این جمله را یک گوشه‌ای نوشتم تا سر فرصت به آن بپردازم: «آدم‌ها از عدم توان تصمیم‌گیری رنج می‌برن.» و به طرز جالبی مدتی بعد از نوشتن این جمله این گزین‌گویه را شنیدم که نمی‌دانم از کیست: «فقیر کسی است که توانایی انتخاب ندارد.»

به نظرم این جمله‌ صحه‌ای بود بر اندیشه‌ای که در ذهن داشتم؛ اینکه آدم‌ها توان تصمیم‌گیری ندارند. واقعن فقیر است کسی که توانایی انتخاب ندارد. این ناتوانی در انتخاب به ندرت از ناتوانی مالی و یا کمبود آزادی نشأت می‌گیرد، بلکه چیزی کاملن درونی است و برمی‌گردد به توانایی آدم‌ها در تصمیم‌گیری. چون همواره بین گزینه‌ها چیزی وجود دارد که هم با توان مالی و ذهنی و فیزیکی ما در هماهنگی باشد و هم بتواند درون ما را ارضاء نماید و ما همواره حتی در ناآزادترین شرایط ممکن می‌توانیم دست به انتخاب‌هایی بزنیم که مدافع نیازها، علائق یا احساسات ما باشند. مثلن می‌توانیم انتخاب کنیم که حواس‌مان به حال خوب‌مان باشد یا به حال بدمان دامن بزنیم.

پس چرا این کار را نمی‌کنیم؟ چون ناتوانیم در تصمیم‌گیری و این از آزارنده‌ترین انواع ناتوانی‌هاست. یک جور ناتوانی تصنعی و کاملن پوچ که به سادگی می‌تواند با توانایی جایگزین شود. مثل این است که کسی که پای حرکت دارد سال‌ها روی صندلی چرخ‌دار بنشیند و توان حرکت را از عضلات سالم‌اش بستاند.

شک‌های همیشگی و ناتمام،‌ پشیمانی بعد از انتخاب، نپذیرفتن مسئولیت تصمیم‌ها، احساسِ جا ماندن و بازنده‌بودن، حسادت، عدم شناختِ خود و خیلی چیزهای دیگر توانایی انتخاب را از انسان می‌ستانند و او را فقیر می‌کنند درحالیکه انسانِ سالم با اندک شناختی از خود به سادگی می‌تواند گزینه‌‌های نامناسب را حذف نموده و به «انتخاب» برسد.

انتخاب به انسان عزت و احترام می‌بخشد، اعتماد به نفس‌اش را می‌سازد، او را از درجا زدن باز می‌دارد و به جلو سوق می‌دهد، و در یک کلمه انسان را «غنی» می‌کند.

الهی شکرت…

در کتاب «شبی از شب‌های زمستان مسافری» بخشی هست به نام «در شبکه‌‌ای از خطوط به‌هم پیچیده» که راوی در مورد زنگ‌خوردن تلفن و درگیری‌های درونی‌اش با این وسیله‌‌ای که صرفن یک شیء نیست بلکه کاملن جاندار است صحبت می‌کند و به درستی آن را به عنوان «احضاریه‌ی خشن و تهدیدآمیز» توصیف می‌کند که «در عین پرهیز و گریز از آن، احساسی از جبر و اضطراری غیرقابل تحمل او را به سوی شتاب‌کردن در اطاعت از آن صدا و پاسخ به آن سوق می‌دهد.» و بعد هم دو سه صفحه‌ای مفصل در مورد احساسش نسبت به تلفن می‌گوید.

من به خوبی می‌توانستم راوی این داستان باشم. تازه راوی از من خوشبخت‌تر است چرا که در زمانه‌ی او موبایل نبوده و او تمام این حس‌ها را در مورد تلفن‌های ثابت دارد پس حتمن کمتر از من گرفتار اضطراب و دل‌پریشی می‌شده است.

تلفن؛ وسیله‌ای که اگر نبود شاید خیلی از اتفاقات نمی‌افتاد، وسیله‌ای که می‌تواند به چیزی جان بدهد و یا جان را از چیزی بگیرد، وسیله‌ای که برای من هم مثل راوی داستان به شدت ترسناک است، حتی اگر زنگ خوردنش مربوط به من نباشد باز هم اضطراب غریبی را در من بیدار می‌کند. هر بار که تلفن زنگ می‌خورد انگار چیزی در دست آدم آتش می‌گیرد و شعله‌ور می‌شود و من هر بار دوست دارم آن را بگذارم و فرار کنم.

