این همه گفتیم لیک اندر بسیچ / بیعنایات خدا هیچیم هیچ
هر روز یادآوری میکنم تمام آن چیزهایی را که بدون اعجازت ممکن نبودند. عصای موسی چیز عجیبی نبوده است، شما هر روز برای من رود نیل را گشودهای. شما مرا به معجزه باورمند کردهای. سرانگشت لطفت میتواند رود نیل را بشکافد و مردهها را زنده کند و من میتوانم مصادیق سرانگشت لطفت را تبدیل به آلبومی از لحظههای زندگیام کنم و هر روز با عشق ورق بزنم.
دلشورهها، دلنازکیها، دلتنگیها و دلپریشیها را به شما میسپاریم. دلْ کسبوکار شماست، ما را توان نازکشیدن از دل نیست که او هر دم به نواییست.
دل را نه میتوان به دروغی سرگرم کرد و نه به حقیقتی همراه.
دل نه اسیر روزمرگیها میشود و نه دربهدر آینده.
دل را به این سادگیها نمیشود به راه آورد؛ حکومت خودمختار خودش را دارد دل.
کار ما نیست مهار این لطیفِ نازکطبعی که به تلنگری میشکند، به خاطرهای پیر میشود و به کلامی میگرید.
تپیدنِ بیتابانهاش قرار از آدمی میستاند و رخِ برافروختهاش آتش تشویش را میافروزد.
ما فقط گلدانی هستیم که قرار بوده این گل ظریف را در خود جای دهیم.
دل را شما چنین پرپیچوتاب آفریدهای، ما هم پاسداری از آن را به شما میسپاریم.
الهی شکرت…
چه خوشبختیم ما که شما فرمانروای جهانی.
چه خوشبختیم ما که شما یگانهای.
چه خوشبختیم ما که شما مالک آسمانها و زمینی.
چه خوشبختیم ما که عزت از آن شماست.
چه خوشبختیم ما که شما بخشنده و مهربانی.
چه خوشبختیم ما که وعدهی شما حق است.
چه خوشبختیم ما که روزیرسان ما شمایی.
چه خوشبختیم ما که شما بینیازی.
چه خوشبختیم ما که هیچکس همتای شما نیست.
چه خوشبختیم ما که نزاده و زاییده نشدهای.
چه خوشبختیم ما که تبدیلی در سنت شما نیست.
چه خوشبختیم ما که شما میگویی بشو و میشود.
چه خوشبختیم ما که معبودی جز شما نیست.
چه خوشبختیم ما که شما صاحباختیار روز جزائی.
چه خوشبختیم ما اگر تنها شما را بپرستیم و تنها از شما یاری بجوئیم.
الهی شکرت…
روز نازنینم را با شلغم و دمنوش شروع کردم. روزهایی که با کروسان و قهوه شروع میشدند اوضاعشان آن بود، وای به حال روزهایی که با شلغم و دمنوش شروع میشوند.
(خدای خوبم، شوخی میکنم، من راضیام به هر دو تایشان و به هر چیزی که از شما برسد.)
من از ذات درونیام فرسنگها فاصله گرفتم، تصور کردم خودم میتوانم بدون همراهی شما از عهدهی امور برآیم. شما هم فرصت دادی که این نگرش را تجربه کنم. مثل والدینی بیهوده دلسوز نیستی که فرزند را مجبور میکنند مسیر دلخواه آنها را برود با استناد به این برهان که من بهتر از تو میدانم. شما همه چیز را میدانی اما کسی را مجبور نمیکنی. فرصت میدهی به تجربهکردن.
آنقدر از ذاتم فاصله گرفتم که کاملن کج شدم، از درون و بیرون؛ کجوکوله و ناموزون و بیقواره. این تعریفی از زندگیام بود؛ زندگی کجوکوله و بدترکیب و ناهماهنگ.
وقتی بدون شما نفس نمیتوانم بکشم چگونه تصور کردم که خودم میتوانم؟ این خودْ چه کسی است؟ مگر کسی غیر از این بدن و ذهن و روح است و مگر اینها از آن من بودهاند؟ مگر اینها را من خودم ساختهام و مالکشان هستم؟
از لحظهای که به درگاهت آمدم و گفتم که من نتوانستم، اشتباه کردم که تصور کردم میتوانم، مرا در آغوش گرفتی. شما بندهنوازی کردی و من همواره کمام از بندگی کردن.
