چای خوب
مثلِ چایِ خوب دم کشیده بود؛ حال آدم را جا میآورد.
من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من آدم بهتری بسازد.
مثلِ چایِ خوب دم کشیده بود؛ حال آدم را جا میآورد.
او بازتاب من است؛ بازتاب بخشی از من که نمیخواهم بپذیرم که هستم و به همین دلیل از او بیزارم.
بزرگترین دروغی که میتوانم بگویم این است که «دروغ نمیگویم» میگویم…. حتی به چشمهایم یاد دادهام که بهتر از لبهایم دروغ بگویند و انصافا کارشان را خوب بلدند.
صدایم زد: مریم جان منتظرت هستند. مسواک از دستم به زمین افتاد، خم شدم که برش دارم شال بلندم زیر کفشم رفت، شلوارم به صندلی گیر کرد و نخ کش شد، از دور دیدم که برایم دست تکان میدهند که عجله کنم، تا یک تراژدی کامل به اندازهی یک کله معلق شدن در مقابل جمعیت […]
مولانا جان می فرماید: گر راه روی راه بَرَت بگشایند / ور نیست شوی به هستیات بِگْرایند یعنی اگر شروع کنی به حرکت کردن راهها رو برات باز میکنند. حتی اگر نابود هم بشی اون وسطها، زندهات میکنن که به مسیرت ادامه بدی. پس منتظر چی هستی؟ حرکت کن دیگه. اگه منتظری که همه چیز […]
اگه کسی بهت گفت: «هیکلت چرا اینجوری شده؟ چرا انقدر چاق شدی؟!!!» نگو: «آره، تیروئیدم بد کار میکنه. یا آره، یه مدته خیلی استرس دارم زیاد میخورم. یا آره، کارم زیاد شده وقت نمیکنم ورزش کنم.» بگو: «هیکل من هیچ مشکلی نداره، چیزی که مشکل داره شعور توئه که به خودت اجازه میدی در مورد […]
(اگر سریال Westworld رو ندیدید و تصمیم دارید ببینید میتونید این متن رو نخونید. هرچند که من اگر جای شما بودم میخوندم، دیگه خود دانید 😄😉) ____________________ در این سریال برای زندگی هر فرد سناریویی از پیش نوشته شده وجود دارد که هر روز از نو تکرار میشود؛ مو به مو، درست مانند روز قبل. […]
من میدانم معنی کلمهی «ایکیگای» چیست، اما از آن مهمتر، میدانم «ایکیگایِ من» در زندگی چیست. من میدانم معنی کلمهی عشق چیست اما از آن مهمتر، من عشق را چشیدهام. من معنی کلمات زیادی را میدانم اما تنها آنهایی واقعا برایم معنا دارند که تجربهشان کردهام. تمام کلماتی که وجود دارند نتیجهی تجربهی کسی از […]
“مدیون آنانی هستم که عاشقشان نیستم این آسودگی را آسان می پذیرم که آنان با دیگری صمیمیترند با آنها آرامم و آزادم” این را خانم شیمبورسکا میگوید. او را بسیار دوست میدارم؛ او را به خاطر طنز سادهی میانِ کلمات سادهاش، به خاطر نگاه متفاوتش به چیزهای به ظاهر سادهای که هر روز به سادگی […]
یاد گرفتهام که از چیزی دفاع نکنم؛ از هیچ عقیدهای، طرز فکری، باوری، سبک زندگیای… فهمیدهام که در این جهان هیچ چیزی برای دفاع کردن وجود ندارد. چون هر چیزی، در آنِ واحد و به نسبتی کاملا برابر، هم درست است و هم غلط؛ بستگی دارد که تو کجا ایستادهای و از چه زاویهای نگاه […]
الهی، بدون تو نمیشود.
بدون تو هرگز نشده است و هرگز نخواهد شد.
بدون تو تاریک است، بدون تو دلگیر است، بدون تو ترسناک است.
بدون تو من نیستم که بخواهم ببینم میشود یا نه.
الهی، تو باش.
همانقدر نزدیک که گفتهای باش.
از آن فاصلهای که گفتهای حتی ذرهای دورتر نشو.
اگر میشود از آن هم نزدیکتر شو؛ «نزدیکتر از رگ گردن».
