بدگمانم به آمدن دوبارهی بهار
من بدگمانم به آمدن دوبارهی بهار، یا شاید گریزانم از این خوشخیالی واهی که بهار میآید و با آمدنش چیزها را دگرگون میکند. شاید دلم نمیخواهد چیزها دگرگون شوند، نمیخواهم درختان شکوفه بزنند و گلها برویند و خورشید درخشانتر بتابد و روزها بلندتر شوند.
شاید دلم میخواهد بعد از زمستان دوباره پاییز شود و بعد از پاییز دوباره زمستان و من مطمئن باشم که دیگر بهار را نخواهم دید که دیدنش به معنای عبورِ زمان است از سرِ زندگی، به معنای سال که افزون میشود به سال و بدل میشود به عمر.
خشمگینم از اینکه نمیتوانم جلوی آمدن بهار را بگیرم، از اینکه نتوانستم جلوی رفتنت را بگیرم، از اینکه نمیشود جلوی هیچ چیز را گرفت.
(تا یادم نرفته بگویم که پدر لباسهای شیک میخرد و بهترین تیپهایش را جمعهها میزند، همان یک ساعتی که میآییم سر مزار. بعد در طول هفته زنگ میزند و از من دستور آشپزی میگیرد و قلب من هزار پاره میشود. هر دم درگیر موقعیتهایی میشوم که آرزو میکنم کاش بودی و میتوانستم مشورت بگیرم. حالا میفهمم که چقدر زیاد بودهاند زمانهایی که نیاز داشتهام به تو.
آیا فقط منم که نمیخواهم بهار بیاید وقتی که قرار نیست تو بیایی یا «بهارگریزی» درد همهی سوگواران است؟
من از شفا گریزانم چون گمان میکنم مساوی است با فراموشی. نمیتوانم بگویم زندگی ادامه دارد با اینکه گویی به طرزی خودخواهانه و گستاخانه و شرورانه ادامه دارد.
فهمیدهام که تلخیها را نمیشود با شکرافزایی از بین برد، شیرین نمیشوند، بدمزه میشوند. باید بگذاری همانقدر که منظورشان است تلخ باشند.)
الهی شکرت…