هر روز یادآوری میکنم تمام آن چیزهایی را که بدون اعجازت ممکن نبودند. عصای موسی چیز عجیبی نبوده است، شما هر روز برای من رود نیل را گشودهای. شما مرا به معجزه باورمند کردهای. سرانگشت لطفت میتواند رود نیل را بشکافد و مردهها را زنده کند و من میتوانم مصادیق سرانگشت لطفت را تبدیل به آلبومی از لحظههای زندگیام کنم و هر روز با عشق ورق بزنم.
الهی شکرت…
به دوستم گفتم در وبسایت جفتک میاندازم، هر کاری دلم بخواهد اینجا میکنم، اگر جای دیگری بودم آنقدر همه چیز را بالا و پایین میکردم که نوشته از دهان میافتاد. اینجا اما نگران هیچ نگاهی نیستم، احتمالن هیچکس نمیخواند اما به هر حال یک جای عمومی است، شهر اگر خالی هم باشد من وسط خیابان نمیشاشم و این تمام چیزیست که به آن نیاز دارم؛ اینکه بکوشم نوشتههایم از حد شاشیدن در خیابان بهتر باشند. همین کوشش برای عاقبتبهخیری من کفایت میکند.
مدتهاست تنها اندیشهام این است که خداوند به قدر یک عمر برای من بهانهی شکرگزاری تراشیده است، الحق که استاد این کار است؛ طوری شرمندهات میکند که تا ابد در سجده بمانی و باز شرمندهی کمکاریات باشی، من یکی که هستم.
در عین حال که دائم به او میگویم: «الهی، کفایتِ آزمونهای الهی.» میگویم: «من یکی دیگر توان آزمونی حتی به قدر داغبودن یک چای را هم ندارم.» اما تا همین جای زندگی، جز شکرگزاری چیزی برایم نمانده.
به نظرم حالا در نقطهی اوج هستم و میتوانیم در اوج خداحافظی کنیم. شاید اگر معطل کنیم باز برسیم به نقاطی که ناچار شویم پای مقدسات را وسط بکشیم و پروردگار را به زمین و آسمان قسم دهیم. خداوند پیغام میدهد که اگر میخواهی باز به آن نقاط نرسی فراموش نکن چه جاهایی ناتوان بودی و من توانت شدم، چه زمانهایی که درمانده بودی و من درمانت شدم، چه روزهایی که پناهی نداشتی و پناهت شدم، نوری نمیدیدی و نورت شدم، نانی نداشتی و نانات شدم و من میکوشم دست برندارم از یادآوری.
الهی شکرت…
از دنبالکردن تکتک هدایتهایی که خداوند به شیوههای مختلف بر قلبم فرستاده است با تمام وجود راضیام.
بعضیهایشان پوستم را کندهاند، طوریکه برای جمعکردن پارههای خودم احساس پرندههایی را داشتم که ابراهیم آنها را کشت و با هم مخلوط کرد و هر بخش از این معجون را بالای کوهی قرار داد و آنها را فراخواند تا زنده شوند.
حتی گاهی که پرندهها را صدا میزدم سر یکی به تن دیگری چسبیده بود و مجبور میشدم دوباره ترکیبشان کنم.
اما راضیام از دنبالکردن پیغامهای پروردگارم به قیمت تمام آن پارگیهای شاید غیرقابلدوختن.
خداوند «فضل» را برای من معنی کرده است، یا بهتر است بگویم آن را با رسم شکل نشانم داده است.
پروردگارا، من پشت دست شما بازی خواهم کرد؛ حتی اگر دشوار است، یا طول میکشد یا تاریک است.
الهی شکرت…
صبح رمان خواندم. فکرش را هم نمیکردم روزی برسد که صبحش رمان بخوانم. منی که همیشه نگران افزایش بهرهروی در ابتدای صبح بودهام یا دربهدرِ رفتن به دنبال کاری یا مضطربِ حجم کارهایی که باید انجام شوند، از خاطر برده بودم که میشود صبح رمان خواند؛ مثل یک ناپرهیزی نابخشودنی اما شیرین برای ابتدای صبح.