تلفن هرگز وسیله‌ای نبوده که من با آن راحت باشم و یا حتی آن را سودمند بدانم. در دوره‌ای از زندگی ناچار شدم بسیار بیش از حد توانم به تلفن‌ها پاسخگو باشم و آن دوره هنوز برایم مثل جای یک زخم قدیمی است که اگر کمی با آن ور بروم سر باز می‌کند. در همان دوران هم بود که تلخ‌ترین تماس تلفنی زندگی‌‌مان را دریافت کردیم و با اینکه من به واسطه‌ی همین وسیله آخرین نفری بودم که صدای مادرم را شنیدم اما هرگز دلِ من با تلفن صاف نخواهد شد.

باوجودیکه تلفنِ من واقعن به ندرت و توسط عده‌ی بسیار اندکی به صدا درمی‌آید و من غالبن به تلفن‌هایی که نمی‌شناسم پاسخ نمی‌دهم، اما همیشه با خودم فکر می‌کنم که یکی از مزایای بارز ثروتمند‌بودن این است که چنین فردی نیازی به پاسخ‌‌گویی شخصی به تلفن‌ها ندارد. نمی‌دانم چرا تصور می‌‌کنم آدم‌ نمی‌تواند این میزان از آزادی را داشته باشد که به تلفن‌ پاسخ ندهد، درست مثل راوی داستان که حتی وقتی کیلومترها از خانه‌اش دور بود و صدای تلفنی را می‌شنید باز هم پریشان می‌شد و به این فکر می‌کرد که شاید او را پیدا کرده‌‌اند و با او کار دارند یا شاید همین لحظه تلفن در خانه‌ی خودش هم در حال زنگ‌خوردن است، انگار که وقتی زنگ می‌خورد دیگر نمی‌شود آن را بی‌پاسخ گذاشت، یک جور مسئولیت بر دوش آدم قرار می‌دهد که اگر پاسخ ندهی، بعد تمام مدت ذهنت درگیر این است که چه کسی پشت خط بود و چه کار داشت.

به نظرم پاسخ ندادن به تلفن بدون هیچ فکر و دغدغه‌ای یکی از مظاهر بارز آزادی است.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: همینکه نوشتن این یادداشت تمام شد شماره‌ی ناشناسی تماس گرفت و من هم به خاطر شماره‌اش پاسخ دادم. به طور ناخودآگاه همیشه قبل از جواب‌دادن به تلفن «بسم‌الله» می‌گویم، واقعن انگار که آن طرف جن هست.

وقتی از جایگاه خداوند به خودم نگاه می‌کنم چیزی که می‌بینم این است که او هر بار می‌رسد به چنین نقطه‌‌ای: «ای بابا… باز این خنگ خودش رو انداخت تو هچل، باز باید بریم بیاریمش بیرون.» و یکی را می‌فرستد به یاری من که مرا از هچل خوساخته‌ام بیرون بکشد.

صدایش را می‌شنوم که می‌گوید «می‌شود آرام بگیری؟ می‌شود دست برداری از ابتکار عمل‌های بی‌ثمر؟ می‌شود بی‌خیال برنامه‌ریزی و مدیریت و خلاقیت‌های آبکی بشوی؟ می‌شود کنار بایستی و اجازه دهی که این بازی، بازی شود؟»

و من هر بار قول می‌دهم و دوباره فراموش می‌کنم. آنقدر فراموش کرده‌ام که حافظه‌ام پر شده است از درد فراموشی.

چه کسی گفته است که فراموشی چیز خوبیست و آدم را نجات می‌دهد و دردها را کم می‌کند و چه و چه؟ فراموشی مثل بیرون کشیدن چاقویی که تا دسته در قلبت فرو رفته دردناک است. اگر فراموش نکنی نهایت یک سری خاطره‌ی دردناک داری اما اگر فراموش کنی تبدیل می‌شوی به کارخانه‌ی تولید خاطرات دردناک که روی هم تلنبار می‌شوند و مدتی بعد دیگر در وجودت جایی برای انبار کردن دردها باقی نمی‌ماند و تو می‌ترکی.

اگر قرار بود فراموش کنی چرا باید حافظه می‌داشتی؟ حافظه داری که فراموش نکنی. وگرنه مثل دوربینی بودی که همه چیز را فیلمبرداری می‌کرد اما چیزی را ذخیره نمی‌کرد؛ یک ناظر بیهوده.

