پدربزرگش کرد و گفت: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

دقیقن عین همین جمله را گفت و این جمله میان ما سوژه شد. هر جا که کسی کاری می‌‌کند که مخل تمرکز می‌شود و البته خیلی جاهای دیگر همین را می‌گوییم. انصافن خیلی جاها مصداق پیدا می‌کند.

خیلی اوقات آدم به زندگی رو می‌کند و می‌گوید: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

شاید پایه‌ی میزی را گرفته‌ای و داری به زحمت خودت را بالا می‌کشی و زندگی می‌داند که این کار خطرناک است و می‌خواهد به تو هشدار بدهد، اما تو اصرار داری که به تناول‌کردن گهی که مشغول خوردنش هستی ادامه بدهی و فقط از زندگی می‌خواهی که مزاحمت نشود.

انسان تقریبن از ده سالگی به بعد حس می‌کند که مشغول خوردنِ گُه مناسبی است و هیچ توصیه‌ای را از هیچ‌کس نمی‌پذیرد. در واقع هر توصیه و هشدار را نوعی مزاحمت در مسیر گه‌خوری‌اش به حساب می‌آورد.

به خودم می‌گویم که «عقل‌کل‌پنداری‌‌ام» سبب شده است در مقابل هر توصیه‌‌ای موضع تدافعی داشته باشم و اگر هم می‌کوشم به کسی توصیه‌ای نکنم نه برای این است که توصیه‌ای ندارم، نه… یک عقل‌کل‌پندار همیشه نظری دارد، در واقع برای این است که می‌‌دانم خیلی‌ها (شاید هم همه) دلشان می‌خواهد بگویند: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.» پس بهتر است اجازه بدهی گه را بخورند، شاید هم به مذاقشان خوش آمد.

الهی شکرت…

به گمانم توربین‌های بادی یکی از زیباترین ساخته‌های بشرند؛ بالابلند و طناز و عشوه‌گر. نمی‌دانم تابه‌حال به‌قدر کفایت به یک توربین بادی نزدیک‌ شده‌اید یا نه، اگر شده باشید حتمن آن انحنانی شهوت‌انگیز انتهای هر پره را دیده‌اید، انحنایی که از دور دیده نمی‌شود، حتی از نزدیک هم دیده نمی‌شود، فقط در فاصله‌ی «به‌قدر کفایت» نزدیک قابل دیدن است؛ انگار که معشوق آن بخش ممتاز زیبایی‌اش را فقط در خلوت به عاشق نشان دهد؛ بخشی که در دسترس همگان نیست.

تازگی‌ها توانستم به‌قدر کفایت به یک توربین بادی نزدیک شوم و آن خمیدگی دلفریب را ببینم. انگار اصلن به لطف همین خمیدگی‌ست که این سازه‌ی عظیم می‌تواند با نیروی ناپیدا اما پرتوان باد به حرکت درآید.

ردیف توربین‌های بادی که در فواصل مشخص روی تپه‌ها پراکنده شده‌اند صحنه‌ای چنان دلرباست که می‌توانم ساعت‌ها به تماشایش بایستم، به‌ویژه اگر هنگام غروب باشد و زندگی مگر چیزی به جز همین لحظه‌هاییست که دلت می‌رود از دیدن یک انحنای ظریف و به‌جا آن هم جایی که شاید اصلن انتظار دیدنش را آنجا نداشتی؟

به خیلی از آدم‌ها هم وقتی به‌قدر کفایت نزدیک می‌شوی همین انحنای ظریف را در وجودشان می‌بینی و غافلگیر می‌شوی.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: فیلم کوتاهی از این صحنه‌ی جذاب گرفته‌ام که باد موسیقی گوش‌نواز پس‌زمینه‌اش است.

 

من و زندگی‌ که تا پیش از این با هم عجین بودیم حالا غریبه شده‌ایم؛ دیگر انگار زندگی را نمی‌شناسم؛ شاید از ابتدا همینقدر غریبه بودیم و من گمان می‌کردم می‌شناسمش، شاید هم این چهره‌ی تازه‌ای از زندگیست. همین نفهمیدن خودش بخش مهمی از غریبگی میان ماست.