صبحها معمولن شعر میخواندم یا کتابهای مرتبط با توسعهی فردی. حالا دیگر از توسعهی فردیام ناامید شدهام و به رمان روی آوردهام. رمان خواندن در ابتدای روز سبب میشود حس کنی که از جهان فارغی، نیاز به چیزی یا انجام کاری نداری، انگار به معنای واقعی آزادی. نه اینکه کار یا دلمشغولی ندارم اما دیگر دلم نمیخواهد درگیر زندگی به آن شکل سابقش باشم. عمدن روی آوردهام به این فراغ بال هرچند مصنوعی.
واقعن دیگر نمیخواهم توسعه بیابم یا زندگیام ثمری بیش از آنچه از یک زندگی معمولی انتظار میرود داشته باشد. برایم هیچ اهمیتی ندارد، مرزها را رد کردهام. در چند سال اخیر آنقدر نیازمند، آنقدر مستاصل و آنقدر مضطر شدهام که دیگر انگار چیزی برای باختن ندارم. حالا میتوانم صبحها رمان مدرن بخوانم و شبها رمان کلاسیک و یا چند نوبت در روز پهن بشوم روی کاغذ.
مثل کسی هستم که برای فرار از فشارها به الکل روی میآورد، کاملن حالش را میفهمم. من هم برای فرار از فشار درونی و بیرونی به کاغذ و کتاب روی میآورم. مسئولیتهایم برایم بیاهمیت شدهاند، شاید درآمدم را از دست بدهم یا باقی زندگیام را. «ترسِ از دست دادن» اسلحهای خالی در دست ذهنم است که هر چه میچکاند چیزی به من نمیخورد.
بچهها دائم میپرسند فلان چیز را هماهنگ کردهای؟ فلان کار چه میشود؟ کی برویم سراغ آن یکی مورد؟ من بیهیچ شتابی به لیستها نگاه میکنم و فکر میکنم حتمن خودشان انجام میشوند. باید بروم دادگاه برای نمیدانم چندصدمین بار و به قاضی چیزهایی را توضیح بدهم برای نمیدانم چندهزارمین بار و امیدوار باشم که اشکم سرازیر نشود که امیدی است واهی.
درست مثل این است که وسط اقیانوسی طوفانی رمان خواندهام، بله رمان خواندن در شرایط مطلوب که کاری ندارد. فقط وقتی میتوانی ادعا کنی که دیگر چیزی برای باختن نداری که وسط طوفان رمان بخوانی.
(پروردگارا، تمام اینها را برای مردم نوشتهام تا خودم را جالب جلوه دهم. برای شما چیز دیگری مینویسم؛ مینویسم رمان خواندم نه چون نمیترسم یا فارغم، چون میدانم که هستی و رشتهی امور را در دست داری. نه اینکه فقط بدانم ــ میدانم ــ از آنجور دانستنهایی که از تجربه برمیآیند نه فقط از علوم نوشتهشده در کتابها. هزار بار به خودم گفتهام که اگر تو یک نفر با آنچه خداوند برایت انجام داده نتوانی در دل طوفان آنقدر فارغ باشی که بنشینی به رمان خواندن، خداوند از بندههای دیگرش چگونه توقع ایمان داشته باشد؟)
پروردگارا، کمککن که کوچکبودنمان کاری نکند که سبب ناامیدی شما از ایمان ما بشود.
الهی شکرت…
در آن روزی که گِلها میسرشتند / به دل در قصهٔ ایمان نوشتند
اگر آن نامه را یک رَه بخوانی / هر آن چیزی که میخواهی بدانی
تو بستی عهد عقد بندگی دوش / ولی کردی بِنادانی فراموش
کلام حق بدان گشته است مُنزل / که تا یادت دهد آن عهد اول
اگر تو دیدهای حق را در آغاز / در اینجا هم توانی دیدنش باز
صفاتش را ببین امروز اینجا / که تا ذاتش توانی دید فردا
اینها را «شیخ محمود شبستری» در «گلشن راز» گفته است.