گاهی اوقات از فراموشی خجالت می‌کشم؛ از اینکه بار دیگر باید به سراغ خداوند بروم و از او بخواهم که دوباره مرا از گرفتاری بیرون بکشد و او سخاوتمندانه فراموشی‌هایم را فراموش می‌کند.

او دچار فراموشیِ عاشقانه است و من عاشق فراموش‌ نکردنِ فراموشکاری‌های او.

الهی شکرت…

من این قصه را به تباهی نکشاندم؛ این قصه پیش از من تباه شده بود. من فقط بخشی از این تباهی شدم بی‌آنکه سهمی در ایجادش داشته باشم. این قصه مرا هم با خود تباه کرد. شاید هم اصلن قصهْ قصه‌ی تباهی بود. شاید قصه آمده بود به قصد تباهی، ذاتش تباهی بود.

حالا دیگر چه فرقی دارد که کسی قصه را به تباهی کشانده یا قصه کسی را؟ نتیجه یکی بود. نتیجه یکی است. بعضی‌ها تباه شده‌اند و داستانشان شده‌ است قصه‌ی تباهی، یا قصه‌ی تباهی نوشته شده بود و بعضی‌ها شدند مردمان این قصه. در نهایت تباهی برنده شده است.

حالا من و تو چرا اینجا مشغولیم به کلنجاری بی‌‌ثمر؟ همان‌ اندازه تباهی بسنده نبود که حالا می‌خواهیم باقی قصه را هم تباه کنیم؟ بهتر نیست به دنبال قصه‌‌ای تازه‌ باشیم؟ قصه‌ای که بر خرابه‌های تباهی نروییده باشد؟ قصه‌ای که امیدوارمان کند به سرانجامی روشن‌تر؟

بیا بگذاریم تباهیْ سرگرم پیروزی‌اش باشد، بیا تا حواسش نیست دور شویم،‌ آنقدر دور که پیش از رسیدن به ما تباه شود.

الهی شکرت…

حال دلم را هیچ نمی‌فهمم، حال روز و شب‌هایم را که هیچِ هیچ نمی‌فهمم. روز از پی روز خموده‌تر و خمیده‌تر می‌شوم. هیچ میزان از هیچ چیزی به یاری‌ام نمی‌آید.

پناه برده‌ام به ادبیات، می‌فهمم حال کسانی را که پناه می‌برند به الکل یا به مواد، گاهی آدم باید به چیزی پناه ببرد.

پناهنده‌ی سرزمین خواندن و نوشتن شده‌ام،‌ نه به این امید که مداوایم کند؛ امیدم به مداوا مثل امیدم به هر چیز دیگری رنگ باخته است، می‌نویسم چون زبان دیگری را نمی‌شناسم؛ مثل کسی که زبان زیستن‌اش موسیقی است یا ریاضی است یا هر چیز دیگری.

الهی شکرت…

مریم کاشانکی

یک وقتی تصور می‌کردم درد که مشترک شود از شدتش کاسته می‌شود؛ یعنی وقتی عده‌ی زیادی گرفتار درد یکسانی می‌شوند آن درد برایشان کمرنگ‌تر می‌گردد؛ مثلن در جنگ‌ها خانواده‌های زیادی عزیز از دست می‌دهند، هر کس به خانواده‌ی دوست و همسایه نگاه می‌کند و می‌بیند که آن‌ها هم در همان وضعیت‌اند، بنابراین غصه‌ی خودش سبک‌تر می‌شود.

البته تا حدودی هم درست است اما این تنها «جنبه‌ی عمومی درد» است که کاهش می‌یابد؛ جنبه‌ی شخصی آن به قوت خود باقی می‌ماند. حتی اگر تمام عالم عزیزانشان را از دست بدهند این درد برای تک‌تک آن‌ها معنای مشخصی دارد و با همان شدتی که اگر تنها بودند از آن رنج می‌بردند در درونشان زنده می‌ماند.

درد هم جنبه‌ای عمومی دارد و هم جنبه‌ای شخصی؛ وقتی دردی مشترک می‌شود جنبه‌ی عمومی آن تلطیف می‌گردد، به این معنی که «پذیرش» اتفاق می‌افتد و چرایی‌ها از بین می‌روند یا کمرنگ می‌شوند. دیگر فرد نمی‌گوید «چرا برای من این اتفاق افتاد؟» چون می‌پذیرد که دیر یا زود برای همه اتفاق خواهد افتاد. اما جنبه‌ی شخصی درد هیچ ارتباطی با پذیرش ندارد بلکه مرتبط است با خاطرات، روابط، دلتنگی‌ها، روزها و لحظه‌های گذشته، نبودن‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته، جاهای خالی و خیلی چیزهای دیگر. این‌ها را نمی‌توان از افراد جدا کرد.

