چگونه نور ریم ایجاد کنیم؟
نور ریم چیست و چگونه میتوان آن را ایجاد کرد؟ عکاسی از سوژه با تکنیک نور ریم به عنوان یک روش نورپردازی جذاب و خلاقانه.
من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من آدم بهتری بسازد.
نور ریم چیست و چگونه میتوان آن را ایجاد کرد؟ عکاسی از سوژه با تکنیک نور ریم به عنوان یک روش نورپردازی جذاب و خلاقانه.
اُلگا آمده بود پیشم و با آن لهجه ی قشنگش حرف می زد، دقیق یادم نمی آید درباره ی چه حرف می زدیم اما افعال و کلمات خاص خودش مثل «می خواسته بودم» یا «فلانی وِر میده» همیشه یادم هست. یادم می آید به موضوعی خیلی خندیده بودیم که جایش نیست بگویم چه بود. همیشه […]
زن است دیگر؛ گاهی بیهوا میخندد به خاطرهای از اعماق ذهنش، گاهی دلش میخواهد بزند زیر گریهای بیدلیل، گاهی با پوشیدن لباسی نو لبریز از شوق میشود، گاهی دوست دارد در خیابان بدود، گاهی روی نگرانیهایش لاک قرمز میزند، گاهی میرقصد و گاهی در خودش فرو میرود، زن است دیگر؛ آفریننده، فریبا، عاشق، شورانگیز… زن […]
دخترانمان را زره پوشیده و کلاهخود بر سر به میدانهای جنگ علیه مردان نفرستیم؛ به آنها نگوییم که گربه را باید دم حجله بکشی وگرنه چنین و چنان میشود، نگوییم که مهریهات باید فلان قدر باشد تا زبانت پیش مرد دراز باشد، نگوییم مرد را باید ادب کنی تا حساب کار دستش بیاید… اینها اراجیفِ […]
همان زمان که تو به فکر برداشتنِ موهای اضافه از زیر ابروهایت هستی یک نفر عزیز از دست میدهد و آنی دیگر جایتان جا به جا میشود. یکی از همان “آن” هایی که درد میآید و برای همیشه یک جایی گوشهی دلت جا خوش میکند. دردهایی که سایه به سایهات میآیند و تو را تبدیل […]
اگر بچه ای می داشتم به او می گفتم که همین جا هم می شود عاشق زندگی شد؛ یعنی باید بتوانی همین جا که هستی، در همین گیر و دارها و در دلِ همین نا امیدی ها عاشق زندگی شوی، اگر عاشق شدن را موکول به بودن در جایی آرام و دلنشین کنی زندگی را […]
خیلی وقت پیش یه گوشهی بالکن یه لونهی مصنوعی درست کردم به این امید که یه روزی یه پرندهای اون رو تبدیل به خونهی خودش کنه. بالاخره بعد از یه انتظار طولانی این اتفاق افتاد و یه پرنده ساکن این لونه شد. همیشه حواسم بهش هست، سعی میکنم از چیزی نترسه. غذا هم اون نزدیکیها […]
خوشم می آید وقتی که روزها با تاریخ ها هماهنگ می شوند؛ وقتی دوشنبه می شود دوم، سه شنبه سوم، چهارشنبه چهارم، پنجشنبه پنجم… به جمعه که برسد نظم به هم می خورد. نه اینکه اتفاق مهمی باشد ها، یک هماهنگی کوچک است وسطِ هزاران هزار اتفاق ریز و درشت، اما نمی دانم چرا هماهنگی […]
سر عقب، سینه جلو، قدم های محکم و مطمئن و در عین حال با طمأنینه و بدونِ عجله. این اعتماد به نفس از کجا میاد؟ از اونجاییکه به توانمندی های خودش اطمینان داره، می دونه که اگه خطر از راه برسه در کسری از ثانیه پر می زنه و میره. پس الان نگران نیست و […]
ثُمَّ لَا یَمُوتُ فِیهَا وَ لَا یَحْیَى پس در آنجا نه بمیرد و نه زندگانى کند یه جایی که در اون نه بمیری و نه بتونی زندگی کنی؛ چه جهنمی باید باشه اونجا…. فکر می کنم خیلی هامون چنین جایی رو در زندگی تجربه کردیم؛ زمانی که نه می تونستیم بمیریم و نه به آسودگی […]
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