با اینکه لحظههایم آغشته به غماند اما خدا میداند که چه اندازه قدردان خدایی هستم که هر لحظه صفاتش را بروز میدهد؛ رحمت، شفقت، عشق.
صفاتی آنقدر پیدا که نمیشود ندیدشان.
الهی شکرت…
باز هم یک همسایه لخت در بالکن بود، درست وقتی که من چای میخوردم. نگاهم که آن طرف افتاد مجبور شدم به نگاهکردن ادامه دهم چون نمیفهمیدم در بالکن دقیقن چه کار میکند. وقتی سرم را برگرداندم و یک لحظه چشمم را بستم تصویر ساختمان را در تاریکی پشت چشمم میدیدم اما شبیه به چیزی که در دوربینهای عکاسی قدیمی روی نگاتیو ثبت میشد؛ یعنی جای تیرگی و روشنایی برعکس بود و رنگها هم متفاوت.
وقتی مدتی به یک منبع نور خیره شوی و بعد به جای دیگری نگاه کنی تصویری پیش چشمت میبینی که شبیه به یک نگاتیو است، یعنی قسمتهای تیره اینبار روشن میشوند و قسمتهای روشن تیره.
حتی وقتی گوشهی چشمم را با دست بالا و پایین میکردم رنگها تغییر میکردند. این تصویر مدتزمان زیادی ادامه داشت، ظاهرن خیلی زیاد به آن طرف خیره شده بودم. (به خاطر درک پدیدههای طبیعی است که خیره میشوم نه به خاطر فعالیتهای عجیبِ همسایهی لخت در بالکن.)
دوستم میگفت از وقتی تو در مورد لختبودن همسایهها نوشتی من متوجه شدم که خانم همسایه همیشه لخت میآید در بالکن، نمیدانم چرا تا قبل از آن دقت نکرده بودم.
یک دوست دیگرم که ایران نیست عکسی از بالکن همسایه فرستاد با چند مرد خوشهیکل لخت یا نسبتن لخت، گفت بیا این را مخصوص تو گرفتهام.
باید داستان «همسایهی لخت در بالکن» را بنویسم، همهی نشانهها به این سمت هدایتم میکند.
دارم میکوشم یک جوری این پدیده را تبدیل به چیزی معنوی کنم؛ مثلن اشاره به همان تصویر نگاتیوی بعد از خیره شدن به همسایهی لخت و عملکرد حیرتانگیز چشم انسان که منشاء خلق دوربینهای عکاسی بوده است.
واقعن چه چیزی معنویتر از این است؟
الهی کمک کن نگاهمان سمت تو باشد که وقتی سر میچرخانیم نور تو را همه جا ببینیم، نوری که وقتی به زندگی انسان تابیده میشود دیگر انسان به هر تاریکخانهای که برود و عکس زندگیاش را روی هر کاغذی که چاپ کند همهاش نور است.
الهی شکرت…
جمعهها صبحانه را سر مزار مادر میخوریم. این جمعه وقتی بساط صبحانه را جمع کردیم همه جا را جارو زدیم و تمیز کردیم. یک دفعه حواسمان به مورچهای جلب شد که یک دانه از کنجدهای روی نان صبحانهی ما را به زحمت میکشید و با خودش میبرد. گفتیم خداوند به این طریق روزیِ هر موجودی را به او میرساند.
همان خدایی که گفته است «چه بسیارند جنبندگانی که قدرت ندارند [به دست آوردن] روزی خود را بر عهده بگیرند، خداست که به آنان و شما روزی می دهد، و او شنوا و داناست.» *
این وعدهی خداوند است، اینکه به ما و دیگر موجودات روزی میدهد، واقعن چرا باید برای لحظهای نگران روزی خود باشیم؟
دیروز رفته بودم مخابرات، آقایی قبل از من بود که قرار بود قبضی را پرداخت کند. گفت به یک نفر میگویم برایم پرداخت کند. من در میان صبحتهایم ناچار شدم به خانم مسئول بگویم که مادرم به رحمت خدا رفته است، چون خط تلفن به نام مادر است.
