بار و بندیل غم را قایم کن
صندوق ماشینم پر شده است از وسایلی که جمعهها با خودمان میبریم؛ جارو، زیرانداز، پتوی سفری، دستمال و اسپری. این دفعه قالیچه هم بردیم، کم مانده است که مبل و میز ببریم سر مزار. بساط صبحانهمان توجه خیلیها را به خودش جلب میکند؛ آنجا به آدمها چای دمی داغ میدهیم، صدای مردهایی را میشنویم که […]

