تن اهل انتقام گرفتن است، تن کینه‌ایست، تن از یاد نمی‌برد.

شاید حتی سال‌ها چیزی را به رویت نیاورد اما هیچوقت فراموش نمی‌کند. اصلن همین فراموش‌نکردن است که تن را از بیماری‌ها نجات می‌دهد چون یادش نمی‌رود که قبلن چگونه از عهده‌ی موقعیت‌ها برآمده است اما تن با تو شوخی ندارد، تن بی‌جواب نمی‌گذارد.

تن که یک وجب و دو وجب نیست، تن میلیون‌ها سلول است، کدامشان را می‌خواهی راضی کنی؟ همه کینه‌ای، همه خوش‌حافظه، همه پیگیر. به ازای هر کدام که می‌میرند چند تای دیگر زاده می‌شوند، با همان خاطرات، همان اطلاعات.

اگر خوش‌رفتار هستی وظیفه‌ات را انجام می‌دهی اما اگر بدرفتار هستی منتظر انتقام باش. به روزهایی که ساکت است و همراهی‌ات می‌کند دلخوش نباش، منتظر فرصت است؛ پایش که بیفتد دودمانت را به باد می‌دهد. فرصتی که دست بدهد ریشه‌ات را می‌خشکاند.

فکر نکن تو رئیسی. در مقابل تن صبور و آرام و سربه‌‌زیر و بله‌قربان‌‌گو باش تا او هم مرکب راهورت باشد. برای تن مهم نیست که تو باشی یا نه، حتی بودن خودش هم برایش مهم نیست، اما تن گردن‌کشی را تاب نمی‌‌آورد، زورگویی را، بی‌مهری را تاب نمی‌آورد. به هر قیمتی که باشد به حساب و کتابت رسیدگی می‌کند، حتی به قیمت مرگ خودش که مساوی است با مرگ تو.

اگر بیش از حد فشار وارد می‌کنی و تصور می‌کنی که اوضاع روبراه است این فقط آرامش قبل از طوفان است.

زیاد بیدار می‌مانی؟ زیاد می‌خوری؟ زیاد استرس داری؟ منتظر باش که زیاد بمیری. تن به یک بار مردنت رضایت نمی‌دهد، زجرکش کردن شیوه‌ی معمول برخورد تن با عوضی‌هاییست که او را نادیده می‌گیرند.

کم مسواک می‌زنی؟ کم آب می‌خوری؟ کم تحرک داری؟ پس کم مانده تا نوبتت برسد.

به تن احترام بگذار، با تن مهربان باش، برای تن صبوری کن.
به تن گوش بده، با تن همراهی کن، برای تن شکرگزار باش.

تن را دوست داشته باش.

الهی شکرت…

دلم‌ می‌خواهد آن یک نُت را بشنوم؛ همان یک نت ظریفِ جاخوش‌کرده میان هزاران نت غول‌پیکر را،‌ همان که هر از‌ گاهی به گوش می‌رسد و بعد مثل باکره‌ای شرمگین رویش را می‌گیرد. برای شنیدنش باید حسابی حواست را جمع کنی. نت‌های ظریف به‌سادگی به گوش نمی‌رسند. آن‌ها آفتاب‌ و مهتاب ندیده‌اند و قرار است فقط به گوش محرم برسند. در پی شنیدن این نت‌‌ها گوش‌هایم را تیز می‌کنم. نه همیشه اما گاه‌به‌گاهی به گوشم می‌رسند و آن وقت است که حس می‌کنم موسیقی را تمام و کمال شنیده‌ام.

مثل این است که چشم‌هایت را ببندی و تمام مزه‌های یک لقمه غذا را تشخیص بدهی.

دنیا پر از نت‌های ظریف گم‌شده در هیاهوی نت‌های تناور است؛ واژه‌های نازکی که در حضور واژه‌های زمخت از نظر پنهان می‌مانند، حس‌های لطیفی که قلبشان مثل نوزادان تازه‌متولد‌شده شتابان می‌تپد اما حس‌های عظیم‌الجثه‌ای مانند غم به آن‌ها فرصت ابراز وجود نمی‌دهند. لحظه‌های کوچکی که خبر از امید‌ می‌دهند اما له می‌شوند زیر دست‌و‌پای لحظه‌های چغر و ناهنجار.

می‌خواهم گوش‌هایم را تیز کنم برای همین نت‌های ظریف تا موسیقی حیات را تمام‌و‌کمال شنیده باشم.

الهی شکرت…

کِرِم می‌لغزد میان انگشتانم، یا انگشتانم می‌لغزند میان کِرِم‌ها.