همزمان یک سمت ذهنم پیش آقایی بود که گمان میکردم برای پرداخت قبض به کمک نیاز دارد. وقتی کارم تمام شد حس کردم او منتظر مانده تا کار من تمام شود، خودم پیشنهاد دادم که کمکش کنم و او استقبال کرد. قبضش را که پرداخت کردم گفت خدا مادرت را رحمت کند. باعث خوشحالیام میشود این قبیل رحمت فرستادنهای بیهوا از سوی آدمهای غریبه. تشکر کردم و بیرون آمدم و طبق معمولِ این یازده ماه که هر بار به ادارهای سر زدهام با چشمان خیس بیرون آمدهام بغضم را قورت دادم.
سرِ مادر درد میکرد برای کارهای اداری و من هرگز گمان نمیکردم که بخواهم پا جای پای او بگذارم. در چند سال اخیر من کارهای اداری و قانونی مادر را برایش پیگیری میکردم، حالا به او میگویم مادر ببین من تبدیل شدهام به همان دختر اداری که تو آرزویش را داشتی، امیدوارم که راضی باشی.
دیروز خداوند برای من بیش از معجزه رقم زد، بسیار بسیار بیش از معجزه. شاید یک زمانی در موردش بنویسم یا بگویم. این اولین باری نیست که از سمت او معجزه دیدهام اما اینبار یک جور دیگری بود، از هر طرف که مینگرم فراتر از معجزه بود، طوری که تنها از خداوند برمیآید. یکبار دیگر مرا غافلگیر کرد آن هم با چیزی بسیار بسیار فراتر از انتظارم. هزارهزار بار به او گفتهام که من کمام از امکانِ شکرگزاری و تو افزونی از هر نیازی. پس بپذیر این قدرِ اندک مرا.
الهی هزارهزار مرتبه شکرت…
*سوره عنکبوت – آیهی ۶۰
بارها و بارها این حرف را از مادر شنیده بودم که «خوابهای من ردخور نداره.» یعنی خوابهایم حقیقت دارند یا به حقیقت میپیوندند. یک ماه قبل از رفتنش خواب پدرش را دیده بوده، برای کسی تعریف نکرده که چه دیده (تا اینجایش را هم به خاله و دخترخاله گفته بود.) اما ظاهرن پدرش به او آمادگی داده که قرار است برود، به همین دلیل هم برای خودش مزار خریده بود. تقریبن دو هفته بعد از خرید مزار، مادر را به آنجا بردیم.
یکی از خالهها میگفت «کاش نمیخرید، قبر خریدن شگون نداره.» این حرف را در حالی میزند که خودش از سی سال قبل قبر خریده است. خرافات دست از سر آدمها برنمیدارند. امروز همان خاله سر مزار میگفت که قبرها را با دست نشان ندهید، ظاهرن این هم خرافهای دیگر است.
تمام خرافهها از بیایمانی ناشی میشوند؛ از آنجاییکه ما باور داریم کسی یا چیزی غیر از خداوند قدرت را در دست دارد و میتواند باعث ایجاد تغییری بدون اذن او شود. مثلن اینکه یک اقدام ما (همچون خریدن قبر) میتواند در برنامهریزی خداوند دست برده و مرگ ما را تسریع کند. درحالیکه آن چیزی که این اقدام را به دل ما انداخته بود در واقع بخشی از برنامهریزی خداوند و به اذن او بوده است.
خرافات آدم را زمینگیر میکنند، قدرت را از انسان میگیرند و او را به اسارت خود درمیآورند. خداوند را هزارهزار بار شاکرم که هیچگاه اجازه ندادم خرافات آزادیام را ببلعند.
مادر که میخندید شکمش بالا و پایین میرفت، دستش را جلوی دهانش میگرفت و سرش را به یک سمت خم میکرد. هر کاری را به شیوهی خاص خودش و بدون تقلید از هیچکس انجام میداد. کارهای اداری برایش ساده بودند یا آنها را ساده میگرفت، کارهای خانه برایش ساده بودند، روابط برایش ساده بودند، فرزندداری برایش ساده بود، سفرکردن برایش ساده بود، عشق دادن برایش ساده بود، گذشتن و بخشیدن برایش ساده بود…
چقدر مادر ساده شده بود برای آسانیها*.