به گمانم گذشت هیچ میزان از زمان نمی‌تواند بخش شخصی درد را کمرنگ نماید و این صرفن قدرت زندگی و تمایل انسان به زنده‌بودن و ادامه‌دادن است که سبب می‌شود آگاهانه آن‌ بخش را در محاق قرار دهد تا بتواند دوام بیاورد.

الهی شکرت…

عاشقی اگر به شرط چاقو بود همه می‌رفتند سراغش؛ دیگر کسی از عاشق‌شدن نمی‌هراسید، بازش می‌کردند و اگر به قدر کافی سرخ نبود نمی‌خریدند. دنیا پر می‌شد از عاشقانه‌‌های سرخ، بی‌شک و بی‌هراس.

عاشقی اما مثل خریدن هنداونه‌ی یلداست، گران و نامطمئن از سرخ‌بودن.

اما واقعن چه لطفی دارد عشق به شرط چاقو؟ به فرض هم که سرخ‌ترین باشد؛ کارتی از پیش بازی شده است، بلیطی سوخته، کوپنی تاریخ گذشته، مزه‌‌ای چشیده‌شده.

لطف عاشقی به نامطمئن بودن است، به قابل‌پیش‌بینی نبودن، به نو بودن و نو شدن.

به دنبال اطمینان‌ بودن برای این نامطمئن‌ترین پدیده‌ی انسانی مثل این است که به دنبال نامیرایی باشی در میراترین جهانی که در آنیم.

زندگی به شرط مرگ است و عاشقی (گاهی) به شرط ترک یا شاید ترس یا درد.

اما ما همه زندگی می‌کنیم، حتی به شرط مرگ، پس چرا عاشقی نمی‌کنیم حالا به هر شرطی؟

الهی شکرت…

کاری که هوش مصنوعی نمی‌تواند (و شاید هیچوقت هم نتواند) انجام دهد اصلاحِ مسیر فکر‌کردنش است؛ وقتی پرسشی مطرح می‌شود هوش مصنوعی در جهتی شروع به حرکت می‌کند تا به پاسخ مناسب برای آن پرسش برسد، اما فقط در همان جهت ادامه می‌دهد و این طریق ادامه‌دادن اغلب سبب پیچیده‌شدن موضوع می‌شود و هر چه اوضاع پیچیده‌تر شود یعنی از پاسخ دورتر‌ شده‌ای.

هوش مصنوعی نمی‌تواند از بالا به کلیت موضوع نگاه کند و مسیر فکر کردنش را اصلاح نماید؛ یعنی نمی‌تواند بگوید شاید از ابتدا باید جور دیگری فکر می‌کردم و حالا برگردم عقب و مسیر را تصحیح کنم.

این موضوع به‌ویژه در کدنویسی نمود واضحی دارد؛ هوش مصنوعی را اگر رها کنی تا ابد در همان جهتی که قدم اول را برداشته بود ادامه می‌دهد. باید مرتب آن را اصلاح کنی وگرنه می‌تواند اوضاع را تبدیل به کلافی پیچیده کند که دیگر به هیچ طریقی باز نشود. باید دائم به او بگویی که از این زاویه نگاه کن یا به این طریق فکر کن. کاری که خودش قادر به انجامش نیست اما انسان به سادگی از عهده‌‌اش برمی‌آید.

اینکه می‌توانی از زاویه‌‌ی تازه‌‌‌ای به همان موضوع قبلی نگاه کنی شاید در ظاهر قابلیت مهمی به چشم نیاید اما در واقع بسیار بسیار مهم است؛ اینکه انسان توانایی اصلاح مسیر از پایه را دارد خیلی اوقات می‌‌تواند به قیمت زندگی‌اش بیارزد. اصلن همین ویژگی به انسان کمک‌ کرده است که امور را تا حد ممکن ساده نماید. تمامی اختراعات مرهون نگاه‌های جدیدی هستند که به مسائل جور دیگری نظر انداخته‌اند.

تصور کنید که می‌خواهید به سمت مقصدی بروید و اشتباهی به خیابانی بپیچید که نباید در آن داخل می‌شدید. اگر نتوانید مسیر خود را اصلاح کنید و تا ابد در همان مسیر پیش بروید نه تنها هرگز نخواهید رسید بلکه عمر را هم از دست خواهید داد.

