دم صبح خواب دیدم که به آقای رانندهای میگفتم من میخواهم شما را تمام وقت استخدام کنم که از صبح تا عصر مثل یک روز کاری جلوی در خانهی مادر باشی و هر جا خواست او را ببری. ظاهرن چند باری مادر را اینطرف و آنطرف برده بود.
بعد یک دفعه در ماشین بودیم؛ من و مادر روی صندلی عقب. مادر میخواست بابت آن چند بار که برایش ماشین گرفته بودم به من پول بدهد، من داشتم فکر میکردم چطور مادر را راضی کنم که قید پول دادن را بزند، میگفتم مادر حالا این چند بار را بگذر، دفعات بعدی از شما پول میگیرم، اینها در ذهنم میچرخید که دیدم مادر یک عدد دوهزار تومانی نو که از وسط تا شده بود در دستش دارد و میخواهد آن را به من بدهد. با خودم گفتم این را میگیرم به عنوان برکت توی کیفم. پولش را گرفتم و چند بار آن را بوسیدم.
بعد مادر به سمت چپ صورتم دست زد، ظاهرن صورتم سوخته بود، مادر با مهربانی و با لبخند گفت جای سوختگیش را نگاه کن، انگار که خیلی بهتر شده بود و مادر راضی بود.
یک نفر در خیابان بلند بلند با موبایل حرف زد و من بیدار شدم.
قربان دستت بروم که به من پول دادی. برکتت را روی چشمم میگذارم، تو که وجودت تمام برکت بود؛ از در خانهات که همیشه به روی غریبه و آشنا باز بود نه یک روز و دو روز، به قدر یک زندگی، تا سفرهات که کم یا زیاد همیشه پذیرا بود و هنوز هم هست تا عمرت که برکت خالص بود، حتی وقتی رفتی جز برکت چیزی به جا نگذاشتی.
قربانت بروم که حتی از آن جهان که به دیدار میآیی برکت همراهت میآوری.
این همه آدم در زندگیام از دور یا نزدیک دیدهام، اما هرگز کسی حتی شبیه به تو نبوده است. این را نه فقط من میگویم، این را هر کس که تو را دیده و شناخته میگوید، این را سیل جمعیت و گلباران سر مزارت میگوید، این را قلب سوختهی اطرافیانت میگوید. از هر گوشهی زندگی که رد شدی دستی را گرفتی، دلی را با لبخندی قرص کردی، روی سری سایهای انداختی.
این سومین بار بود که در خواب لمست کردم و لمسم کردی. تو دردم را لمس کردی؛ دردم از ماشین گرفتن برایت، از سوختگی، دردی که قلبم را مچاله کرده است. به گمانم تو آمده بودی که مرهم بگذاری بر درد من.
هزار رویا برایت در سر داشتم که هیچکدامشان را نتوانستم محقق کنم. زندگی بیهوا از دستم سر خورد و رفت. حالا باید برای یک لمس ساده هزار رویا منتظر بمانم.
الهی که زندگی تازهات از تمام رویاهایی که در قلبم خشکیدند هزار برابر رویاییتر باشد.
الهی شکرت…