بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا
standard

بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا

بعضی آدم ها هستند که همین که هستند یعنی تمام ماجرا. برای اثبات بودنشان به چیز بیشتری نیاز ندارند؛ فقط کافیست باشند. کافیست هر بار که از در وارد می شوی همان جای همیشگی نشسته باشند. کافیست همان برنامه ی همیشگی را از تلویزیون دنبال کنند. کافیست همان روزمره گی هر روزه شان را داشته باشند. حتی بی هیچ کدام از اینها باز هم هستند؛ بی واسطه، بی دریغ، بی ریا، بی چشمداشت، بی وقفه و حتی بی رمق هنوز هستند. این آدم

بیشتر بخوانید

دوست دارم این حس غریب را

کجا و چگونه من اینگونه آشفته شدم؟ چه گذشت بر من که نمی توانم دوباره بسازمش. کجای راه را اشتباه رفتم؟ چگونه بیابمش آن لحظه ی لعنتی را که مرا از من گرفت. من ِ من کجاست؟ خسته و دلگیرم از این همه آشفتگی، این همه تلاطم روح.

کجا گم کردم خویشتن ِخویش را؟ آنچه را بودم و آنچه را رؤیای بودنش را داشتم. چرا هر چه می جویم کمتر می یابم و همچنان آشفته ترم از دیروز. چرا

بیشتر بخوانید

یا تمام راه باش یا هرگز نباش

کسی که از نیمه ی راه تنها می شود بسیار تنهاتر از کسی ست که از ابتدای راه تنها بوده باشد. یا تمام ِ راه باش یا هرگز نباش.

بیشتر بخوانید

فکر و درد

فکری که بخشی ست از یک روایت ِ بزرگتر تلاش می کند بیرون بجهد از مغز آدمی که بخشی ست از یک روح بزرگتر، گرفتار در مکانی که بخشی ست از یک جهنم بزرگتر و دردی را به دوش می کشد که بخشی ست از یک تراژدی بزرگتر و فکر آرزو می کند که ایکاش بخشی بود از یک روایت کوچک در مغز آدمی با روح کوچک، متعلق به مکانی کوچک با دردهای کوچک. آنوقت نیازی به بیرون جهیدن نبود. فکر می

بیشتر بخوانید

رقص دستانت

کدام ترانه را می سرائی در رقص دستانت که اینگونه بی تاب می شوم؟ چه می شود اگر بیایی و بمانی و برقصند دستانت تا ابد و بروم آن سوی آنچه بی تابی اش می نامم و برود از دلم هرچه دلتنگی است و بگیرم آرام در مأمن نگاهت و بمیرم، بمیرم برای یک لحظه تماشای رقص دستانت….

بیشتر بخوانید

میلاد تو

چه آرام و بی خبر رخنه کرد در عمق وجودم آن حس ِ غریب ِ لطیف. تو شدی تمام من و من دل بریدم از هر چه غیر ِ تو بود. نامش را نمی دانستم اما پیامش زیباتر بود از هرچه زیبایی که می شناختم. این همه را تنها یک چیز ممکن می کرد؛ میلاد تو که تولد عشق بود و تبلور زیبایی و چه زیبا گفت بیشتر بخوانید

قرارم با تو بهار بود

همان روز، همان جا، همان وعده ی دل انگیز

قرارم با تو بهار بود که بهانه ای شود شاید به قرار گرفتن این دل بیقرار

بهار که نه، بهانه ام تو بودی که شانه ات تمام قرارم است و عشقت تمام بهارم

بیشتر بخوانید

من متعلق نبودم به این زندگی

زمان در ذهنم دگرگون شده، آشفته شده، زمان که نه، ذهنم آشفته شده. آخرین بار که برایت نوشتم شاید نه خیلی دور باشد اما بر من بسیار گذشته. بر من ِ تنها که نه بر ما گذشته. این بار نمی خواهم برای تو بنویسم، دلم می خواهد برای خودم بنویسم اما تو بخوانی که این آرامم می کند که هزاران بار نوشتم که خودم هم نخواندم. دیگر نه نوشتن آرامم می کند نه سخن گفتن و نه حتی دانستن.

بیشتر بخوانید

مرهم زخم

این زخم را مرهم اگر هست بیاورید، وگرنه خاموش شوید که یاوه گوئیتان درد را مضاعف می کند.

بیشتر بخوانید

تا چه اندازه باورهایت را باور داری؟

تا چه اندازه باورهایت را باور داری؟ باور کن که هر آنچه به آن باور داری ممکن است در یک لحظه و در نهایت ناباوری فرو ریزد آن هم با رفتن نابهنگام کسی که شاید فقط یک بار دیده باشی اش، شاید هم اصلا ندیده باشی اش. می خواهی باور کن می خواهی نکن، اما ممکن است تو آن کسی باشی که رفتن نابهنگامت باورهای کسی را فرو می ریزد که شاید فقط یک بار دیده باشدت، شاید هم اصلا ندیده باشدت

بیشتر بخوانید