خاطره می‌لغزد میان مغزم، یا مغزم می‌‌لغزد میان خاطره‌ها.

درد می‌لغزد میان قلبم، یا قلبم می‌لغزد میان دردها.

انگشتِ خاطره دردناک است، یا دردِ انگشت خاطره‌ است، یا خاطره‌ی انگشت درد است.

گلایه نیست از رفتن و صبر نیست بر ماندن که دیگر همه‌ی فصل‌ها پاییزند و همه‌ی پاییزها بی‌پایان‌اند و همه‌ی پایان‌ها نزدیکند و همه‌ی نزدیک‌ها غمگین‌.

و حالا همه‌ی انگشت‌ها و خاطره‌ها و دردها هم پاییز شده‌اند و پاییز پادشاه دیکتاتور فصل‌ها است و من دیگر هرگز پاییز را دوست نخواهم داشت.

الهی شکرت…

حال دلم را هیچ نمی‌فهمم، حال روز و شب‌هایم را که هیچِ هیچ نمی‌فهمم. روز از پی روز خموده‌تر و خمیده‌تر می‌شوم. هیچ میزان از هیچ چیزی به یاری‌ام نمی‌آید.

پناه برده‌ام به ادبیات، می‌فهمم حال کسانی را که پناه می‌برند به الکل یا به مواد، گاهی آدم باید به چیزی پناه ببرد.

پناهنده‌ی سرزمین خواندن و نوشتن شده‌ام،‌ نه به این امید که مداوایم کند؛ امیدم به مداوا مثل امیدم به هر چیز دیگری رنگ باخته است، می‌نویسم چون زبان دیگری را نمی‌شناسم؛ مثل کسی که زبان زیستن‌اش موسیقی است یا ریاضی است یا هر چیز دیگری.

الهی شکرت…

مریم کاشانکی

یک وقتی تصور می‌کردم درد که مشترک شود از شدتش کاسته می‌شود؛ یعنی وقتی عده‌ی زیادی گرفتار درد یکسانی می‌شوند آن درد برایشان کمرنگ‌تر می‌گردد؛ مثلن در جنگ‌ها خانواده‌های زیادی عزیز از دست می‌دهند، هر کس به خانواده‌ی دوست و همسایه نگاه می‌کند و می‌بیند که آن‌ها هم در همان وضعیت‌اند، بنابراین غصه‌ی خودش سبک‌تر می‌شود.

البته تا حدودی هم درست است اما این تنها «جنبه‌ی عمومی درد» است که کاهش می‌یابد؛ جنبه‌ی شخصی آن به قوت خود باقی می‌ماند. حتی اگر تمام عالم عزیزانشان را از دست بدهند این درد برای تک‌تک آن‌ها معنای مشخصی دارد و با همان شدتی که اگر تنها بودند از آن رنج می‌بردند در درونشان زنده می‌ماند.

درد هم جنبه‌ای عمومی دارد و هم جنبه‌ای شخصی؛ وقتی دردی مشترک می‌شود جنبه‌ی عمومی آن تلطیف می‌گردد، به این معنی که «پذیرش» اتفاق می‌افتد و چرایی‌ها از بین می‌روند یا کمرنگ می‌شوند. دیگر فرد نمی‌گوید «چرا برای من این اتفاق افتاد؟» چون می‌پذیرد که دیر یا زود برای همه اتفاق خواهد افتاد. اما جنبه‌ی شخصی درد هیچ ارتباطی با پذیرش ندارد بلکه مرتبط است با خاطرات، روابط، دلتنگی‌ها، روزها و لحظه‌های گذشته، نبودن‌ها، فرصت‌های ازدست‌رفته، جاهای خالی و خیلی چیزهای دیگر. این‌ها را نمی‌توان از افراد جدا کرد.

به گمانم گذشت هیچ میزان از زمان نمی‌تواند بخش شخصی درد را کمرنگ نماید و این صرفن قدرت زندگی و تمایل انسان به زنده‌بودن و ادامه‌دادن است که سبب می‌شود آگاهانه آن‌ بخش را در محاق قرار دهد تا بتواند دوام بیاورد.

الهی شکرت…

عاشقی اگر به شرط چاقو بود همه می‌رفتند سراغش؛ دیگر کسی از عاشق‌شدن نمی‌هراسید، بازش می‌کردند و اگر به قدر کافی سرخ نبود نمی‌خریدند. دنیا پر می‌شد از عاشقانه‌‌های سرخ، بی‌شک و بی‌هراس.

عاشقی اما مثل خریدن هنداونه‌ی یلداست، گران و نامطمئن از سرخ‌بودن.

