کوتاه نگاری

گاهی بی دلیل اشک هایم سرازیر می شوند

این متن را با صدای مریم کاشانکی بشنوید.

می خواستم ماجراهای دیروز را بنویسم، ماجراهای پریروز را، تمام ماجراهایی را که در نبودنت اتفاق افتاده اند؛ می خواستم بنویسم هسته های نارنج را در چند گلدان کاشته ام اما هیچ کدامشان سبز نشده اند،‌ می خواستم بنویسم چند روز است که ذهنم درگیر آن اتفاقیست که بیست و چند سال پیش افتاده است، می خواستم بنویسم که گاهی بی دلیل اشک هایم سرازیر می شوند و سریع خودم را جمع و جور می کنم.

می خواستم بنویسم فلانی آمد، فلانی رفت، او این را گفت،‌ من آن کار را کردم، می خواستم روزمرگی هایم را بنویسم، میخواستم بنویسم که فکرم یکجا بند نمیشود، حسم که دیگر هیچ، می خواستم از بهانه گیریهای دلم بنویسم

می خواستم بنویسم که یادم بمانند تا وقتی آمدی همه را یکی یکی برایت بگویم. اما دیدم نوشتن ندارند، دیدم تا آن موقع که تو بیایی تمام اینها آنقدر خاک خورده اند که بعید است برایت مهم باشند، حتی دیگر برای خودم     

دفترم را بستم.

راستی چرا نارنج ها سبز نشده اند؟!

author-avatar

درباره مریم کاشانکی

من زندگی کردن را ذره ذره یاد گرفتم. سی سالگی سرآغاز تحولی بزرگ در من بود؛ کشف مسیرهای جدید، کشف شاد بودن و لذت بردن از اتفاقات ریز و درشت، کشف عاشقی، کشف ساده گرفتن زندگی، کشف خندیدن از ته دل، کشف خود را دوست داشتن و خلاصه کشف هر چیزی که می توانست از من‌ آدم بهتری بسازد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *