,

لحظه‌‌ی رهایی‌بخش

یکی از آزادی‌بخش‌ترین لحظات زندگی انسان وقتی است که می‌فهمد قرار نیست هیچ گُهی بشود، می‌فهمد آن رویاهای بزرگی که در سر داشته و تصور می‌کرده که دیر یا زود جامه‌ی عمل خواهند پوشید نه تنها همچنان عریان هستند بلکه دیگر آنقدر پیر شده‌اند که هیچ ابایی هم از لخت‌بودن در ملأعام ندارند. می‌فهمد رویاهایش برای تبدیل‌شدن به یک آدم مهم و تاثیرگذار و ماندگار، حتی نتوانستند کون خودشان را بشویند.

در آن لحظه‌ی رهایی‌بخش، خیال انسان راحت می‌شود و دیگر نیازی نمی‌بیند حمّالی رویاهای کون‌لختی را بکند که نتوانستند یک تنبان برای خودشان جور کنند و تازه از آن لحظه به بعد زندگی‌کردن را آغاز می‌کند.

مگر آدم‌ها مورچه‌اند که تو از خودت «فرومون» بگذاری و آن‌ها هم مسیر تو را دنبال کنند؟ یا مگر ساختمان‌اند که روی فنداسیونی که تو چیده‌ای بنا شوند؟ به فرض هم که آن‌ها باشند، تو مگر از استحکام خودت یا از درست‌بودن خودت مطمئنی که اینقدر مصر هستی به ردّپایی گذاشتن؟

چطور می‌شود اگر اصرار نداشته باشی به مهم‌شدن، یک چیزی شدن، یک کاری کردن؟

چطور می‌شود اگر نخواهی مفید باشی برای کسی یا کسانی؟

چطور می‌شود اگر بپذیری که نمی‌توانی چیزی به کسی بدهی که او در درون آن را نداشته باشد؟

چطور می‌شود اگر بفهمی که تافته‌ی جدا بافته نیستی؟

این‌ها خیالت را راحت‌ نمی‌کنند؟ این‌ها آزادت نمی‌کنند؟

اگر نمی‌کنند یعنی هنوز تصور می‌‌کنی قرار است یک گهی بشوی و از آن بدتر تصور می‌کنی که جهان به گه‌کاریهای تو نیاز دارد. (خودم را می‌گویم.)

الهی شکرت…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *