اگر در زمینهای تازهکار باشی عمومن به دنبال معنایابی یا معناسازی در آن زمینه هستی؛ مثلن من وقتی تازه دست در عکاسی برده بودم، همواره به دنبال ثبت تصاویری بودم که معنایی داشته باشند و از این منظر خودم را آدمی عمیق و سطحبالا هم میدانستم و تصور میکردم باقی عکاسها هرگز به این نکته توجه نکردهاند که عکس بایستی معنایی در خود داشته باشد وگرنه چرا زمان و منابع را صرف ثبت آن نماییم.
با همین استدلال بسیاری از سبکها در عکاسی را از پایه بیهویت و بیفایده میدانستم چرا که اصولن معنایی را منتقل نمیکردند.
از همین رو، به منظور ثبت تصاویری که حاوی معنا باشند صحنهآراییهایی از پیش برنامهریزی شده میکردم و به جای «عکاسیکردن» که ظاهرن باید هدف اصلیام میبود به دنبال خلقکردن تصاویری بامعنا بودم.
درست مثل اینکه نویسندهای با خود بگوید: «من میخواهم مفهوم صداقت را منتقل نمایم. پس بنشینم قصهای بنویسم که حاوی این مفهوم باشد.» و سپس تمام عناصر داستان را کنار هم بچیند و چیزی خلق کند که پیام صداقت را به ذهن متبادر کند و یا صاف و پوستکنده آن را منتقل نماید، یا مثل اینکه فیلم یا سریالی به سفارش گروه یا سازمانی ساخته شود و قصدش انتقال معنا و مفهوم معینی باشد.
ثبت چنین تصاویری به همین اندازه مسخره است، اما این مسخرگی در ابتدای مسیر به چشم افراد تازهکار نمیآید و شاید حتی آن را مزیت رقابتی خود تلقی کنند و آثار فاقد معنا را بیارزش بدانند.
یک بار در عمرم به موزهی هنرهای معاصر رفتم و تابلوهای نقاشی مدرن را دیدم، قاعدتن هیچ برداشتی از معنا و مفهوم آنها نداشتم. البته آن زمان میکوشیدم خودم را مطلع جلوه دهم و بگویم که آن آثار را درک کردهام. اما نه تنها آن تظاهر به ادراکْ حقیقی نبود بلکه من در درون از بیمعنا جلوهکردن آن آثار آزردهخاطر هم بودم.
اما وقتی فرد در آن زمینه پیشتر میرود و همنشینی طولانیتری با آن موضوع مییابد، به طور ناخودآگاه از ابتذالِ معنایابی و یا معناسازیِ تصنعی فاصله میگیرد و درمییابد که جاسازیکردنِ اجباری معنا در دل یک اثر مثل این است که کسی به خاطر هدفی، کمربند انتحاری به خودش ببندد که سبب کشتهشدن خودش و بیارزش شدن هدفش میگردد.
وقتی بیشتر و بیشتر عکس گرفتم ناخودآگاه گرایشم تغییر کرد و آن شکل معناسازی که به دنبالش بودم کاملن مبتذل جلوه کرد. دیگر به دنبال آزمودن چیزهای تازه بودم، اتفاقاتی که خودم را شگفتزده کنند؛ نورهایی که هیچوقت امتحانشان نکرده بودم و تاثیرشان را نمیدانستم، چیدمانهایی که برایم تازه بودند. دیگر به دنبال این بودم که اجازه دهم تصویر ساخته شود و خودش را به من بنمایاند و سپس از شگفتی ایجاد آن حظ ببرم. دیگر لذت این روند بود که مرا به دنبال ثبت تصاویر تازه میبرد و البته با دید تازهای به عکسهای دیگران نگاه میکردم و به دنبال یافتن معنایی در آنها نبودم.
حالا در مسیر نوشتن و البته خواندن میدانم که باید با تمام قوا فاصله بگیرم از هر محرکی که میخواهد مرا به سمت معنایابی و معناسازی سوق دهد که اگر قرار بود معنا تعیینکنندهی ارزش اثری باشد بسیاری از آثار بزرگ جهان شاید کاملن بیارزش جلوه میکردند.
الهی شکرت…

