پاییز پادشاه دیکتاتور فصلهاست
کِرِم میلغزد میان انگشتانم، یا انگشتانم میلغزند میان کِرِمها.
خاطره میلغزد میان مغزم، یا مغزم میلغزد میان خاطرهها.
درد میلغزد میان قلبم، یا قلبم میلغزد میان دردها.
انگشتِ خاطره دردناک است، یا دردِ انگشت خاطره است، یا خاطرهی انگشت درد است.
گلایه نیست از رفتن و صبر نیست بر ماندن که دیگر همهی فصلها پاییزند و همهی پاییزها بیپایاناند و همهی پایانها نزدیکند و همهی نزدیکها غمگین.
و حالا همهی انگشتها و خاطرهها و دردها هم پاییز شدهاند و پاییز پادشاه دیکتاتور فصلها است و من دیگر هرگز پاییز را دوست نخواهم داشت.
الهی شکرت…




دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.