هوش مصنوعی آدم را یاد گل مصنوعی می‌اندازد؛ خوب است و بعضی جاها کاربردی، اما هرگز جای گل طبیعی را نخواهد گرفت.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: ساعت ۹:۰۹ است، خدا حواسش به ما هست.

نمی‌توانم به قدر کافی قدردان حضور بعضی آدم‌ها در زندگی‌ام باشم؛ کاش می‌شد نوار قلبی گرفت که در آن ضربان قدرشناسی انسان مشخص باشد، یا می‌شد نمایی از درون قلب نشان داد که احساس قدرشناسی در آن پیدا بود.

انسان‌هایی که نه فقط درس‌‌هایی مقطعی بلکه‌ شیوه‌های تازه‌ای از نگریستن و اندیشیدن را یاد می‌دهند. انسان‌هایی که آموزگاری را صرفن مجالی برای مهارت‌آموزی نمی‌دانند، بلکه آن را فرصتی تلقی می‌کنند برای ایجاد یک نوع «سیاق زیستن» که تسری می‌یابد به تمام جنبه‌های زندگی آدم. آن‌ها می‌دانند که مهارت‌ها را اغلب به سادگی می‌توان آموخت اما سخت می‌توان مسیر آموختن را تبدیل به سبک تازه‌ای برای زیستن کرد؛ چیزی که خودشان عمومن به دشواری و البته با هوشمندی آموخته‌اند و آن را سخاوتمندانه در اختیار دیگران می‌گذارند.

اگر کسی آنقدر توانمند است که نه تنها چیزی برای یاد‌دادن دارد بلکه می‌تواند آن را تبدیل به شکل تازه‌ای از «بودن» نماید می‌توان تا ابد قدردانش بود و من آنقدر خوش‌اقبال بوده‌ام که چنین آموزگارانی داشته باشم.

الهی شکرت…

(گفته بودم که هر بار بی‌هوا به ساعت نگاه می‌کنم یک ساعت خوشگل می‌بینم و به گمانم این لبخندزدن یا چشمک‌زدن خداوند است؟ ساعت ۰۰:۰۰ را دیدم؛ به نظرم این دیگر نه یک لبخند ساده بلکه خنده‌ی بلند خداوند است.)

دختربچه‌ی جالب‌‌توجهی در فامیل داریم که ذکر خیر یکی از شیرین‌‌کاری‌هایش را اینجا کرده‌ام.

یک بار بچه به پایه‌ی میز آویزان شده بود و به سختی خودش را بالا می‌کشید. پدربزرگش گفت: «بابا جان مراقب باش.» بچه چیزی نگفت و به کارش ادامه داد. چند لحظه‌ی بعد دوباره پدربزرگ گفت: «مراقب باش بابا جان، می‌افتی.» بچه رو به پدربزرگش کرد و گفت: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

دقیقن عین همین جمله را گفت و این جمله میان ما سوژه شد. هر جا که کسی کاری می‌‌کند که مخل تمرکز می‌شود و البته خیلی جاهای دیگر همین را می‌گوییم. انصافن خیلی جاها مصداق پیدا می‌کند.

خیلی اوقات آدم به زندگی رو می‌کند و می‌گوید: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.»

شاید پایه‌ی میزی را گرفته‌ای و داری به زحمت خودت را بالا می‌کشی و زندگی می‌داند که این کار خطرناک است و می‌خواهد به تو هشدار بدهد، اما تو اصرار داری که به تناول‌کردن گهی که مشغول خوردنش هستی ادامه بدهی و فقط از زندگی می‌خواهی که مزاحمت نشود.

انسان تقریبن از ده سالگی به بعد حس می‌کند که مشغول خوردنِ گُه مناسبی است و هیچ توصیه‌ای را از هیچ‌کس نمی‌پذیرد. در واقع هر توصیه و هشدار را نوعی مزاحمت در مسیر گه‌خوری‌اش به حساب می‌آورد.

به خودم می‌گویم که «عقل‌کل‌پنداری‌‌ام» سبب شده است در مقابل هر توصیه‌‌ای موضع تدافعی داشته باشم و اگر هم می‌کوشم به کسی توصیه‌ای نکنم نه برای این است که توصیه‌ای ندارم، نه… یک عقل‌کل‌پندار همیشه نظری دارد، در واقع برای این است که می‌‌دانم خیلی‌ها (شاید هم همه) دلشان می‌خواهد بگویند: «اجازه بده ببینم چه گهی دارم می‌خورم.» پس بهتر است اجازه بدهی گه را بخورند، شاید هم به مذاقشان خوش آمد.

الهی شکرت…