الهی شکرت…
*فَسَنُيَسِّرُهُ لِلْيُسْرَى
سال گذشته پدر سه بار در بیمارستان بستری شد به خاطر آنفولانزا. هنوز دو ماه از رفتن مادر نگذشته بود و فقط خدا میداند که چه به روز ما آمد. از سه ماه قبل واکسن آنفولانزا را پیگیری کردم و منتظر بودم تا وقتش برسد. صبح قرار بود پدر را برای تزریق واکسنش ببرم اما قبلش کار بانکی هم داشتم.
شمارهی ۱۵۵ به من افتاد درحالیکه شمارهی ۱۲۳ در حال رسیدگی بود. تا نگران و ناامیدشدن یک قدم فاصله داشتم، همان لحظه خانمی مرا صدا زد و گفت من شمارهی ۱۴۰ را دارم شما میخواهی؟ خدا بود که شمارهی نزدیکتر را به من داد. همیشه حیرت میکنم از حضور بهنگامش، همواره در بهترین زمان و بهترین مکان حضور مییابد و امور را پیش میبرد. پس اگر جایی هست که هنوز نشانی از تغییر یا بهبودی دیده نمیشود یعنی هنوز زمان و مکان درست از راه نرسیده که اگر رسیده بود ممکن نبود او دیر کند.
خداوند هرگز دیر نمیکند.
الهی شکرت…
قلب انسان در یک روز صدهزار بار میتپد. وسیلهای را تصور کنید که به این میزان کار کند و تصور کنید که چه استهلاکی خواهد داشت. به باقی اعضای بدن فکر کنید که در یک روز چه کارهایی را به چه میزانی انجام میدهند؛ مثلن دست، این عضو عجیب با ساختار شگفتانگیز که به واسطهی داشتن انگشتانی که بند دارند و خم میشوند چه طیف گستردهای از کارها را میتواند انجام دهد.
اگر انگشتان ما بند نداشتند نمیتوانستند خم شوند، بنابراین نمیتوانستند چیزی را گرفته و نگه دارند، و این یعنی نمیتوانستند چیزها را جابهجا کنند، یا بنویسند، یا نقاشی بکشند یا ساز بزنند یا بدوزند، یا ورزش کنند یا حتی هنگام رقصیدن حرکات را نرم و لطیف نشان دهند.
یک لحظه به کف دستها و سپس به پشت آنها نگاه کنید و باری را که تا امروز از دوش زندگی برداشتهاند ببینید؛ برکتی را که خلق کردهاند، کمکهایی که کردهاند، گرههایی که باز کردهاند. پشت دستتان را روی صورتتان بکشید و اجازه دهید که پشت دست شما صورتتان را لمس کند. ما معمولن صورتمان را با کف دست لمس میکنیم اما این بار از شما میخواهم با پشت دستتان این لمس را انجام دهید؛ لمسی غریبه است که درک تازهای از پوست و تن به شما میدهد.
هر قدر که تا به امروز عمر کرده باشید عمرتان را در این تن سپری کردهاید. تنی که هر لحظه و همه جا همراه شما بوده است، ایدههای شما را عملی کرده و امکان زیستن در این جهان را برایتان فراهم کرده است.
خداوند ما را در این تن اعجابانگیز و افسونگر به این جهان فرستاده است تا هر ذرهاش به ما امکان تجربهی بخشی از این زندگی و این جهان را بدهد و ما اگر تنها بخواهیم برای تپیدن قلبمان سپاسگزار باشیم باید صدهزار بار در روز و به ازای هر تپش بگوییم «الهی شکرت».
حالا در تصور بیاورید که ما تا چه اندازه جا میمانیم از شکرکردن پروردگارمان.
الهی، ما ناتوانیم بر حقشناسی و شما توانایی بر بخشیدن. امیدمان به رحمت بینهایت شماست که اینطور خاطرآسوده در جهان میپلکیم و از زیر بار وظایف بندگیمان شانه خالی میکنیم.
الهی شکرت…