اما واقعن چه لطفی دارد عشق به شرط چاقو؟ به فرض هم که سرخ‌ترین باشد؛ کارتی از پیش بازی شده است، بلیطی سوخته، کوپنی تاریخ گذشته، مزه‌‌ای چشیده‌شده.

لطف عاشقی به نامطمئن بودن است، به قابل‌پیش‌بینی نبودن، به نو بودن و نو شدن.

به دنبال اطمینان‌ بودن برای این نامطمئن‌ترین پدیده‌ی انسانی مثل این است که به دنبال نامیرایی باشی در میراترین جهانی که در آنیم.

زندگی به شرط مرگ است و عاشقی (گاهی) به شرط ترک یا شاید ترس یا درد.

اما ما همه زندگی می‌کنیم، حتی به شرط مرگ، پس چرا عاشقی نمی‌کنیم حالا به هر شرطی؟

الهی شکرت…

به گمانم توربین‌های بادی یکی از زیباترین ساخته‌های بشرند؛ بالابلند و طناز و عشوه‌گر. نمی‌دانم تابه‌حال به‌قدر کفایت به یک توربین بادی نزدیک‌ شده‌اید یا نه، اگر شده باشید حتمن آن انحنانی شهوت‌انگیز انتهای هر پره را دیده‌اید، انحنایی که از دور دیده نمی‌شود، حتی از نزدیک هم دیده نمی‌شود، فقط در فاصله‌ی «به‌قدر کفایت» نزدیک قابل دیدن است؛ انگار که معشوق آن بخش ممتاز زیبایی‌اش را فقط در خلوت به عاشق نشان دهد؛ بخشی که در دسترس همگان نیست.

تازگی‌ها توانستم به‌قدر کفایت به یک توربین بادی نزدیک شوم و آن خمیدگی دلفریب را ببینم. انگار اصلن به لطف همین خمیدگی‌ست که این سازه‌ی عظیم می‌تواند با نیروی ناپیدا اما پرتوان باد به حرکت درآید.

ردیف توربین‌های بادی که در فواصل مشخص روی تپه‌ها پراکنده شده‌اند صحنه‌ای چنان دلرباست که می‌توانم ساعت‌ها به تماشایش بایستم، به‌ویژه اگر هنگام غروب باشد و زندگی مگر چیزی به جز همین لحظه‌هاییست که دلت می‌رود از دیدن یک انحنای ظریف و به‌جا آن هم جایی که شاید اصلن انتظار دیدنش را آنجا نداشتی؟

به خیلی از آدم‌ها هم وقتی به‌قدر کفایت نزدیک می‌شوی همین انحنای ظریف را در وجودشان می‌بینی و غافلگیر می‌شوی.

الهی شکرت…

پی‌نوشت: فیلم کوتاهی از این صحنه‌ی جذاب گرفته‌ام که باد موسیقی گوش‌نواز پس‌زمینه‌اش است.

 

من و زندگی‌ که تا پیش از این با هم عجین بودیم حالا غریبه شده‌ایم؛ دیگر انگار زندگی را نمی‌شناسم؛ شاید از ابتدا همینقدر غریبه بودیم و من گمان می‌کردم می‌شناسمش، شاید هم این چهره‌ی تازه‌ای از زندگیست. همین نفهمیدن خودش بخش مهمی از غریبگی میان ماست.

اما دقیق‌تر که می‌نگرم می‌بینم زندگی‌ هیچگاه دروغ نگفت یا نکوشید خودش را جور دیگری نشان دهد که نبود، یا بهتر از آنچه واقعن بود… نه، زندگی روراست بود از همان ابتدا، این من بودم که آن را جور دیگری تعبیر می‌کردم، شاید آنجور که دلم می‌خواست باشد. در واقع من بودم که می‌کوشیدم معنای دلخواه خودم را به زندگی ببخشم بی‌آنکه حواسم باشد که زندگی با عمر میلیون‌ها ساله قرار نیست خودش را به دلخواه من بیاراید، زندگی نوعروس حجله‌ی من نیست که بخواهد از من دلربایی کند، او تا ابد از من پیش است، من به قدر میلیون‌ها عمر عقبم از زندگی.

او از ابتدا صریح و صادق بوده است و من مبتلای خودفریبی بوده‌ام؛ مثلن گمان می‌کردم وقتی می‌گوید «ممکن است یک لحظه‌ی بعد نباشی» حتمن شوخی می‌کند، حتمن فردا را خواهیم دید، یا من برای زندگی عزیزتر از آنم که به من سخت بگیرد‌. او که از ابتدا حرفش را زده بود، من بودم که به خوشایند خودم تعبیرش می‌کردم.