اما دقیق‌تر که می‌نگرم می‌بینم زندگی‌ هیچگاه دروغ نگفت یا نکوشید خودش را جور دیگری نشان دهد که نبود، یا بهتر از آنچه واقعن بود… نه، زندگی روراست بود از همان ابتدا، این من بودم که آن را جور دیگری تعبیر می‌کردم، شاید آنجور که دلم می‌خواست باشد. در واقع من بودم که می‌کوشیدم معنای دلخواه خودم را به زندگی ببخشم بی‌آنکه حواسم باشد که زندگی با عمر میلیون‌ها ساله قرار نیست خودش را به دلخواه من بیاراید، زندگی نوعروس حجله‌ی من نیست که بخواهد از من دلربایی کند، او تا ابد از من پیش است، من به قدر میلیون‌ها عمر عقبم از زندگی.

او از ابتدا صریح و صادق بوده است و من مبتلای خودفریبی بوده‌ام؛ مثلن گمان می‌کردم وقتی می‌گوید «ممکن است یک لحظه‌ی بعد نباشی» حتمن شوخی می‌کند، حتمن فردا را خواهیم دید، یا من برای زندگی عزیزتر از آنم که به من سخت بگیرد‌. او که از ابتدا حرفش را زده بود، من بودم که به خوشایند خودم تعبیرش می‌کردم.

حالا فهمیده‌ام که زندگی اهل ایهام و استعاره و لفافه‌گویی نیست، منظورش دقیقن همان است که می‌گوید، نه شوخی دارد و نه اهل زدوبند است. پس دیگر حواسم را جمع کرده‌ام، خودم را گول نمی‌زنم، اگر‌ می‌گوید شاید فردایی نباشد باور می‌کنم که شاید فردایی نباشد و با اینکه حالا تکلیفم از همیشه روشن‌تر است اما حقیقت این است که یک عمر خودفریبی آنقدر مرا نازک کرده است که صداقتِ زندگی را تاب ندارم و دم‌به‌دم می‌شکنم.

کاش زندگی انقدر بالغ نبود.

الهی شکرت…

بالاخره روز موعود رسید؛ روز موعود کدام روز است؟ همان روزی که قرار بود «تنبلان سرخوش» همدیگر را ملاقات کنند. من به عنوان تنبل‌ترین فرد این گروه به خاطر نمی‌آورم جایی گفته باشم که پذیرای گروه هستم، من فقط گفته بودم که خودم را می‌رسانم. اما متاسفانه مابقی گروه که کمتر از من تنبل‌اند زرنگی کردند و خودشان را به من رساندند و من هم ناچار شدم بپذیرمشان.

نه اینکه این‌ها را به خودشان نگفته باشم، خیلی واضح گفتم تصور نکنید که من با عشق برایتان غذا می‌پزم، اتفاقن با خشم و بغض آشپزی خواهم کرد و مطمئن باشید که زهر می‌شود به گلویتان. اما این افشاگری‌ها هم مانعشان نشد و بالاخره آمدند.

کل روز به خوردن و حرف زدن و خرید‌کردن و خندیدن گذشت. از آن روزهایی که گوشت می‌شوند به تنت. خیلی کم پیش می‌آید که ما سه نفری جمع شویم، اما راستش پیش از آنکه دوستمان مهاجرت کند همین کم را هم خیلی کمتر داشتیم.

وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم که تعداد دوستانم به قدر انگشتان یک دست هم نیستند و با همان‌ها هم کمتر از انگشتان یک دست در سال معاشرت دارم.

احتمالن مشکل از تعداد انگشتان یک دست است که اینقدر کم هستند و من هم انگار معیار دیگری برای شمارش ندارم، انگار شمردن را به همین اندازه یاد گرفته‌ام که سبب شده است در همین حد باقی بمانم.

البته حقیقت این است که ناراضی نیستم، از نگاه من معاشرت با آدم‌های جورواجور و در شرایط مختلف به میزانی از انرژی نیاز دارد که من اگر کوهان هم داشتم نمی‌توانستم ذخیره‌اش کنم تا در چنین مواقعی به کار ببندم. من با یک بار معاشرت کوپن انرژی چند ماه را مصرف می‌کنم و دستم حسابی خالی می‌شود.

کسانی که به استقبال هر رابطه‌ی تازه و هر معاشرت‌ نورسیده‌ای می‌روند احتمالن در وادی انرژی رانت دارند.

اما در عین حال از معاشرت با آن عده‌ی معدودی که انگار در گزینش دشوار اداره‌جات قبول شده‌اند و در زندگی‌ام حضور دارند لذت باکیفیتی می‌برم؛ هرچند اگر بسیار محدود باشد.

الهی شکرت…