روزانهنگاری – سهشنبه ۸ آذر ۱۴۰۱
ساعت چهار و چهل هفت دقیقهی صبح بود که بیدار شدم و کاملا سرحال بودم. بلند شدم و به کارهای صبحگاهیام رسیدم. امروز صبح سعدی جانم خیلی باحال شده بود. میگفت: دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن / من گلی را دوست میدارم که در گلزار نیست من هم به او گفتم که عاشق […]