حالا فهمیده‌ام که زندگی اهل ایهام و استعاره و لفافه‌گویی نیست، منظورش دقیقن همان است که می‌گوید، نه شوخی دارد و نه اهل زدوبند است. پس دیگر حواسم را جمع کرده‌ام، خودم را گول نمی‌زنم، اگر‌ می‌گوید شاید فردایی نباشد باور می‌کنم که شاید فردایی نباشد و با اینکه حالا تکلیفم از همیشه روشن‌تر است اما حقیقت این است که یک عمر خودفریبی آنقدر مرا نازک کرده است که صداقتِ زندگی را تاب ندارم و دم‌به‌دم می‌شکنم.

کاش زندگی انقدر بالغ نبود.

الهی شکرت…

بالاخره روز موعود رسید؛ روز موعود کدام روز است؟ همان روزی که قرار بود «تنبلان سرخوش» همدیگر را ملاقات کنند. من به عنوان تنبل‌ترین فرد این گروه به خاطر نمی‌آورم جایی گفته باشم که پذیرای گروه هستم، من فقط گفته بودم که خودم را می‌رسانم. اما متاسفانه مابقی گروه که کمتر از من تنبل‌اند زرنگی کردند و خودشان را به من رساندند و من هم ناچار شدم بپذیرمشان.

نه اینکه این‌ها را به خودشان نگفته باشم، خیلی واضح گفتم تصور نکنید که من با عشق برایتان غذا می‌پزم، اتفاقن با خشم و بغض آشپزی خواهم کرد و مطمئن باشید که زهر می‌شود به گلویتان. اما این افشاگری‌ها هم مانعشان نشد و بالاخره آمدند.

کل روز به خوردن و حرف زدن و خرید‌کردن و خندیدن گذشت. از آن روزهایی که گوشت می‌شوند به تنت. خیلی کم پیش می‌آید که ما سه نفری جمع شویم، اما راستش پیش از آنکه دوستمان مهاجرت کند همین کم را هم خیلی کمتر داشتیم.

وقتی نگاه می‌کنم می‌بینم که تعداد دوستانم به قدر انگشتان یک دست هم نیستند و با همان‌ها هم کمتر از انگشتان یک دست در سال معاشرت دارم.

احتمالن مشکل از تعداد انگشتان یک دست است که اینقدر کم هستند و من هم انگار معیار دیگری برای شمارش ندارم، انگار شمردن را به همین اندازه یاد گرفته‌ام که سبب شده است در همین حد باقی بمانم.

البته حقیقت این است که ناراضی نیستم، از نگاه من معاشرت با آدم‌های جورواجور و در شرایط مختلف به میزانی از انرژی نیاز دارد که من اگر کوهان هم داشتم نمی‌توانستم ذخیره‌اش کنم تا در چنین مواقعی به کار ببندم. من با یک بار معاشرت کوپن انرژی چند ماه را مصرف می‌کنم و دستم حسابی خالی می‌شود.

کسانی که به استقبال هر رابطه‌ی تازه و هر معاشرت‌ نورسیده‌ای می‌روند احتمالن در وادی انرژی رانت دارند.

اما در عین حال از معاشرت با آن عده‌ی معدودی که انگار در گزینش دشوار اداره‌جات قبول شده‌اند و در زندگی‌ام حضور دارند لذت باکیفیتی می‌برم؛ هرچند اگر بسیار محدود باشد.

الهی شکرت…

به خدا که قصدشان ساخت سریال ترکیه‌ای بوده است، فقط برای رد گم‌کردن یک مفهوم پلیسی آن وسط‌ها گنجانده‌اند؛ انگار که کسی بخواهد به قصد پولشویی کسب‌و‌کار نامرتبطی راه بیندازد.

شخصیت زن داستان به دلیل شتابزدگی در امر مقدس ازدواج، تا گلو در بدبختی فرو رفت، اما اجازه نداد چهار ماه بگذرد، درحالیکه هنوز بدبختی‌هایش کاملن پابرجا بودند شتابزده‌تر از قبل وارد ماجرای عاشقانه‌ی تازه‌ای شد.

به خدا که در سریال‌های ترکیه‌ای هم دست‌کم صد قسمت می‌گذشت تا ماجرای تازه‌ای شروع شود. ما هنوز زخم‌خورده‌ی حفره‌ی قبلی فیلمنامه بودیم که این خنجر تا دسته در قلبمان فرو رفت.

ایکاش می‌شد طی یک ماجرای پلیسیِ واقعی از همه‌تان انتقام گرفت تا بفهمید که به چه سناریویی می‌گویند پلیسی-جنایی.

الهی شکرت..‌.